سرزمینی در کار نیست بجز خاک و بجز تصویرهایش.
کسانی از سرزمین سخن بمیان آوردند
من اما بسرزمینی تهی دست میاندیشیدم
بمردمانی از خاک و نور
بخیابانی و دیواری
و به انسانی خاموش، ایستاده در برابر دیوار
و به آن سنگها میاندیشیدم
که برهنه بر پای ایستاده اند
در آب رود
در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور
به آن چیزهای از یاد رفته میاندیشیدم
که خاطره ام را زنده نگه میدارد
به آن چیزهای بیربط که هیچکسشان فرانمیخواند
بخاطر آوردن رؤیاها
آن حضورهای ناب هنگام
که زمان از ورای آنها بما میگوید
که ما را موجودیتی نیست
و زمان تنها چیزی است
که باز میآفریند خاطرهها را
و در سر میپروراند رؤیاها را
سرزمینی در کار نیس
بجز خاک و بجز تصویرهایش
خاک و نوری که در زمان میزید
قافیه یی که باهم واژه میآمیزد
آزادی، که مرا بمرگ میخواند
آزادی، که فرمانش بر روسپی خانه رواست
و بر زنی افسونگر با گلوی جذام گرفته
آزادی من بمن لبخند زد
همچون گردابی که در آن
جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید
آزادی به بالها میماند
بنسیمی که درمیان برگها میوزد
و بر گُلی ساده آرام میگیرد
بخوابی میماند که در آن
ما خود رویای خویشتنیم.
بدندان فرو بردن در میوه ممنوع میماند آزادی
بگشودن دروازه قدیمی متروک و
دست های زندانی
آن سنگ به تکه نانی میماند
آن کاغذهای سفید بمرغان دریایی
آن برگها بپرنده گان
انگشتانت پرندهگان را ماند
همه چیز بپرواز درمیآید.
اکتاویو پاز شاعر، نویسنده، دیپلمات و منتقد مکزیک
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر