دوشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۹۱

خدا با ماست بخش سوم


در زمان جنگ جهانی‌ دوم، پس از عقد پیمان «صلح تهران» که مابین پادشاه ایران رضاشاه پهلوی، آمریکا، روسیه و انگل استان بسته شد، سه شرط اساسی میبایستی برقرار میشد. ۱- تضمین امنیت ایران و ایرانی، ۲-ترک ایران توسط رضاشاه و به سلطنت رسیدن ولیعهد رضاشاه.۳- و بازسازی مناطق ویران شده ایران توسط آمریکا، چون انگل استان و روسیه دو دولت ورشکسته و فقیر بودند و خود محتاج کمک آمریکا بودند. ( رضا شاه کبیر هم مانند ولیعهدش محمد رضاشاه، چقدر در مورد قانون بین‌مللی خوش بین بودند و تصور میکردند واقعا در دنیا قانونی وجود دارد که بتواند در جهت احقاق حق مردم بیگناه کشورها در مقابل بشر ستیزان و جهان گیران غربی، به آن توسل جست. دیگر خبر نداشتند که آنچه که بعنوان قانون بین ملل ازش نام برده میشود، خیابانی یک طرفه است و فقط در جهت حفظ منافع غربیها مورد استفاده دارد و در جایی‌ که باید به کشور‌های دیگر بپردازد، آنچنان لنگ میزند که خرِ دجال میزند)!
دولت انگلیس که توسط رضاشاه با خفت و خواری و تیپا از ایران بیرون رانده شده بود، برای انتقام از او و ولیعهدش که اینک شاه ایران بود، و همچنین بوجود آوردن جوی که بتوان در آن ایران و ایرانی را به دره سقوط کشاند و یا دستکم همان بلائی که بر سره کره و ویتنام آوردند، ایران را نیز به دو بخش ایران جنوبی و ایران شمالی‌ تقسیم کرد، از طریق نوکران و دست نشاندگانش که بیشتر آخوند‌های عبری و عده‌ای خائن به وطن بودند ( هنوز هم هستند)، شروع به تبلیغات سوء بر علیه رضاشاه و محمد رضاشاه کرده و انگ‌هایی‌ به این قهرمانان ملی ایران زدند که در عین حال که بسیار مسخره بود ولی‌ دروغ آنقدر بزرگ بود که بر اساس یک اصل ساده روانشناسی‌، باورش را برای مردم راحت‌تر میکرد.
یکی‌ از اتهاماتی که به خاندان پهلوی و بویژه رضاشاه زده شد، کشتن مخالفان سیاسیش در زندان‌ها بود. و اینگونه تبلیغ میشد که چون این مخالفان سیاسی وزنه‌های محکم و قوی در جامعه هستند و طرفداران زیادی دارند، نمی‌شد آنها را بهمین راحتی‌ کشت در نتیجه میبایستی آنها را با خوراندن سم و آمپول هوا و دیگر روش‌های پلید از میان برد. یعنی همان روشهائی که انگل استانیها از ابتدای موجودیتشان به آنها توسل جستند.

و برای اینکه این شایعات صورت حقیقی بیابد، در این رابطه عده‌ای بناحق دستگیر و با اتهام کشتار مخالفان محاکمه شدند. در نتیجه احمد کسروی که بخوبی از توطئه انکلیسها خبر داشت، وکالت و دفاع ‌از آنان از جمله دو تن به نام‌های سرپاس مختاری و احمد احمدی را برعهده گرفت. سرپاس مختاری که رئیس شهربانی رضا شاه بود، به قتل ۴ تن از رجال سیاسی در زندان به نام‌های مدرس، تیمور تاش، شیخ خزعل و شاهزاده پیروز متهم شد. کسروی در کتاب دفاعیات خویش که مجموعه‌ای از مقالاتی است که وی در رابطه با دادگاه و محاکمه این افراد نوشته شده است، در مورد قتل این ۴ تن توضیح میدهد.
برای اینکه بتوان یک کارِ تحقیقی کرد و همچنین از نظر دیگران در این رابطه استفاده برد ( احتمال این مورد بسیار اندک حساب میشود)، و تفکر در این مبحث و فراهم آوردن فضا برای طرح سئوال در این زمینه، من این بحث رو به چندین قسمت و در پست‌های جداگانه در اینجا قرار میدهم.

مختاری رئیس شهربانی رضاشاه، به قتل ۴ تن، مدرس، تیمور تاش، شیخ خزعل و شاهزاده پیروز متهم میشود. در مورد این ۴ تن، یک به یک نوشته و تحقیق می‌کنیم.

شیخ خزعل که بود، و چگونه مرد؟



شیخ خزعل
کسروی برای ایجاد دادگستری به خوزستان فرستاده میشود، در زمانی‌ که شیخ خزعل در آنجا یعنی‌ خوزستان دارای قدرت و مکنت بوده و افراد زیادی در اطرافش تفنگ بدست از او و اهدافِ ضّد ایرانی او دفاع و حمایت میکردند. کسی‌ که دارای مال و ارتش مخصوص بخود بود.
شادروان کسروی، در شماره‌های روزنامهٔ پرچم، بطور مفصل در باره‌ این شیخ بیگانه و بیرحم می‌نویسد، که در یک فرصت مناسب به آن هم خواهم پرداخت، همینقدر که در مورد شیخ خزعل باید دانست که او از قبایل نیمه وحشی بود که در اطراف بصره در چادرهای خشن میزیستند. شیخ خزعل به کار دزدی و راهزنی مشغول بود و از آشفته گیهائی که در زمان جنگ جهانی نخست در ایران رخ داد، سوءاستفاده کرده و با هم قبیله ای های خود به خوزستان حمله کرده و به قتل و غارت خوزستانیها پرداخت و از این راه به ثروت رسیده و یک باند وحشتناک بیرحم را هم در خوزستان براه انداخت که به پیر و جوان و خرد و کهن سال هم رحم نکرده و برای پول سر میبریدند. سپس به خدمت انگل استانیها درآمده و از راهزنی به خلافت تغییر مسیر داد. کسروی می‌نویسد: شیخ خزعل با حمایت انگلیسیها در خوزستان حکومت می‌کرده و به انگیزهٔ ناتوانی‌ و ناپایداری و خلاء قدرت مرکزی در زمان جنگ جهانی نخست، ‌که دولتمردان قاجاری به آنجا نمیپرداختند( دوران قاجار)، او رفته رفته قدرت بدست آورده، می‌‌کوشید خوزستان را به دستور و طراحی انگل استان از ایران جدا سازد و در خوزستان کسان بسیاری از مردم بومی را کشته و خود یگانه مالک آنجا گردیده، و خاندان‌های بسیاری را نابود ساخته و مردم را لخت کرده و برای خود دارایی بسیاری اندوخته بود و سپس هم به انگلستان آویخته و کوس استقلال میکوفت و به دولت اجازه دخالت در کار خوزستان را نمیداد و در زمان سروزیری شاه قاجار آشکاره نافرمانی نموده و سپاه گرد آورده و با دولت جنگ کرد و شکست خورد. چنین کسی‌ را نیکنام گردانیدن، معنی ندارد.



کسروی می‌نویسد: شیخ خزعل، مردی در سن بالای ۸۰ سال، مبتلا به مرض سفلیس حاد که او را فلج کرده بوده و یکروز پیش از مرگش، باد سرخ آورده بوده و به این سبب بصورتش زالو انداخته اند، با اینحال شب قبل از مرگ هم قدری کنیاک خورده، صبح بستگانش او را مرده در رختخواب پیدا میکنند و شیون سر میدهند که او سکته کرده است. و بقول کسروی بچنین کسی‌ مرگ نزدیکتر از هر چیزی بوده، ولی‌ آخوندها بخاطر دشمنی با رضاشاه، می‌گویند شیخ خزعل را عوامل رضاشاه کشتند.( خنده داره که مردم ایران تا چه حد بچه فرض میشوند که میتوان با چنین دروغ‌هایی‌ آنها را بازی داد.) کسروی می‌نویسد: بحکایت پرونده قضیه این بوده که چون شیخ خزعل مرده برخی‌ گفتگویی در بین مردم بوده، کسانی‌ بحدس چنین گفته‌اند که او را کشته اند. در آنروز‌ها این عادت مردم بود که هر کس از تحت نظر‌ها میمرد، می‌گفتند: «خیر، کشته اند»
همانروز‌ها من نیز شنیدم یکی‌ با من گفتگو میکرد و گفت: شیخ خزعل را هم کشته اند ها! گفتم: از کجا تو می‌گویی؟ گفت: خوب آدم می‌‌فهمد دیگر. دانسته شد از روی خیال می‌گوید.



کسروی که خود در جریان مستقیم شیخ خزعل بوده می‌نویسد: داستان شیخ خزعل را شرح خواهم داد. این مرد به مملکت خیانت کرد، به خوزستانیها بیرحمانه ستم کرد، به دولت نافرمانی نمود و جنگ کرد و سپس شکست یافت و بی‌ هیچ شرطی تسلیم شد. اگر رضاشاه میخواست او را بکشد، همانروز‌ها میکشت، و یا سپس که دوباره به کارهایی برخاست و در کشتی دستگیر گردید که به تهران آوردند، در آن زمان میکشت. آنروز‌هایی‌ که هنوز در خوزستان نفوذ شیخ و کسان او کارگر بود و اندک بیمی از رهگذر او میرفت او را میکشت. در جایی‌ که در آن هنگام‌ها شیخ را نکشته و با بردباری با وی رفتار کرده بود چه علت داشت که در این هنگام که شیخ به یکباره از نفوذ افتاده و در خوزستان کمترین زمینه‌ای برای فعالیّت کسان او باز نماند و خود دچار چندین بیماری شده و زمینگیر و افلیج گردیده و تا دم مرگ جز چند گامی‌ نمانده بود او را بکشد و بیهوده خود را بدنام گرداند؟ آخر یک موجبی میخواهد.
احمد کسروی، دفاعیات

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر