جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۱

سفر به انتهای شب


اینکه نشد زندگی



اجداد ما بخوبی خودمان بودند. کینه‌ای، رام، بی‌عصمت، درب و داغان، ترسو و نامرد! حقا که بخوبی خودمان بودند!
ماها عوض نمی‌شویم. نه جوراب‌مان عوض می‌شود و نه ارباب‌هامان، و نه عقایدمان. وقتی هم می‌شود آنقدر دیر است که به زحمتش نمی‌ارزد. ما ثابت‌قدم بدنیا آمده‌ایم و ثابت‌قدم هم ریغ رحمت را سر می‌کشیم. سرباز بی‌جیره و مواجب، قهرمان‌هایی که سنگ دیگران را بسینه می‌زنند، بوزینه‌های ناطقی که از حرف‌هاشان رنج میبرند.
ماها آلت دست عالیجناب نکبتیم. او صاحب اختیار ماست.
باید هوای کار دستمان باشد که دستکم بشود غذایی بلنبانیم. این که نشد زندگی.
سفر به انتهای شب از لویی فردینان سلین

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر