
اشکالی که هست ما شرقیها به غریبیها کاری نداشتیم و آنها را بحال خودشون گذاشتیم!
آنها هم پس از یک دوره ۴۰۰سله جنگهای چلیپی و تو سرو کله هم زدنهای دور و دراز با هم چه در رابطه با دین( صدها سال جنگ وحشیانه و خونین بین کاتولیکها و پرتستانها) و چه در رابطه با نگرش سیاسی، چ بخاطر فقر و گرسنگی، ووو خلاصه پس از اینکه از جنگیدن با هم خسته شدند، رشد و روند طبیعی پس از این سرو کله زدنها را طی کردند و بدین نتیجه رسیدند که دشمنی با هم، آن هم بر سر مسائلی که با نشست و گفتگو حل میشوند، از اساس کاری ابلهانه و بیمورد است که ضررش تنها متوجه خود آنها میگردد. پس به درک دموکراسی و آزادی های فردی رسیده و به توافق رسیدند که به حوزهٔ انسانی یکدگر کاری نداشته باشند و به چشم "حق طبیعی و مسلم هر فرد"، به این حوزه نگاه کنند، و این اجازه را به هر کسی بدهند که این فضا را برای خود داشته باشد و همچنین به نظرات هم احترام گذارند، هر چند با آن مخالفند
سپس نشستند و یک سری قوانین که تضمین کنندهٔ این نتایج بود را از روی منشور کوروش کبیر و دیگر کتب باستان ایران نوشتند و اسمش را گذاشتند دموکراسی غربی.
ما شرقیها دراین رابطه هزاران سال از آنها جلوتر بودیم، و به دمکراسی و جامعه مدنی رسیده و فارغ از هر نوع اختلاف ظاهری و باطنی، درکنار هم، دوستانه همزیستی مسالمت آمیزی را داشتیم، و این ادامه می یافت اگر غربیها میگذاشتند. ولی آنها ما را بحال خودمان رها نکردند تا ما با تربیت پندار و کفتار و کردار نیک و بجا مانده از نیاکانمان جامعه خود را جلو ببریم، و با دخالتهای بیجا و ایجاد دشمنی در بین ما از طریقه پر رنگ کردن اختلافات فرقه ای، زبانی، نژادی و ترویج دین و خرافات و با سیاستهای مزورانه، هم جامعه ما را از پارسایی جدا ساختند و هم توحش خود را بما سرایت دادند و هم غارتمان کردند.
همچنین غربیها هر چه که ما آدم روشنفکر، و دلسوز به جامعه، و با استعداد و باهوش داشتیم رو، چه با ترور و چه با جذب آنها به جامعه خود، از ما گرفتند (دانشمندان علوم را جذب کردند که از آنها به نفع خود استفاده کنند و دنشمندان سیاسی و جامعه شناس ایرانی را کشتند که باعث بیداری ایرانیان نشوند) و جامعه شرقی را از الیت و کسانیکه میتوانستند جامعه از ریل خارج گشته را دوباره براه آورند، خالی ساختند.( بزرگترین و معروفترین این ترورها و دور کردنها را میشود ، ترور گاندی و در مورد ایران هم امیر کبیر، کسروی، و صادق هدایتووو و را نام برد، و ترورالیت ایرانی در اوایل انقلاب و کشتن و سر به نیست کردن هزاران آزادیخواه و روشنفکر ایرانی در زندانهای جمهوری فاشیست اسلامی، از دیگر نمونهها است
یک جامعه را رشنفکران و استعدادهایش به پیش میبرند و اصولاً و در مجموع الیت جامعه هست که جامعه را به مدنیت میرسانند و نه ملت و مردم عادی که بیشتر دغدغه نان دارند تا دیگر مسائل.
در هر جامعه ای، ۸۰ تا ۸۵ در صد مردم، از اقشار معمولی و عادی تشکیل شده اند، و این نسبت در تمامی دنیا و در بارهٔ تمامی جوامع بشری صدق میکند و مخصوص ایران و آمریکا و بولیوی نیست. منتها این تناسب با توجه به شرایط حاکم بر جامعه تا ۵ در صد بالا و پایین میشود، ولی در کلّ این نسبت همیشه برقرار است. و ۸۰ تا ۸۵ در صد تشکیل دهندهٔ جامعه، اصلا به سیاست کاری ندارند، و در هر جامعهای فقط ۱۵ تا ۲۰ در صد، روشنفکر، کار شناس و الیت جامعه هست که سرنوشت آن جامعه رو مشخص میکنند
شما فکر میکنید، همهٔ مردم اروپا و آمریکا ، چرچیل، مارگارت تاچر یا روزولت هستند که توانستند به اینجا برساند؟ اگر اینطور فکر میکنید و توقع دارید که مردم ایران هم همه تاچر شوند تا جامعه ما درست شود بهتر است که دوباره فکر کنید.
من این چند ویدئو کلیپ را که از جامعه غربی، آمریکا، انگلیس و آلمان تهیه شده اینجا آپلود میکنم، لطفا توجه کنید، من نمیگویم همهٔ مردم جامعه آمریکا و انگلیس و آلمان احمقند، ولی این ویدئو کلیپ نشان میدهد که همانطوری که ما مردم بیسواد و ناآگاه در جامعه داریم، غربیها هم استثنا نیستند.
هدف فقط این است که ببینید سطح سواد و آگاهی مردم کوچه و بازار در تمام دنیا تا چه حد شبیه همدیگه است و مردم عامی در کدام جایگاه قرار دارند، مثلا در آمریکا این مردم فکر میکنن اسرایلیها مسلمان هستند و باز مثلا در انگلیس مردم عامی حتی واحد پول کشور خود را هم نمیدانند.
و دراینحال آیا این انصاف است که ما به مردم ایران ایراد بگیریم و بگوییم تقصیر خود آنهاست که به این وضع دچارند؟
نتیجه اینکه وقتی ملت را در یک زندان بزرگ زندانی ساختی و یک گله دد وحشی و زنجیری را هم بدور آنها بستی، و این ددان را مامور جان و مال این مردم تا تو سر ملت بزنند، بکشند، تو جهل و نادانی، دین و خرافات، فقر معنوی و مادی، گرسنگی و بی خانه مانی، قرارشان بدهند، دیگر نمیتوانی از این ملت این انتظار را داشته باشی که بهتر از این عمل کند و نمیتوانی آنها رو شماتت کنی، به اینکه احمقند، و نمیتوانی از آنها انتظار داشته باشی که به خودی خود آگاهی بدست آورند. و نتیجه منطقی دو دو تاش این است که دیگر نمیتوانی از مسئولیت پذیری، انسجام و بیداری برای این ملت دم بزنی.
کلام آخر اینکه، ابتدا باید کسی را که این ددان زنجیری را بسته پیدا کنی(یعنی سیاستهای غرب) و دستش را کوتاه کنی، چرا که اگه فقط به نابود کردن این سگ زنجیری قنات کنی، دوباره یکی دیگر برات میبندند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر