دوشنبه، آذر ۱۷، ۱۴۰۴

گفتگوی مهر و ماه و یا خدا و زرتشت بخش شش


چنین گفت زرتشت.



گفت پیغمبر به گوشِ چاکرم
کو برد روزی ز گردون این سَرم
حضرت زرتشت گفته است که مرگ یک روند طبیعی و از قوانین خدا است و تردیدی در آن نیست. و یکروز کالبد همه موجودات به چرخه طبیعت باز میگردد و ارواح آنان تناسخ میابد.
رَختِ خود را من ز رَه برداشتم
غیرِ حق را من تبه انگاشتم
حضرت زرتشت میفرماید: من در تمامی مدت زندگانی بر روی کره زمین، از تمامی وابستگیهائی که مرا بختا میبرد و پلیدیهائی که مرا از خدا دور میکرد پرهیز کرده و هرچه بجر خدا بود را رد و تباه دانستم.
چون درآید در میان غیر خدا
حرف را اندر میان کردن سزا
و حتی حرفی که بجز حرف خدا باشد، باید نهان ساخت و دراینحال خاموشی سزاوار و شایسته تر است.
سایه ام من کدخدایم آفتاب
حاجبم من نیستم او را حجاب
من از خود نوری ندارم و سایه ای هستم از آنکه بمن روشنی بخشیده است. و من پاس دار درگاه سعادت او هستم و ابزاری برای آنکه به او رسیدن را آسانتر میسازد.
چون نپوشد گهر تیغِ مرا
باد از جا کِی بَرَد میغِ مرا
هیچ ارزشی در دنیا نیست که بتواند این را از من بگیرد. آنچنانکه هیچ بادی وجود ندارد تا ابر هدایت مردمی مرا از جا کنده و با خود ببرد.
کَه نیم کوهم ز هلم و صبر و داد
کوه را کِی در رباید تُندباد
من کوه دعوت به حق و حقیقتم، کوه داد و داگریم، و کاه نیستم که با هر نسیمی به هر طرفی برده شوم . بلکه مانند یک کوه در برابر بادها و تند باد ها ایستاده و از جا تکان نمیخورم.
آنکه از بادی رَوَد از جا، خَسی است
ز آنکه باد ناموافق، خود بسی است
تنها یک خاشاگ است که بر اثر وزیدن هر نسیم و بادی که از هر طرف بوزد، از جای کنده شده و باری بهر سو میگردد. و متاسفانه بادهای ناموافق و پراکنده ساز بسیاری بر سر راه خس و خاشاگ نشسته اند. باد در اینجا کنایت از بند ها و اسباب دردسر برانگیز روزگار آدمیان است، و خس هم کنایت از دلسردان به لطف و کرم خدا است.
بادِ خشم و باد شهوت باد آز
بُرد او را که بود اهل نیاز
بند و دامهائی مانند خشم و زیاده خواهی و افراط و آز و حرص و امیال و آرزوها و نیازهای واقعی و غیرواقعی ووو، آن کسانی را به بند میکشند که اهل مانوی و معنا و مینوی نیستند و به نیازمندیها و خواهشهای تن بیش از خشنودی جان اهمیت میدهند. کسانیکه به مجاز و دروغ و پوست هر چیزی دل بسته اند.
باد کبر و باد اُجب و باد خلم
برد او را که نبود از اهل علم
تنها کسانی دچار غرور و کبر و ذوق زدهگی و ندید بدیدی و ناشکیبائی و دروغ و مجاز میگردند که اهل تفکر و درس و دانش و خدا و معرفت نباشند.
خلم در اینجا یعنی ناشکیبائی.
کوهم و هستی من بنیاد اوست
ور شوم چون کاه بادم باد اوست
من مانند یک کوهم و هست او پنهان شده در هستی پنهان من. پس تنها باد و خواست اوست که میتواند مرا از جا برکند.
جز به باد او نجُنبد میل من
نیست جز عشق خدا سرخیل من
هیچ سببی در دنیا توانا به تزلزل من نیست، بجز خواست و میل و اراده او. و چرا اینگونه است؟ چون عشقی که من به او دارم آنچنان بزرگ و عظیم است که راه دیگری برای من امکان پذیر نیست.
واژه پارسی و مرکب سرخیل (سر + خیل) بمعنی و چم (سر+ گروه) راهنما، پیشوا، سر لشگر ووو، است.
چشم بر شاهنشه و ما را غلام
چشم را هم بسته ام زیرِ لَگام
چشم مریدی چون من، متوجه و معطوف به شاهنشاه خود (خدای خود) است. حتی برای خشنودی او آن چشم را هم بسته و بطور کلی او میشوم.
چون که خُرآم چشم کی بندد مرا
نیست اینجا جز صفاتِ حق درآ
چراکه من آتشم (خُرآم) و همیشه زنده و حتی چشمم هم نمیتواند بندی شود تا مرا از او دور سازد. و در پیش من بجز او و صفاتش هیچ چیز دیگری موجودیت(درآ) ندارد.
خُرآ یعنی از آتش و نار.
غرقِ نورم گر چه سقفم شد خراب
روضه گشتم، گرچه هستم بو تراب(۱)
من غرق نور خدام، اگر چه پدر بشریت و خاکیها و انسانم (بو + تراب). و بر روی زمین قرار گرفته ام.(سقفم شد خراب) و یک بوستان مانو و معنام اگر چه از آب و خاکم.
واژه اوستائی «ترآب» یعنی «خاک تر، و یا گلی که خمیر مایه وجودی آدمیان است.(آب + خاک)» واژه مرکب و پارسی «بوتراب» یعنی پدر آدمیان. اولین انسان خاکی که بنور خدا شرفیآب شده. و یا اولین انسان که کسی نیست بجز حصرت زرتشت مقدس. بوتراب از القاب حضرت زرآتش است.
واژه پارسی «تراب» وام گرفته از اوستا و از واژگان کهن زبان پارسی است، و بمعنی و چم خاک نرم و تر زمین(خاک و آب) است. این واژه نشان‌دهنده دو تا از عناصر چارگانه چلیپ زندگی و اصلی و بنیادی طبیعت است که هماره در زندگی انسان‌ها نقش مهمی ایفا میکنند. خاک نرم و تر، بعنوان بستر زندگی، منبع رشد و پرورش گیاهان، و محل استقرار موجودات زنده، اهمیت ویژه‌ای دارد. در واقع، تراب بما یادآوری می‌کند که ریشه‌های ما انسانها به زمین و طبیعت وابسته است. این نام همچنین می‌تواند نماد استقامت و پایداری باشد، چرا که خاک و آب با تمام چالش‌ها و تغییرات محیطی، همواره بعنوان پایه‌ای مطمئن باقی می‌مانند. در ادبیات و فرهنگ غنی پارسی، زمین و خاک نشانه‌ای از هویت و تعلق به سرزمین آریائیها است و نام تراب به نوعی با این مفاهیم عمیق در ارتباط است.
تا ز لطف او برآمد نام من
تا ز مهر او برآمد کام من
تا از لطف و کرم او دارای نام و نشان گشته و از مهر او انسان شدم.
تا اعطای او برآمد جود من
تا ز بود او برآمد بود من
تا وجود من از بزرگواری او موجود گشت و از بود اوست که من هستم.
کِرد من او، گفته ام هو است و بس
جمله اویم، نیستم من آن کس
کردار و گفتارم برای خدا است، و من سراپا نقشی از اویم و چیزی بجز او نیستم.
و همه وجودم سراسر برای خداست و من کسی جز خدا نیستم.
و آنچه آل له میکنم تقلید نیست
نیست رویا و گُمان، جز دید نیست
گفتار و کردار من، همان گفتار و کردار خداست، و نه کپی و نه تقلید است. و نه رویا و نه خیال، بلکه آنچه میبینی هم اوست.
واژه پارسی و مرکب آل + له، بمعنی خدا + از برای، میباشد. آنرا الله نوشتند که اشتباه و تحریف است.
آنچه در راه و برای خشنودی خدا و آدمیان انجام میدهم، حقیقت محض و اصیل است و هیچ دغل و ناپاکی و غرض و مرضی در آن نیست. آنچه در ملاقات با خدا دیدم و آنچه دریافتم را مستقیم و بدون واسطه برای آدمیان گفته و نوشته ام.
گفت و در آل له ای سره مرد، آن کن از مردم که شاید کرد. نظامی
از خیال وز تهری رَسته ام(۲)
آستین بر دامن حق بسته ام
از خیال و گمان، رسته و رهایم و تنها منبع و ماخذ و مرجع من پروردگار است، تو‌گوئی آستین خود را بدامن او دوخته و پیوند زده ام. کنایت از دست بدامان او شدن است.
گر همی پَرَّم همی بینم متار (۳)
ور همی گردم همی بینم مَدار
اگر به پرواز درآیم، تا آخرین لایه جو زمین (متار) خواهم پرید (تا جائیکه چشم کار میکند میتوانم اوج گرفته و بپرم) و اگر بچرخم تا مرکز زمین فرو رفته و آنجا را خواهم دید.
واژه پارسی متار بمعنی و چم، آخرین لایه جو زمین است که موجودات زنده روی کره زمین میتوانند بالا روند و زنده بمانند. پس از این لایه هرچه از زمین بیرون رود (هر عنصر یافت شده بر روی کره زمین، و یا تمامی عناصر جدول مندلیف) سوخته و پودر خواهد شد.
مدار در اینجا کنایت از هسته زمین است. اصطلاح «از مدار تا متار» یعنی از هسته زمین تا آخرین لایه جو و یا اتمسفر زمین. مدار در اینجا یعنی مرکز جائی که برآن دور میزنند و گرد آن میگردند. یعنی نقطه ای که در وسط حقیقی زمین باشد.
ورکشم، باری، بدانم تا کجا
ماهم و خورشید پیشم پیشوا
برای ملاقات با خدا میدانم که تا کجا باید برم، و در اینراه مانند ماهم که از خورشید و یا سرور و پیشوای خود راهنمائی میگیرد.
واژه پارسی «باری» برگرفته از اوستا، دارای چم و خم های زیادی است و معنی آن به جمله ای که در آن بکار رفته، تعریف میشود. در کتاب «چنین گفت زرتشت» میخوانیم: «باری با من چنین گفت: او را نیز دوزخی است و دوزخ او عشق به آدمی است.»
واژه باری در اصل بارء بود و بمعنی آفریننده، حضرت باری تعالی. (دِمزن). بار خدایا گویند و یاء آن یای وحدت و بمعنی بزرگی و رفعت و عظمت است. در اینجا یعنی آفريننده، آفريدگار، باری تعالی، خالق. (۴)
واژه پارسی «ورکش» یعنی بالا رفتن، سعود کردن. و «ورکشم» یعنی سعودی که از القاب حضرت زرتشت است که برای نیایش با اهورامزدا از کوه سعود میکرد. این واژه مقدس را نام خاندان بیابانگردان قرار داده اند.
واژه پارسی ورکش امروزه به برکش تبدیل و متداول گشته است. جهان بخیره کشی بر کسی کشید کمان، که ورکشیده حق بود و ورکشنده ما. خاقانی(۵)
در اوز خُرّم، گواهی خُر شنو
بیگواهی زو، نیرزد نیم جو
«در اوز خُرّم» یعنی من بدل آتشم، و آتش دروغ نمیگوید. و بدون داوری آتش هر داوری دیگری به نیم جو نمی ارزد. چراکه از روی ظاهر مردم نمیشود آنها را داوری کرد و از درون مردم هم جز خود و خدایشان کسی خبر ندارد. و تنها آتش است که پلیدی را میسوزاند و آنرا پاک میکند. کنایت از این مکتب فکری که آتش تنها ویژه گناهکاران است و بیگناهان را نمیسوزاند، زنده بیرون آمدن سیاوش از کومه آتش در شاهنامه و داور و قاضی ساختن آتش، کنایت از این مطلب است.
واژه اوستائی اَوَز، دراینجا یعنی بدل، آنچه بجای دیگری آید.
اوز همچنین نام یکی از جایگاههای سیر ماه و یا قمر زمین است. یعنی روزهای شب های روشن یعنی سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم ماه که آنها را سه شب و یا ایام «اوز» میگویند. برعکس «ازز» که ایام تاریک ماه است.
خُر یعنی آتش، خُراد نام یکی از هفت آتش مقدس و نام یکی از هفت آتشکده بزرگ و عظیم باستانی پارس ها در سراسر دنیای باستان است. (هفت پیکر) برخی از این آتشکده ها هنوز پابرجا است از جمله بزرگترین آنها که در ناحیت آناتولی برپا است. در بیت زیر از زبان فردوسی کبیر بنام دو آتشکده بزرگ «آذر آرام» و «آذر خراد» اشاره شده است.(۶)
دل شاه از اندیشه آزاد گشت، سوی آذر آرام و خراد گشت. فردوسی


کرد آگه آن نبی از وحیِ دوست
که هلاکم عاقبت بر دستِ اوست
و آن رسول خدا ادامه داده و از طریق دانشی که خدا در سینه او قرار داده بود، به آدمیان گفت که مرگ در دستان و خواست و قانون خدا است.
من چنان مُردم که بر خونی خویش
نوشِ لطف من نشد در قهر نیش
او میفرماید: مردم آنچنان که زیستند، خواهند مرد. و همانگونه که کردارشان بوده، تناسخ مییابند. بر خونی خویش یعنی بر قربانی و یا دژمن خویش. بخاطر اعمالی که انجام دادم. نوش لطف من نشد در قهر، نیش، یعنی وفادر ماندم هرچند دوستیمان به قهر و جدائی تبدیل گشت.
او همی گوید بکَش کیش مرا
تا نیاید از تو اینگونت ختا
حضرت نبو میگوید که مرا فراخوان و یا به فراخوان و یا هلم من پاسخ ده تا از انجام ختا ها و گمراهی ها در امان باشی. مرا بخود بخوان تا از تو ختا سر نزند.
واژه پارسی و مرکب «راد ابر» یعنی بخشش ابر که همان باران است. این واژه زیبا و پرمعنی به واژه من درآوردی و اشتباه و بی معنی «رعد ابر» تبدیل شده است.
من همی گویم چو مرگِ من ز توست
با تناسخ چون توان از بند جست
من از او میپرسم وقتی درگیر قوانین تناسخ هستم، چگونه میتوانم از ختا بپرهیزم‌ و برایش چاره اندیشی کنم؟ چگونه میتوان از ختا جست. و من در برابر قوانین تناسخ چگونه قادر به تدبیر و چاره جویی هستم.
او همی گوید به گوشم کِای فتا
مر مرا کن از برای حق دو تا
او‌ هماره بگوشم میگوید که از من الگو و کپی بگیر. (مر مرا کن از برای حق دو تا)
تا نیاید بر تو این انجامِ بد
تا نسوزد جان تو بر جان خَود
تا دچار بدی و تیره روزی و پایان بد و تناسخ ابدی(انجام بد) نگردی و جانت بیهده نسوزد و بخاطر ظواهر بینی (خد) گهر جان از میان نرود.
او همی گوید برو جُف قلم
ز آن قلم بس سرنگون گردد عَلَم
نبی خدا میگوید برو و از لوح و قلم و یا اوستا(جف قلم) بیآموز، همان لوح و قلمی که عَلَم و با پرچم لشگرهای بسیاری را در مقابل خود سرنگون میکند.
نماد حضرت زرتشت مقدس، گوئی است که بر سر چوبی زده شده و نشان قلم و لوح است. این نشان تا پایان سلسله امپراتوری ساسانیان نشان و نماد همه مردم دنیای آن زمان بود، بویژه امپراتوران ساسانی که به آن عصای سلطنتی میگفتند.‌ پس از ساسانیان امپراتوری های پس از آنها مانند سامانی و صفوی هم از نشان زرتشت و هم از نماد مهر و ماه(نماد امپراتوری ساسانی) برای نشان دادن وابستگیشان به امپراتوری پارسی بهره میجستند.
«جف قلم» یعنی لوح و قلم که کنایت از کتاب مقدس حضرت زرتشت است.
هیچ دژمی نیست در جانم ز تو
ز آنکه اینرا من نمیدانم ز تو
میفرماید، با تو هیچ دژمنی و کینه توزی از طرف کائنات نیست، بلکه تمامی آنچه که میبینی درواقع از خود دیدی، تو چون خود کنی اختر خویش را بد، مدار از فلک چشم نیک اختری را.
دژم و دژمن و دژنام یعنی، دلتنگ، اندوهگین، دلخور، پریشان و خشمگین و آشفته. که دشم و دشمن و دشنام جا افتاده است. چراکه از زمان جنگ جهانی اول کسانیکه منبر رفتند و برای مردم اراجیف گفتند، بیابانگردان ناقص زبانی بودند که توانا به بیان درست حروف نبوده و همه کلمت های زیبای پارسی را پس از جنگ ویرانگر ایران و ایرانی، به اشتباه بگوش مردم نشاندند. امروزه هم اینکار توسط عمله و اکره های آنان در فضاهای مجازی صورت میگیرد.
آلتِ حقی تو، واهب دستَ حق
چُون زنم بر آلتِ حق تأن و دَق
تو در چمبر قوانین حق و خدا قرار داری، و هنگامیکه قانون شکنی میکنی، نتایج بد و ناپسندش بخودت بازمیگردد و در نتیجه مشگل از توست و نه قوانین خدا. هرچه کنی بخود کنی، گر همه نیک و بد کنی.
واژه پارسی «تأن» دارای چم و خم های بسیاری است، و در اینجا یعنی، سخن کنایه‌آمیز که معمولاً به منظور توهین، تمسخر، و سرزنش بزبان میآید. سرزنش، بدگویی: دو دوست با هم اگر یکدلند در همه حال، هزار تأنه دژمن به نیم‌جو نخرند. سرزنش کردن، ملامت کردن.گوشه و کنایه زدن.
همه باربر عیب خویشتنیم، تأن بر عیب دیگران چه زنیم. سعدی
گفت او پس آن مکافات بهرِ چیست
گفت هم حق و هم از دادار اوست
مپرسد اگر دست واهب و یا خدا در کار است پس مکافات کردار آدمی از کجا میآید؟ میگوید تناسخ همان داد و دادگری و دادگستری واقعی است.
گر کند بر کرد خود او اعتراض
ز اعتراضِ خود برویاند رِیاض
اعتراض، انتقاد، ایراد، بازخواست، تعرض، خردهگیری، مواخذه، نکته گیری، واخواهی، پرخاش، خروش، واخواه و همه هم مترادفهای این واژهگان پارسی، در اقیانوس زبان پارسی که از روی آن زبانهای گوناگون ساخته شده است( فقط بیش از سی لهچه از آن گرته برداری شده مانند لهچه عربی و تورگی و پنجابی و پشتو، آرامی، اردو ووو) بر کرداری که آدمی خود واهب و فاعل آن بوده، سبب رنج بی پایان (ریاض) او خواهد گشت.
و اگر آدمی بر قوانین تناسخ اعتراض کرده و آنها را رد و انکار کند، مانند این است که بر کردار ناپسند خود مهر تائید زده و آنها را شایسته دانسته است. نتابج این تفکر هم چیزی بجز رنج و کوچک ساختن نور درون خود او نیست.
واژه پارسی «ریاز» که آنرا ریاض مینویسند بمعنی و چم های زیادی است از جمله خرد و ریز و پاره ای کوچک از هر چیز. جمع ریز. و ریاز و ریازت در اینجا یعنی رنج و سختی و مشقت.
اعتراض او را رسد بر کرد خویش
ز آنکه در قهر است ذات هر خشیش
این اعتراض بر کردار خود، مانند گل زدن بخودی و یا شلیک به پای خویش است و دست آوردهایش بطور مستقیم شامل حال خود فرد میشود. و ترس و ناخرسندی(خشیش) را برای او بهمراه دارد،
اندرین شهر حوادث میر اوست
در مَمالک، مالکِ تدبیر اوست
چراکه بر تمامی کردار آدمی(اندرین شهر حوادث) آدمی خود مسئول و دارای اختیار است. ولی این شهر حوادث، شهر هرت نیست و دارای دستور و قانون و کانون و ترتیب است. و پادشاه و امیری دارد که شهر را اداره میکند. بد کنی، بد میبینی.
الت خود را اگر او بشکند
آن «شکسته گشته» را نیکو کند
اگر آدمی سبب ها و الت هائی که موجب گمراهی و بختا رفتنش میشوند را درهم شکند، پس از آن شکستگی نیکوئی بثمر خواهد آمد.
هر شرورت را که او انکار کرد
خاربن برد و بجا آورد وَرد
آدمی هر شر و پلیدی را که از خود دور کند در مَثَل مانند این است که خار را از میان برده و به جای آن گُل رز بدست آورده باشد.
شم کند منسوخ شغل روز را
دان جمادی آن خراد‌ افروز را
مثلا هنگامیکه در شب، موم و شمع را میسوزاند تاریکی را از بین میبرد. و این شم تلاش میکند که کار روز و روشنائی را بجا آورد. پس آن شمع آتش افروز را میتوان جماد دانست، یعنی آنکه بنظر مرده میآید ولی دارای وظیفه ای است.
خُراد افروز یعنی آتش افروز.
کنایت از نتایج منفی پلیدیها و نادرستیهاست که نور خدا را در میان آدمی میکشد.
باز شم منسوخ شد از نورِ روز
تا جمادی سوخت ز آن آتش فروز
و هنگامیکه روز میشود، نور و روشنائی شمع توسط روشنائی روز بی اعتبار میشود و آن را دوباره تبدیل به جماد میکند. یعنی آنکه انرژی در درونش دوباره پتانسیل میشود.
گرچه ظلمت آمد آن نَوم و سبات
نَی دورنِ ظلمت است آبِ حیات
خاموشی و روشنائی شمع بستگی به بود یا نبود تاریکی و ظلمت دارد، یعنی، بود تاریکی، میتواند بجنبش درآورد، و، نبود تاریکی، میتواند او را تبدیل به پتانسیل سازد.
پس تاریکی میتواند جمادی مانند شمع را روشن کرده و انرژی پتانسیل آنرا تبدیل به انرژی جنبشی کند. همانگونه که مرگ و آب زندگانی، هر دو با هم در تاریکی قرار دارند.
واژه اوستائی نوم بمعنی و چم، خمودهگی، خواب، غنودن، سبات و منام است. «نوم» به معنای خواب، یعنی حالتی است که قسمت عمده حواس انسان، از کار میافتد، در واقع، «سنه» خوابی است که به چشم عارض میشود، اما وقتی عمیق تر شد و به قلب رسید، «نوم» گفته میشود.
چون در آن ظلمت اخراد تازه شد
سَکته ای سرمایۀ آوازه شد
هنگامیکه یک جماد موجب نور و روشنی میگردد، و ظلمت را از میان میبرد(اخراد تازه شد) گویند یک بازدارنده و یا یک جماد(سکته) در جهان ارزشی برابر با ظلمت یافت.
سکته در اینجا یعنی بازدارنده.
آوازه همچنین نام دژی است از دژهای ترکمنستان از استانهای سابق ایران که در حدود سد سال است از ایران جدا شده و کشور مستقل میباشد. در این دژ، پسر ساوه شاه، بنام پژمُد، گنج های خویش را نهفت و پنهان ساخته بود. و پس از شکست یافتن از بهرام چوبین در آن تحصن جست:
دژی داشت پژمد، آوازه نام، از آن دژ بدی ایمن و شادکام، چو کین پدر در دلش تازه شد، از آنجا یکی سوی آوازه شد. فردوسی
آوازه همچنین به ردیف های موسیقی ایرانی مانند: شهناز، گردانیه، گَوَشت، سلمک، مایه و نوروز گفته میشود.
که ز ضَدها ضدها آید پدید
در سُوَیدا روشنائی آفرید
چراکه هر پدیده ای با ضد و متضاد خود نمود پیدا میکند، و هر ضدی سبب بوجود آمدن ضد خود است. دراینجا میفرماید یک مایه سیاه و تاریک و یا نفت(سویدا) موجب بوجود امدن آتش و نور میگردد که تاریکی را میزداید.
سویدا یعنی مایع سیاه آتش افروز و یا همان نفت خام که خود سیاه و تاریک است ولی موجب نور و روشنائی است.
جنگِ پیغمبر مَدارِ صُلح شد
صلحِ این آخِر زمان ز آن جنگ بُد
پیکاری که حضرت زرتشت با تاریکی و جهل غارنشینان براه انداخت، پایه و اساس و مرکز و موجب صلح و انسانیت و نور و تمدن گشت.
باغبان ز آن می بُرد شاخِ خضر
تا بیابد نخل قامت ها و بَر
باغبان شاخه های نازک و نرم درخت نخل(خضر) را برای این میبرند تا قوت درخت بشاخ های حامل خرما رسیده و موجب تنومندی و بلندی نخل شود.
میکنَد از باغ دانا آن حشیش
تا نماید باغ و میوه خُرَمیش
باغبان آن گیاهانی که از درختان باغش بالا رفته و مانند زالو ریشه هایشان را در پوست درخت فرو برده و انرژی را از تنه و ساقه درختان میوه میگیرند(حشیش) را زدوده تا درختان جان گرفته و بر و بار دهند.
حشیش همان گیاه عشقه است که قاتل و زالوی دیگر گیاهان است و با اینکه ظاهری زیبا دارد و در دو فصل بهار و تابستان سبز و در پائیز و زمستان قرمز رنگ است و بشدت رشدش زیاد و سریع است و از همه جا بالا میخزد، ولی برای دیگر گیاهان بسیار مضر و ناخوشایند میباشد. به آن عشقه میگویند چون رفتاری مانند عشق دارد، بی صدا، آرام و صبورانه همه انرژی آدمی را میگیرد. به آن حشیش هم میگویند چون درختان و گیاهانی را که از آنها بالا میخزد، گیج و منگ و زرد و ذلیل میکند. این گیاه مرکز جشن و سرور مارمولکها و دیگر خزندگان کوچک است.
می کنَد دندانِ بَد را آن طبیب
تا رَهَد از درد و بیماری حبیب
دندان فاسد را دندانپزشک میکند تا درد و ناراحتی را از بیمار بگیرد.
بس زیادتها درونِ نقص هاست
مر بریدن را حیات اندر فَناست
پس نتیجه میگیریم که بریدن شر و پلیدی از زندگی موجودات سبب تعالی و توانائی آنان میشود. و شر از بین نمیرود مگر با بریدن آن از ریشه.
حلق حیوان چون بُریده شد به عدل
حلق انسان رُست و افزون گشت فضل
هنگامیکه نامردمیها و اوصاف پلید و ددمنشی از زندگی آدمی بریده شوند، در نتیجه انسانیت و صفات آدمیت در آو پدیدار میگردند. حلق و یا حلقه در اینجا یعنی اوصاف و ویژهگیها عادت شده و تکراری.
حلق انسان چون بِبُرّد هین ببین
تا چه زاید کن قیاسِ آن بر این
و هنگامیکه آدمی از حلقه اوصاف و ویژهگیهای انسانی خود هم دست بشوید، و آنرا ببرد، به مقامی بالاتر از مرتبه انسانی میرسد. و درمقام قیاس بین این دو، یعنی از مرتبه حیوان به انسان رسیدن، تا از مرتبه انسانی به جایگاه خدا رسیدن، چه بزرگ و ارزشمند است.
حلق سوم زاید و تیمارِ او
شربتِ حق باشد و انوارِ او
حلقه سوم و یا اوصاف و ویژهگیهای فراتر از ویژهگیهای انسانی، همان نور و شربت حق و ایزد یکتا است.
حلقِ ببریده خورد شربت ولی
حلقِ از نا رسته مُرده در بلی
آنانی که حلقه و زنجیر نامردمی را بریده اند، به مقام انسان میرسند، و از شراب این مقام لذت میبرند. حال آنکه، آن کسانیکه در این راه از «نا» و یا از فانی شدن رهائی یافته اند، بجایگاهی میرسند فراتر از تمامی جایگاها.
واژه اوستائی «نا» دارای چم و خم های زیادی است و «نا» در اینجا یعنی فانی.
آنکه داند دوخت او تاند دَرید
هر چه را بفروخت نیکوتر خرید
آنکه میداند، هرچه جز او را انکار میکند. و هرچه بیشتر در این انکار پافشاری کند، حال بهتری مییابد، مادی و مانوی.
مانند آن خیاتی که کار بلد است، پس از پاره کردن هراسی ندارد چرا که چاره ازهم دریده شدن را میداند. و آنکه اجناس کهنه را میفروشد، توانا بخرید اجناس نیکوتر میگردد.
خانه را کند و چو جنت ساخت او
پست کرد و بر فلک افراخت او
برای ساختن یک بنای نو، میبایست بنای ویران را از میان برداشت. و برای دستیابی به افلاک میبایستی ابتدا تا مرکز زمین پستی گرفت و جاذبه آن را خنثی کرد. کنایت از گذشتن از چون و چرا و ما و منی.
خانه را ویران کُنَد زیر و زَبَر
پس به یک ساعت کند معمورتر
آدمی که دست در دست خدا دارد، حتی اگر خانه اش زیر و زبر شده و ویران گردد، غمی ندارد، چراکه خدا خود کاخ است.
گر یکی سَر را بِبُرّد از بدن
سد هزاران سَر بر آرد از زَمن
او اگر از حکمت ببندد دری، ز لطف و کرم و رحمت گشاید هزاران در دیگری.
خود که را زَهره بُدی تا او ز خَود
بر اسیرِ حکمِ حق تیغی زند
پس دخالت در کار خدا نباید کرد.
ز آنکه داند هر که چشمش را گُشود
کآن کُشنده سُخرۀ تقدیر بود
چرا که همه در چمبر قوانین تناسخ، پای بست و اسیریم و نمیبایست این قوانین را نه برای خود و نه بخاطر دیگری نقض کنیم.
هر که را آن حکم بر سر آمدی
بر سر فرزند خود تیغی زدی
و این قوانین بگونه ای است که گاهی ماموران اجرای قانون والدین خود آدمی میباشند.
پاورقی
(۱) تراب: خاک. زمین تر. خاک نرم و تر که آدمی از آن سر زده است. بوترآب، لقب حضرت زرتشت، جمع، اترب، اتربان، و در آن ده واژه دیگر مشتق است: ترب، تربت، تَرباء، تُرباء، تیرب، تیراب، تورب، توراب، تَریب و تِریب. و واژگان وابسته، تری، تر+ آب،
جان و تن من حجت من مر ترا، باد تراب قدم، ای بوتراب. ناصرخسرو.
چو دونان از دو چشم رکاب، همی ریخت خونش به روی تراب. فردوسی
نمانم که نوباوه بو تراب، ز بت ها سوی شهر آرد شتاب
سپاه سیه دل چو ابر بهار، روان گشت از چشمشان بر تراب.
(۲) تهر یعنی در جستجوی حقیقت بودن. و تهری نام پیروان اولیه دین اسلام است، دینی که مانند یازده دین دیگر از آئین مانی مشتق گشت ولی در زمان جنگ جهانی اول به قوانین بیابانگردان آلوده و پلشت گشته و اسلام نامیده شد. همچنین بمعنی و چم، دور کردن چیزی را. تردید و گمان و شک.
(۳) همچنین بمعنی بلند مرتبه، جایگاه، پایگاه بلند، اوج.
(۴) واژه پارسی «باری» بمعنی، مخلوق، خلق کردن، بهرحال، آفریدهگار. صفت قيد، بهرجهت، بهرحال، درهرصورت، بهر تقدیر، باركش، باردار، ثقيل، سنگين، گران، وزين، ، باريك ، پهن، ضخيم، عرض.ووو. باری به معنی خالق است و در اصل بمعنی جدا کردن چیزی از چیز دیگر میباشد. چون آفریدگار مخلوقات خود را از مواد اصلی و نیز از یکدیگر جدا میکند، از او با عنوان باری تعالی یاد میشود.
همچنین مردم سودان که زمانی زیر پرچم پارسها بودن، واژه باری را مترادف با خدای باران و یا خالق باران میدانند. و باریها از اقوام جنوب سودانند که کشاورزی میکنند، و با گروه شبان ها، مناسک جالب توجهی در ستایش باری و یا خدای باران و خدای زمین دارند.
باری در لغت به معنی آفریدگار و در اصطلاح کلام، از نام های نیکوی خداوند است که همراه دو نام دیگر خداوند، خالق و مصوِّر آمده است، این سه نام، همواره در ارتباط با یکدیگر تفسیر شده اند. برخی آفریدهگار و خالق و باری را مترادف دانسته و برخی دیگر تفسیرهایی بدین شرح از سه نام خالق و باری و مصوّر به دست داده اند: ۱- خالق، پدیدآورندۀ ذات ها، ۲-باری، جداکنندۀ ذات های هستی یافته ۳- مصوِّر، شکل دهندۀ ذات ها. خالق، تعیین کنندۀ اندازۀ چیزها. باری، پدیدآورندۀ چیزها براساس اندازۀ تعیین شده و مصوّر پدیدآورندۀ مزاج ها. خالق، موجِد اشیا از عدم (تناسخ) باری و یا آفریننده و پدیدآورندۀ هر چیز نو که پیش از این نبوده. و مصوّر، دهندۀ صورت خاص به هر پدیده. و با تبدیل صورتها به یکدیگر.
(۵) ورکشیدن، بالا رفتن، سعود کردن، بالا کشیدن، گوشه نشینی. برکشیدن، ورکشیدن مو یعنی، جعد مو. ورکشیده شده و ترنجیدن مو و موی در پیچان کردن، مجعد. ورکشیدن پاشنه، یعنی به سوی بالا برآوردن پاشنه خوابیده کفش. پاشنه ورکشیدن یعنی عازم شدن،آماده کار شدن. ورکش زمین، یعنی زارعان زمینهای خود را سه بار کشت میکنند. هراکش ثلث اول زراعت است که «کشت» نامیده میشود و ثلث دوم را «ورکش» و ثلث سوم را «کرپه» میگویند. هراکش یعنی زود کاشتن زراعت مقابل «کرپه» که دیر کاشتن است. هراکش را در اطراف تهران درماه میزان (مهر) میکارند.
(۶) خرم همچنین بمعنی و چم، شادمان و خوشوقت است. و نام دیگر ماه دی است که ماه دهم از سال شمسی و بودن آفتاب در این برج است. و نام روز هشتم از هر ماه شمسی. و بنابر رسم پارسها اگر نام ماه و روز با هم یکی باشد، مثلا روز دهم از ماه دهم، آنروز روز جشن و شادی است و در این روز باید جشن ساخت. بمعنی بخار هم آمده است که از روی آب گرم و زمینهای نمناک برمیخیزد.
خرم روز نام روز هشتم از هر ماه شمسی است و پادشاهان جم، در این روز بویژه در ماه دی جشن بپا کرده، جامه سپید میپوشیدند و بر تخت سلطنت نشسته و دربانی را منع کرده و بارعام میدادند. و با دهقانان(زمین داران بزرگ) و خرمن مردم و مزراعان و کشاورزان و صنعتگران و پیشه وران ووو، بر سر یک خوان نشسته و خوراک میخوردند و گفتگو میکردند. و پس از آن هر عرضی و مدعائی که داشتند بی واسطه بعرض میرساندند. و پادشاهان بخرمن مردم میگفتند که من هم یکی از شما هستم و مدار عالم به زراعت و پیشه و عمارت است و آن بدون شما امکان ندارد چنانچه ما را از شما و شما را از ما گریز و جدائی نیست، و ما چون فامیل باشیم.
واژه پارسی و مرکب مانستر (مان+ ستر و یا مان + استر) بمعنی و چم دست پنهان است. مانستِر واژه مرکب وام گرفته از اوستا از دو واژه «مان» بمعنی دست و «ستر» بمعنای پنهان و نهان است. این واژه پارسی با همین بیان به زبان آمریکائی رفته و در آنجا بمعنای موجودی شیطانی آورده اند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر