یکشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۱

خدا با ماست بخش نخست

  در شهریور ۱۳۲۰، سه کشور روسیه و آمریکا و انگلیس، با طرفند و فریب (از جمله نشان دادن عکس جسد هیتلر به رضاشاه و اعلام خاتمه جنگ بدروغ) رضاشاه را مجبور به پذیرش پیمان صلح کردند. در این پیمان که به «پیمان صلح تهران» معروف شد(بعدها این نام را به «کنفرانس تهران» تغییر دادند) سه شرط اساسی قرار داده شد. یک: روسیه و آمریکا و انگل استان تضمین میدهند که پس از پیمان صلح به هیچ ایرانی و ایران آسیبی وارد نکنند. دو: رضا شاه کشور را ترک کرده و پادشاهی به ولیعهد رضاشاه سپرده شود. سه: آمریکا در بازسازی مناطق آسیب دیده در جنگ، همکاری کند. پس از اینکه رضاشاه مجبور به ترک ایران شد، در ایران فضای سیاسی ایران ناامنی بوجود آمد.
ولی رضاشاه در ایران یک سیستم حکومتی و اداری عالی را پایه گذاری کرده بود که میتوانست بطور خودکار ادامه دهد، و بهمین دلیل خروج رضاشاه از کشور و با وجود اینکه دولت مقتدر مرکزی دیگر وجود نداشت ولی‌ به دلیل همان سیستمی‌ که رضاشاه ایجاد کرده بود، شالودهٔ مملکت از هم نپاچید. ولی‌ از این فضای باز و خلاء قدرت مرکزی، خائنین و بیگانگان نهایت سوءاستفاده را کردند.



کتاب دفاعیات احمد کسروی، این نابغهٔ ایرانی‌، که در همین زمان یعنی‌ پس از خروج رضا شاه، نوشته شده است.(از طرفی نوشته اند که پس از ترور دانشمند ایران احمد کسروی تبریزی، که بدستور انگل استان و فرانسه انجام شد، ارازل و اوباش عبری اجنبی به خانه این مرد بزرگ ریختند و تمامی آثار او را سوزانده و نابود ساختند، و از طرف دیگر مرتبا از کتب بجای مانده او داد سخن میدهند و از او سخنان گهروار نمونه میآورند!) مجموعه‌ای از نوشته‌های روزانهٔ احمد کسروی در رابطه با وکالت او از دو تن‌ به نام احمد احمدی، معروف به پزشک احمدی و سرپاس مختاری میباشد. قسمت هایی‌ از این کتاب را در چندین پست جداگانه اینجا مینوسیم، چرا که هرچند در درستی کتاب شک وجود دارد ولی چون این کتاب به گوشه‌ای از تاریخ معاصر ایران و وضعیت فرهنگی‌، اجتماعی و سیاسی مردم در آن زمان اشاره دارد و آنرا بما نشان میدهد، از این جهت خواندن آن خالی از بهره نیست و میتوان با توسل به تعقل و خرد خویش، به حقایقی از لابلای نوشته ها، دست یافت. و وقتی‌ چشم کسی‌ با گوشه‌ای از حقیقت آشنا شود، دیگر در همه جا بدنبال حقیقت میگردد و هر چه که از هر جا بشنود، در بست قبول نکرده و برایش حجت نمی‌شود.
در این کتاب آمده است:
امروزه شیوه مردم و قاعده‌ای که برای دوستی‌ و دشمنی خود برگزیده اند، آنست که هر مجرم، قاتل، راهزن، زورگیر، تروریست ووو‌ که در زمان رضاشاه بزرگ، پس از محاکمه عادلانه در دادگستری و با داشتن وکیل مدافع، به حبس رفته و زندانی گشته، او را نیک‌ بدانند و مظلوم شناسند و قهرمان خوانند و هواداری و دلسوزی نشان دهند. کار بجایی‌ رسیده که من میبینم کم کم نام تاراج گران و مزدوران اجنبی که خواهان نابودی همین مردم و ایران بوده اند هم بمیان میاید که به آنان ستم رفته و کسانی‌ از خود آنان و یا از هوادارانشان سر برآورده و دم از ستم دیدگی میزنند و رضاشاه را ستمگر میخوانند. در اینجاست که آدمی‌ به درماندگی و بیچارگی این توده دلش میسوزد. در اینجاست که می‌‌بیند اینها بسیار بیخبر و نادان و بینوایند. یک کسیکه چند روزی در زمان رضاشاه بزندان رفته، دیگر همه چیز را فراموش می‌کند و تنها کینهٔ خود را در نظر می‌گیرد و با یک احساسات خودخواهانه «به نجات ایران از تجزیه بیشتر و نجات میلیونها ایرانی از کشتار بیشتر(همانگونه که در آناتولی دو میلیون را کشتار کردند) و هزاران کارهای نیکی‌ که توسط رضاشاه انجام گرفته» نیز با دیدهٔ بدبینی می‌‌نگرد.
هر چه هست ما با این شیوهٔ رفتار و تفکرات استعماری موافق نیستیم و اینها را جز بزیان ایرانیان نمی‌‌شناسیم و این است در این هیاهوئی که برخی‌ روزنامه‌های وابسته به انگلستان و فرانسه، در این چند روزه برانگیخته اند همراهی نمی‌‌نماییم و نخواهیم نمود.
احمد کسروی، دفاعیات ۱

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر