روزگار از تو هزار بار بیچارهتر است.
نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچارهتر است.
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق اما
نه چنین زار که اینبار افتاد
سودای ترا بهانهای بس باشد
مستان ترا ترانهای بس باشد
در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا
ما را سر تازیانهای بس باشد.
خیام، دانشمند، فیلسوف و حکیم عالیقدر ایران و جهان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر