لذت از حال و دیگر هیچ
از وقتی یاد گرفتم برای همین لحظهای که توش نفس میکشم، زندگی کنم و زنده باشم، از وقتی که یاد گرفتم، روزهای رفته را با دست توانای فراموشی، به سرزمینهای دورتر بفرستم و دلواپسی از روزهای نیامده را در عمق افکارم، ته نشین کنم، از وقتی بمعنای واقعی زندگی پی بردم، به سبکی یه پر راه میرم، و چقدر همه چیز لذتبخش و دوست داشتنی شده و چقدر همه چیز در جهت دلپذیری شکل عوض کرده و چقدر لحظهها مانند الماسهای که برشته کنار هم مینشیند، درخشش تحسین برانگیزی پیدا کردند و چقدر عبور زمان با نفسهایم همنوازی اعجاب انگیزی دارند. و چقدر کارها، جدیترین کارها بنظر مضحک جلوه میکنند و چقدر آدما، مهمترین آدما، صورتهای بامزهای دارند، و چقدر حرفهای مهربانی بدلم مینشینند و چقدر نفرت بی معنی شده، و چقدر خوراکیها خوشمزه ترند و چقدر دوستیها ساده شدند و چقدر نگرانیها با افکارم غریبه شدند و چقدر رنگها لوندی میکنند و چقدر موزیک گوش هام رو قلقلک میدن و چقدر راه رفتن را دوست دارم، و چقدر لمس کردن خوبه.
روزگاری آرزوها و خواستههایی که تقریبا غیرقابل دسترس بودند، همهٔ هدف زندگی شده بودند ، و بدون توجه به داشتهها و توانایهای موجود، برای رسیدن به آنها بطور بچه گانهای پا فشاری میشد. آرزوهایی که دست یابی به آنها در توان نبود ولی بیخبر از این ناتوانی، سر بدیوار کوبیدنها تسلسلی جاودانه داشت.
و تازه اگر توانش هم بود، برای رسیدن به این آرزوها میبایست از خیلی از ارزشهای انسانی گذر کرد و یا آنها را دور زد، ارزشهای نایابی مثل خیال راحت، دل خوش، گذران لحظهها با عزیزترینها.
و یا برای دستیابی به این خواسته ها، میبایستی حداقل از نیروی جوانی مایهای غیر قابل جبران گذاشت. و یا از تنها ثروت واقعی آدما یعنی زمان گذشت و از تمام دقایقی که میشد در آفتاب دراز کشید و از نسیم لذت برد و یا به پرواز بی هدف پروانهها لبخند زد، دست کشید و یا از دیدن پرندهٔ کوچکی که نوک درخت کاج عظیمی نشسته و مغرور از این کوچکی، به آن بزرگی طعنه میزنه، و آنچنان به دور دستها خیره شده، تو گویی مشغول حل کردن مهمترین مشگل دنیاست، گذشت ، و یا از لذت تعجبی آمیخته با ناباوری که از شکافتن زمین سخت توسط یک جوانه نازک و لطیف، بوجود میاد، گذشت و آنرا تجربه نکرد و و و.
آرزوها و خواستههایی که در واقع ناتوانیهای آدمی برای او میسازند چرا که میخواهند به این ترتیب خود را با تمام ظرفیت برخ او کشیده و وادارش کنند خویش را بشناسد. و آدمی غافل از این واقعیت و این هشدار که طبیعت آدمی بطور طبیعی و بنا بر وظیفه اش به او میدهد، به بیراه رفته و تصور میکند برای ارضا و خوشحالی خود میبایستی بدنبال دستیابی به این آرزوها و خواستهها بهر قیمتی باشد.
و این ندانستن ها، زهری را در خون آدمی میریزد که زندگی جز سه رنگ سیاه و سفید و خاکستری طیف دیگهای نخواهد داشت.
و رنج و ناکامی و ناخشنودی و محرومیت و درد ناشی از نتوانستن و تلخ کامی که نتیجه طبیعی نرسیدن بخواستها و آرزوهاست مولود غم خواهد شد و عاقبت و نتیجهٔ همهٔ اینها منجر به تنها ماندن میشود. و وقتی آدمی با خودش تنها ماند، سرخورده از این درد مضاعف، گاهی بعقب برمیگردد و ملتمسانه در صندوقچهٔ خاطراتش دنبال تسلی میگردد و یا از آنچه که گذشته لب حسرت بدندان میگزد و یا گاهی گذشته آنچنان تلخ و ناخوشایند است که با تمام توان آنرا پس میزند و حتی از تصور کردنش هم بیزار و گریزان میشود.
گاهی هم در دنیای آینده بساختن رویا مشغول و در دنیای مجازی غوطه ور میشود. و یا برعکس آینده براش غولی شده که فقط باید از آن ترسید و نگرانش بود و بنا بر این با تردید و ترس از آینده و آنچه که پیش خواهد آمد دست بگریبان خواهد ماند.
و همه اینها هم البته قسمتی از گریز بناچار زندگی و افسانهای از افسانههای زندگی است که منصفانه بین تمام آدما تقسیم و به اشتراک گذاشته شده اند. به جز بین آنهایی که با خویشتن خویش آشنا شده و آنچه که هستند را پذیرفته و به آنها نه تنها احترام میگذارند بلکه سعی میکنند بیشتر از ظرفیتهایشان حتی فکر هم نکنند. آنهایی که خدا شدهاند.
قبل از این کودکانه فکر میکردم ، که حجمی به اندازهٔ اقیانوس دارم و توانی در حد و اندازهٔ هرکول و قدرتی همچون خدایان که میتوانم به هر چه که «من» درونم از من میخواهد برسم، ولی امروز در زمان حال و لحظههای ارزشمندی که بیخیال میگذرند، شناورم و از تک تک آنها بیرحمانه لذت میبرم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر