این قصه ٔ عجب شنو از بخت واژگون، ما را بکشت یار به انفاس عیسوی
میگویی گلهای صد تومانی را آب بدهم
که شاخه های تاج ملوک زیادی بلند شده است
که کاملیاها باید سبک شوند
تمام اینها را میگویی
اما من بتو مینگرم
شعله های سپید ِ قلبِ صیقلی ات
زبانه میکشد زیر تاق آّبی زبان در قفاها
و من مشتاقم در دَم زانو بزنم
مقابلت.
بانوی شکوفه های عصر، شعری از آمی لاول
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر