آنهایی که خمینی را میشناختند، آنهایی که خمینی را نمیشناختند.
کشیدن بار «مسئولیت» دشوار است، سخت دشوار است. همان بهتر که همه «تقصیر»ها را گردن «شاه» بیاندازیم و او را «مسئول» همه ناکامیها و بدبختیهایی وانمود کنیم که بر سر ایران و ایرانی و منطقه و جهان آوردهایم، تا از خلیدن تیغ تیز بیشرمیها بر وجدان ناداشتهمان ناراحت نشویم. بهترین کار همین است. شاه مذهبی بود. شاه به آخوندها بال و پر داد. اگر شاه خمینی را کشته بود، ما این گرفتاری را نداشتیم. اگر شاه مسجد نساخته بود، ما این همه بدبخت نبودیم. اگر شاه رسالهی خمینی را ممنوع نکرده بود!اگر شاه، اگر شاه!
جالب است، نه؟
شاه فرد دمکراتی بود که به همه قشرهای جامعه احترام میگذاشت و حتی دشمنانش از رسیدهگیهای ویژه برخوردار بودند نه همسرش و نه دخترانش را مجبور به پوشیدن حجاب اجباری نمیکرد. در دوران او و پدرش هیچکس در ایران سنگسار نشد، در دوران او و رضاشاه کبیر زنان با مردان و همه ایرانیان با هم، با هر باور و اندیشه و قومیت و جنسیتی، در برابر قانون برابر بودند. منعی در نوشیدن شراب نبود اما چند همسری و صیغه در ایران ممنوع بودند. پیرامون محمدرضاشاه هر کدام دین و باور خودشان را داشتند. زنان و مردان برای رسیدن به هر قلهای که اراده داشتند، امکان برابر داشتند. هیچ زنی نیاز به کسب محضری «اجازه سفر» از همسر آقابالاسرش را نداشت. هیچگونه جداسازی جنسی در ایران در کار نبود.ووو.
اما آنانی که خمینی را «خوب» میشناختند، ایران و ایرانیان را تقدیمش کردند، تا به خیال خامشان در این «ایران فروشی» کلاهی از نمد خمینی بدوزند که نشد. همان نمد، طناب دارشان شد. خمینی همگیشان را یا به «دریوزگی» و «حیات خفیف خائنانه» به گفته مهدی بازگان کشاند، یا سربه نیستشان کرد. آوارگی هم نوعی «سر به نیست شدن» است، میدانستید؟
شاه مسجد نمیساخت. بازاریان بویژه بازاریانی که خود را تورگ میدانستند، برای دهن کجی به نظام و برای «تحبیب» دل آخوندها «مسجد» میساختند. در همین اروپا هم دولتها نمیتوانند در قرن بیست و یکم از ساختن مسجد توسط سلفیها جلوگیری کنند. قانون چنین اجازهای به دولتها نمیدهد، هرچند که مردم محل روزهای طولانی پلاکارد دست بگیرند و از اشاعهی اسلامیسم و تروریسم اسلامی در محلهشان اظهار ناخشنودی کنند.
شاه خمینی را نکشت. شاه هیچکس را نکشت. کشور قانون و دادگستری داشت. کشور قوه قضائیه داشت. همه چیز مثل حالا «خرتوخر» نبود.
پس از سخنرانی خمینی در روز عاشورا، پانزدهم خرداد ۱۳۴۲، برعلیه آزادی زنان و دادن و حق انتخاب شدن و انتخاب کردن به زنان، پس از نامهنگاریهای طولانی با شاه برای کوتاه آمدن از دادن حق رای به زنان و برداشتن بند سوگند به قرآن و جایگزین کردن سوگند به کتاب آسمانی در قوانین کشور، خمینی را شور حسینی گرفت و رفت بالای منبر و هرچه را که شایسته خودش و دیدگاهش و پیروانش بود، بافت و مردم را و «روشنفکران و پیشتازان کشور» را به شورش واداشت.
خمینی را دستگیر کردند و میتوانستند او را بر اساس قانون اعدام کنند (به جرم ایجاد بلوا و شورش و اختلال در نظام کشور) اما حسینعلی منتظری با اینکه خمینی مرجع تقلید نبود و اصلا رساله هم نداشت، نزد چند تن از این آیت الله های انگل استانی آن دوران رفت و با التماس و تمنا از آنان خواست که برای جلوگیری از اعدام خمینی، او را مرجع تقلید معرفی کنند. خمینی سه ماه در زندان ماند و بعد به ترکیه و بعد هم به عراق برده شد.
خمینی از سال ۱۳۲۴ برای «روشنفکران و سیاسی کاران» شناخته شده بود، از همان زمانی که برای احمد کسروی قبای «بیسروپایی» میدوخت و «هل من ناصر» میطلبید که «مسلمانی نیست تا حساب این تبریزی بیسر و پا را برسد؟»
«هان، ای روحانیون اسلامی، ای علمای ربانی، ای دانشمندان دیندار، ای گویندگان آئین دوست، ای شرافتمندان وطنخواه، ای وطن خواهان با ناموس! اگر مجال را از دست بدهید و قیام برای خدا نكنید و مراسم را عودت ندهید، فرداست كه «مشتی هرزه گرد شهوتران» بر شما چیره شوند. همه دیدید كتابهای «یك نفر تبریزی بیسروپا» را كه تمام آئین شماها را دستخوش ناسزا كرد و در مركز تشیع به امام صادق و امام غایب آن همه جسارتها كرد و هیچ كلمه از شماها صادر نشد، این چه ضعف و بیچارگی است كه شماها را فرا گرفته؟»
از همان سال ۴۲ نهضت آزادی، جبهه ملی، حزب توده، و طیفهای جوانتر اینان «سازمانهای مجاهدین و فدائیان خلق» و کنفدراسیون جهانی دانشجویان و تحصیلکردگان، سرکوب بلوای پانزده خرداد ۱۳۴۲ را بسته شدن راه «مبارزات قانونی» و روی آوردن جوانان به تروریسم (و البته حمایت از تروریسم) معرفی کردند. هیچکدامشان هم نگفتند ملایی که برعلیه زنان و حق انتخاب شدن و انتخاب کردنشان شورش کرده است، در کجای دستگاه مختصات «مبارزات انقلابی» جای دارد که اینان همگی دنبالش راه افتادند و همچنان هم آن بلوا را سرفصل «مبارزات آزادیخواهانه» ارزیابی میکنند؟
خمینی را همه میشناختند، همهی آنانی که در حسرت قدرت بودند، میشناختند، آنانی که ایران ستیز و زن ستیز بودند، خمینی را «خوب» میشناختند، اما ردای طیلسان و شفای عیسا و عبای محمد را برایش دوختند و مردم را فریفتند. همه میدانستند که خمینی «سکس با نوزاد شیرخوار» را اصل اسلامی میداند، میدانستند که خمینی «سنگسار» را اصل قانونی اسلام میداند، و همه میدانستند که او در صدد برپا کردن حکومت اسلامی بر مبنای «اصل ولایت مطلقه فقیه» در ایران است (سالها پیش از این رساله حکومت اسلامی/ولایت فقیه خمینی توسط انگل استانیها نوشته و منتشر شده بود) و با اینهمه جارو کشان (به گفتهی مهدی بازرگان) به پیشوازش شتافتند، تا ایران را ویران سازند و زنان ایران را به بند بکشند!
راستی میدانید که «جمهوری اسلامی خواهان» (تودهایها و ملی/مذهبیها و شیعیان ) پس از آن همه خرابکاری و کثافتکاری، همچنان دارند «شاه» را سرنگون میکنند؟
نادره افشاری، دهم تیرماه ۱۳۹۱ برابر با ۳۰ ژوئن ۲۰۱۲ میلادی
پانویسها
۱- مگر رسالههای آخوندها همه (با کمی اختلاف در جزئیات) «کپی برداری» از روی هم نیستند؟
۲- یکی از این نامهها این است: «بسم آل له الرحمن الرحیم، حضور مبارک اعلیحضرت همایونی، پس از اهدای تحیت و دعا، به طوری که در روزنامه ها منتشر است، دولت در انجمنهای ایالتی و ولایتی «اسلام» را در رأی دهندگان و منتخبین شرط نکرده، و به زنها حق رأی داده است، و این امر موجب نگرانی علمای اعلام و سایر طبقات مسلمین است. بر خاطر همایونی مکشوف است که صلاح مملکت در حفظ احکام دین مبین اسلام و آرامش قلوب است. مستدعی است امر فرمایید مطالبی را که مخالف دیانت مقدسه و مذهب رسمی مملکت است از برنامههای دولتی و حزبی حذف نمایند، تا موجب دعاگویی ملت مسلمان شود.الداعی روح اللّه الموسوی»
۳- بخاطرات حسیتعلی منتظری، لطف الله میثمی و «نهضت دو ماههی روحانیون» همه چاپ حکومت کهریزکی اسلامی و بسیاری اسناد دیگر نگاه کنید!
۴-اشاره است به کتاب «شیعیگری» شادروان احمد کسروی
۵-چشم انداز، شمارهی ۶ تابستان ۱۳۶۸ ص ۲۳
۶- علی اصغر حاج سیدجوادی یكی دیگر از همین سنخ روشنفكران چند روز پیش از سقوط تهران و فروپاشی ایران در تاریخ ۷ بهمن ماه ۱۳۵۷ در نشریه «جنبش» متعلق به خودش نوشت: «امام میآید، با صدای نوح، با طیلسان و تیشهابراهیم، با عصای موسی، با هیئت صمیمی عیسی و با كتاب محمد، و دشتهای سرخ شقایق را میپیماید و خطبهی رهایی انسان را فریاد میكند، وقتی امام بیاید، دیگر كسی دروغ نمیگوید، دیگر كسی به خانه خود قفل هم نمیزند، دیگر كسی به باجگزاران باجی نمیدهد، مردم برادر هم میشوند(البته در این میان جایی برای خانمها در نظر گرفته نشده است) و نان شادیشان را با یكدیگر به عدل و صداقت تقسیم میكنند. دیگر صفی وجود نخواهد داشت، صفهای نان و گوشت، صفهای نفت و بنزین، صفهای مالیات، صفهای نامنویسی برای استعمار، و صبح بیداری و «بهار آزادی» لبخند میزند. باید امام بیاید تا حق بجای خود بنشیند، و باطل و خیانت و نفرت در روزگار نماند»
برگرفته از سایت نویسندهگان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر