گر امیدم پیش راند یکنفس، روح دریایم کشاند بازپس.

میچکد سمفونی شب
آرام
روی دلتنگی خاموش غروب
مغرب از آتش افسرده روز
بیصدا میسوزد
میبرد نغمه دلتنگی را
باد جنوب
تا کند زمزمه بر بام هوا
نیست حرفی بلبانش
لیکن
مانده با خامشیاش مطلبها
میپرد موجزنان بازمیآید بفرود
همچون آن سایه لغزان شبکور
هیهی چوپان از دور
میخزد مار
چون آن جاده پیچان چون مار
در سراشیبی غوغاگر رود
بیکه از خیمه رازش بدرآید
وه که میخواند جنگل
چه بشور.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر