پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۱

دم مانی است پنداری نسیم باد نوروزی


دانای فرزانه بیخبر، میداند، بی آنكه گام بردارد، میرود، بی آنكه بنگرد، میبيند و بی کردار، سامان میدهد.



بهار آمد كه هر ساعت رود خاطر ببستانی
بغلغل در سمآء آیند هر مرغی بدستانی
دم مانی است پنداری نسیم باد نوروزی
كه خاك مرده بازآید درو جانی و جانانی
بجولان و خرامیدن درآمد سرو بستانی
تو نیز ای سرو رویانی بكن یك بار جولانی
به هرگویی پریرویی بچوگان میزند گویی
تو خود گوی زنخ داری، بساز از زلف چوگانی
بچندین حیلت و حكمت گوی ازهمگنان بر دم
بچوگانی نمی افتد چنین گوی زنخدانی
بیار ای باغبان سروی ببالای دلارامم
كه یاری من ندیدستم چنین گل در گلستانی
تو آهو چشم نگذاری مرا از دست تا آنگه
كه همچون آهو از دستت نهم سر در بیابانی
كمال حسن رویت را صفت كردن نمیدانم
كه حیران باز میمانم چه داند گفت حیرانی
وصال تست اگر دل را مرادی هست و مطلوبی
كنار توست گر غم را كناری هست و پایانی
حکیم از من بجان آمد كه سعدی، قصه كوته كن
كه دردت را نمیدانم برون از صبر، درمانی.
حضرت سعدی شیرین سخن

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر