جمعه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۱

ترا چه سود از باغ و درخت


ای بخواب خرگوران فروشده بنوازش دستان شرور یکی بدنهاد.




ترا چه سود
فخر بفلک برفروختن
هنگامیکه
هر غبار راه لعنت شده نفرينت میکند؟
ترا چه سود از باغ و درخت
که با ياس ها
با داس سخن گفته ای
آنجا که قدم برنهاده باشی
گياه از رستن تن میزند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز باور نداشتی
فغان که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسپيان
باز میآمدند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه بسازد
که مادران سياه پوش
داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاد ه ها
سر برنگرفته اند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر