در این زمانه عیرت و تنگی
ببین برابر چشمت بخاک میریزند
امیدهای عزیزی که برگ پاییزند
متاع دوستی و گهر وفای بعهد
در این زمانه عسرت، حقیر و ناچیزند
مجوی مهر و محبت ز مردگانی که
مسیح را بصلیب ستم بیاویزند
دروغ در رگشان موج میزند، عجبا
ز مردمی که همه اهل زهد و پرهیزند
شراب عشق به این زیرکان بده، شاید
دمی بمستیشان راستی بیامیزند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر