چهارشنبه، آذر ۲۶، ۱۴۰۴

گفتگو مهر و ماه و یا خدا و زرتشت بخش هفت


خدا محبت است و هر که در محبت ساکن است در خدا ساکن است و خدا در وی. و درد بیدردی علاجش آتش است.



عالمت غافل است و تو غافل
خفته را خفته کی کند بیدار. سنائی
درباره اینکه آنکه اسیر تناسخ است چه چاره کند، میفرماید آنکه نادان است گناهی ندارد. ولی آنکه میداند و ختا میکند، گناهکار است. و اینچنین است که دانائی مسئولیت بزرگی در خود دارد.
بندۀ شهوت بتر نزدیکِ حق
از شناور مردمان پر زَرَق
بنده شهوت یعنی آنکه غریزی میزید و همه توجه اش به خورد و خواب و دیگر نیازمندیهای جسمانی است. اینچنین مردمان در نزد حق و در تناسخ، بهتر(بتر) از آنکسانی هستند که اسیر زرق و برق و ظاهر بینی و سطح اند.
در گذران روزگار، آنکه در زندگانی چیزی نمیداند و بسبب ندانستن اسیر غریزه و گمراهی است، تناسخی بهتر از آنکه میداند ولی همچنان بنده ظواهر است، دارد.
زیرا آن نادانی از میان رفتنی است و آنکه خواب است را میشود بیدار کرد، ولی آنکه خود را بخواب زده، بیدار نتوان کرد.
کاین به یک لفظی شود از خاره خُر
و آن زیِد شیرین و میرد سخت مُر
چرا که آن اولی با جرقه ای از خس و خار بودن رهائی یافته و بدل به آتش میگردد. یعنی از گمراهی بیرون میآید، ولی این دومی تن آسا و سطحی میزید و تلخ خواهد مرد. و امروزه اکثر قریب به اتاق مردم دنیا از نوع گروه دوم میباشند.
بندۀ شهوت ندارد خود خِلاص
جز به فضلِ ایزد و اِنعامِ خاص
آنکه نمیداند، و نمیداند که نمیداند، تا ابد در جهل مرکب مانده و رهائی نمیابد مگر اینکه بلطف حق با آئین راستین انسانیت و مردمی حضرت زرتشت مقدس آشنا گردد. که دراینصورت بخود آمده و از نادانی میرهد.
در چَهی افتاد کآن را غَور نیست
و آن گناهِ اوست، جبر و جور نیست
چون آنکس که در جهل مرکب مانده، در چاهی افتاده و یا قرار دارد که ژرفائی(غور) برای آن پیدا نیست. او به گناه نادانی در چاه است. و نه جبر خدائی و نه جور انسانی.
در چَهی انداخت او خود را ز من
در خورِ قعرش نمی یابد رَسَن
او خود را از منیت و نادانی به چاهی افکنده است که برای ژرفا و عمق آن ریسمانی نمیتوان یافت.
چون گناه اوست این جان چون کند
که ورا از قعر چه بیرون کند
چون گناه نادانی به اراده خود آدمی است. و جان به تنهائی نمیتواند آدمی را از گمراهی و چاه جهالت نجات دهد. آدمی میبایست ابتدا خود را از بیخبری و نادانی برهاند، سپس با کمک جان و یا نور درونش بدنبال یافتن خدا برود. ابتدا چراغی افروزد تا توانا به دیدن گردد. چه در تاریکی چشمها راه را نمیتوانند یافت.





و تنها جان آگاه میتواند، فرد نادان را از چاه ژرف اسیری و گمراهی بدرآورد.
بس کنم گر این سخن افزون کنم
خود جگر چه بود که خارا خون کنم
اگر ادامه دهم، آدمی که هیچ، بلکه سنگ خارا هم دانا میگردد. جگر خون کردن در اینجا کنایت از به آگاهی رساندن است. و نه آن معنای متداول در نزد خرمن مردم.
سنگ خارا سنگی است که مانند فولاد سخت و قوی است. در زمان شاه فقید(آن خدا بیامرز) آرامگاه رضاشاه کبیر را با سنگهای خارا بسادگی ساخته بودند. پس از فتنه ۵۷ و اشغال ایران توسط غرب و اسرائیل، انگل استانیها که هنوز جای تیپای رضاشاه بر باسن ازهم دریده شان، و اخراج تحقیرآمیزشان در سال ۱۳۲۰ از ایران توسط رضاشاه را فراموش نکرده بودند، برخلاف تمامی قوانین بین مللی و قوانین مذهبی و تمامی قوانین انسانی، اولین اقدامشان حمله به آرامگاه قهرمان ملی ایرانیان، یعنی رضاشاه کبیر بود. و این آرامگاه را که از سنگ خارا و اسلب ساخته شده بود، ده ها بار منفجر کردند تا توانستند آنرا ویران سازند. و از سختی آن بستوه آمدند. انگل های بشریت و عفریت زاده ها و لجاره هائی که کشتار بیش از بیست میلیون ایرانی و تجزیه بیش از دو سوم کشور ایران، در جنگ جهانی اول در کارنامه شان ثبت شده بود از رضاشاه متنفرند چراکه او از کشتار بیشتر و تجزیه بیشتر ایران، توسط وحشیها جلوگیری کرده بود. پس با یادگار ناجی ایرانیان، چنین وحشیانه برخورد کردند.
همچنین در اوستا در بیان پاسداران سه نیک آمده است که: «نفس اسلب برتر از اسلد است». یعنی جان قوی از سنگ خارا و فولاد برتر و محکمتر است.
نفس و یا نفست یعنی جان، اسلب یک نوع سنگ خارا، است. تخته سنگهائی هستند که مانند فولاد محکمند. در زمان ساسانیان از این سنگهای سیاه علاوه بر ساخت بناها و دارو، شمشیرهائی ساخته میشد که از الماس برا تر و از تیغ تیز تر بود. همچنین برش سنگ به تکه های بزرگ تاسی، و یا مکعبی شکل را اسلب میگویند. و پارسها مکعب سیاه را که یک رصدخانه اختر شناسی پارسی بود و در صحرای پارس قرار داشت را، با اسلب ساخته بودند. پس از جنگ جهانی اول، شیادان بیابانگرد پس از غارت این رصدخانه، با هدف چپاول مردم، آنرا خانه خدا نامیده و از اینطریق رزق روزی میکردند. بعدها خانه مکعب سیاه اصلی پنهان شده و یک خانه سیاه آجری جایش ساختند.
سلد یعنی محکم، جامد. در پارسی هر چیز سخت و محکم و نفوذ ناپذیر را «سلد» میگویند.
این جگرها خون نشد از سختی است
غفلت و مشغولی و بدبختی است
اگر آدمی از این سخنان من به آگاهی نرسد، از روی لجاجت و سخت دلی است، که در پی آن بیخبری و غفلت و بدبختی میآید. جگر پر خون کنایت از زنده و آگاه بودن است. در این بیت میفرماید، اگر آدمی از جماد و جهل به انسان زنده و پویا درنیاید، دچار تیره روزی خواهد شد.
خون شود روزی که خونش سود نیست
خون شو آن وقتی که خون، مردود نیست
و در اکثر اوقات، دلسردان و یا آنها که جگر پر خون و آگاهی نیافته اند، زمانی میفهمند که دیگر دیر شده است و دانستن بکارشان نخواهد آمد. پس بفهم و از جهالت خود را بیرون بکش، تا هنوز خیلی دیر نشده است. جمله وقتی که خون مردود نیست، یعنی تا وقتی زنده ای و خونت نمرده و مردود نشده است.
چون گوائی بندگان مقبول نیست
عدل آن باشد که بند گول نیست
چون درستی یا نادرستی امر از ظاهر (گواهی بندگان) معلوم و پذیرفتنی نیست، انصاف این است که امر را بر درستی آدمی بگذاریم. و نه بر خباثت آنها.
یعنی چون نادانی و بیخبری برای خود عذری است، داد و انصاف این است که در تناسخ این امر مورد نظر قرار گیرد.
گشت ارسال تو شاهد در نذر
زان که بود از کوه او، خراد در
پندار و گفتار و کردار یعنی تمامی آنچه که آدمی در تول عمر خود انجام داده، بر تآئین سرنوشت و روزگارش گوائی و شهادت میدهند. چراکه اینچنین گفته است زرتشت که از کوه، آتش را برای آدمیان به ارمغان آورد. خراد یعنی آتش.
و فرستادن حضرت زرتشت بعنوان ناجی بشریت، شاهدی بر پیمان خدا با آدمیان است. چراکه او از کوه آتش را که ویژه خدا است، بعنوان شاهد و گوائی و پیمان نامه، باخود بمیان آدمیان آورد.
واژه اوستائی «نذر» دارای چم و خم های زیادی است. یکی از آن چم ها، پیمان با خدا، شرط و سوگند واجب، است.
حضرت زرتشت چنین میگوید: بزرگترین هدیه‌ای که خداوند با کرم نازوال خود در هنگام آفرینش به بشر داد، آن هدیه‌ای است که بیش از همه با رحمت او سازگار است و وی خود، از هر چیز دیگر گرانبها ترش میدارد، و آن آزادی اراده آدمی است. و چون آدمی مختار به این سه (پندار و گفتار و کردار) است، و این پیمانی است که از ازل با خدای خود بسته، پس آنچه که منتج از این سه میشود، خوب یا بد، هم به خود آدمی برمیگردد.
تنها در نذر است که آزادی اراده از آدمی‌ سلب میگردد. یعنی‌ پس از اینکه کسی‌ پیمانی با خداوند بست و اراده خود را در آن کار، واگذار کرد، آزادی اراده از او گرفته میشود و این نذر خودبخود ناقض این اختیار است و این پیمان مستلزم این چنین گذشتی است.
و نذر که امروزه در بین خرمن مردم متداول است، مثلا کسی نذر میکند که اگر گره کارش باز شود، سفره می اندازد و یا گوسپند قربانی میکند و یا کردارهای بی معنی از این دست، این نذر درست نیست. و خداوند بخاطر قربانی شدن گوسپند و یا سفره خوراکی با کسی بر سر میز پیمان نمینشیند.
نذر میتواند این باشد که فرد با خدا پیمان ببندد که تا آخر عمر دیگر دروغ نگوید و یا تا آخر عمر تمامی دار و ندارش را صرف پاکی آب و خاک زمین نماید و یا تاآخر عمر آزارش به کسی نرسد، نه بقدمی و نه بقلمی. و قول هائی از ایندست.
ولی پیش از هر نذر، آدمی باید در نذر و پیمانی که با خدا میبندد، بشدت محتاط باشد که اول چه میخواهد و در عوض چه میدهد. چرا که در نذر تنها خود آدمی درگیر نیست، بلکه یک جهان متاثر از آلست میگردد. و آلست یعنی هنگامیکه که خدا در اموری دخالت میکند.
و نکته مهمتر اینکه آدمی باید در ادای نذر و پیمان خود جدی و مصمم باشد. چون اگر نذر خود را پرداخت نکند و فکر کند که با دادن صدقه‌ای که مثلا از راه رباخواری بدست آمده، پیمان شکنی خود را با خداوند تلقی‌ میتوان‌ کرد، در اشتباه بزرگی بسر میبرد‌.
هیچ کار ثوابی، قصور نذر شکنی را تلافی نمیتوان کرد. پس یا نذر نکند و یا اگر کرد، بداند که پیمان شکنی یعنی سر خدا کلاه گذاشتن! و مگر میشود با او درافتاد.
خراد بمعنی و چم آتش است.
چون که خُر است چشم کی بندد ورآ
نیست اینجا جز صفات حق درآ
به آتش دروغ نمیتوان گفت، و کلک نمیتوان زد، چرا که آتش از جانب خدا است. و ماهیتی شگفت انگیز دارد.
اندرآ ، کآزاد کردت لطف حق
ز آنکه رحمت داشت بر خشمش سَبَق
پس خوشحال باش چون آتش فضل و احسان خدا، ترا از نادانی، رها و آزاد کرده است. چرا که رحمت حق بر خشم او پیشی گرفت. داستان چگونگی آمدن آتش نزد آدمیان را پیش از این نوشته ام که بدون اجازه خدا بمیان آدمیان آورده شد و ابتدا خدا خشمگین گشت ولی در آخر پسرش را بخشید و اتش را به آدمیان هدیه داد.
اندرآ اکنون که رستی از خَطَر
سنگ بودی کیمیا کردت گُهَر
خوشحال باش که پیش از زرتشت و آن آتش مقدس هدیه خدا، غار نشین و ناآگاه و وجودی همچون سنگ داشتی و پس از او با کیمیای حضرت زرتشت مقدس، گهر درونت را شناختی و از سنگ تبدیل به آدم شدی، مانند آنکه بکمک آتش، گهر را از سنگ جدا میسازند.
رَسته ای از کُفر و خارستان او
چون گُلی بشکفته در بستان هو
اینک که توسط حضرت زرتشت از کفر و خارستانش رها گشته ای و در بستان و گلستان «هو» مانند گلی شگفته گشتی، قدر دان باش.
تو منی و من تو، با تو من خوشم
تو نبی بودی، نبی را چون کشم
خداوند به آدمی میفرماید، من و تو از هم جدا نیستیم، و من از آفرینش تو خرسند و خوشم، و تو نبی و رسول و کپی منی، و من اینگونه ترا آفریده ام.
معصیت کردی بِه از هر طاعتی
آسمان پیموده ای در ساعتی
حتی ختا بهتر از نیایش های سطحی است. و تو آنچنان توانائی که قادر به پیمودن آسمانها تنها در ساعتی هستی. چون نوری و نور سرعتی شگفت انگیز دارد.
پس خجسته معصیت کآن مرد کرد
نَی ز خاری بردَمَد اوراقِ وَرد
پس اگر یک آدم خداشناس ختائی کند، حکم همان گل رزی است که خار را با خود بهمراه دارد.
نَی گناهِ عمر و نیات رسول
میکشیدش تا بدرگاهِ قبول
آنچه که در ابتدا حضرت زرتشت مقدس را بدرگاه خدا و پذیرش او بعنوان نبی کشاند و او را مورد قبول حق ساخت، بیگناهی او در تمامی تول زندگانیش بود.
نَی به سِحرِ ساحران فر اون شان(فرعونشان)
می کشید و گشت دولت، اون شان
«فر اون» با جادو و سحر مردم را رهبری نمیکرد، بلکه این آئین زرآتش بود که مردم را براه آدمیت میکشید.
واژه پارسی «فر اون» از القاب پادشاهان پارسی است که دارا و صاحب فر ایزدی و نگاهدار آتش بودند. «فر اون»( که معرب و ناقص و بی معنی شده آن، فرعون است) در اينجا يعنى نگاهبان و پادشاه آتش. «فر اون» همچنان لقب پادشاهان پارسى مصر بود و از دو واژه «فر+ اون» ساخته شده است و «فر» به معنى تاج و يا شكوه خدا دادی است. و فردی که صاحب «فر» است، توانا به جذب و جلب افکار و محبت مردم و رهبری معنوی ایشان است. و «اون» يعنى آتشكده و كوره و تنور و محل آتش. اين واژه پارسى با همين تلفظ و معنا وارد زبان آمریکائی شده و مورد استفاده است«oven». واژه «فر اون» يعنى شاهی که دارای فر ایزدی و پادشاه آتشكده است. يعنى مردمانى كه از آتش ساخته شدند، و سرى دارند كه سرور همه آتش هاست و فر اون ناميده ميشود. و اين واژه براساس ارزشمندی آتش نزد ايرانيان باستان، ساخته شده است و اينكه آتشكده هاى بزرگى در سراسر دنیا بویژه ایران و مصر و افغانستان و ترکیه بنا شده بود. که هفت آتشکده بزرگ بنام هفت پیکر در آن روزگاران اصلی ترین این آتشکده ها بود.
که گیتی سپنج است و جاوید نیست
فری برتر از فر جمشید نیست
سپهر بلندش بپای آورید
جهان را جز او کدخدای آورید. فردوسی کبیر
کی بدیدندی عصا و مُعجِزات
مَعصیت طاعت شد ای قومِ اُسات
عصا و معجزات، کنایت از لوح و قلم حضرت زرتشت است که گوئی بر سر چوبی است و این نماد تا پایان سلسله خاندان پهلوی بعنوان عصای سلطنتی در بارگاه شاهان ایران قرار داشت. و معجزات این عصا همان آگاهی و خدا شناسی و علم و دانشی است که به بشر داده شده و آنها را از غارهای جهالت به کاخهای آدمیت رسانده است. و دراینجا میفرماید اگر حضرت زرتشت مقدس و علم و دانش و یا لوح و قلمش(اوستا) نبود و او آنها را به مردم نداده بود، غارنشینان و یا اقوام نخستین به آدمیت نمیرسیدند.
قوم اُسات یعنی گذشتگان. مردم نخستین.

ناامیدی را خدا گردن زده است
چون گنه مانند طاعت آمده است
خدا از ناامیدی و ناامید ناخشنود است و آنرا نهی میکند. چرا که هرچه ختا و پلیدی است از ناامیدی سر میزند. پس در ناامیدی بسی امید است، همانگونه که امیدی به انسان شدن وحشیها نبود و دیدیم که با معجزات لوح و قلم این اتفاق افتاد.
چون مبدل میکند او را سی آت
عین طاعت میکند رغم وشات
سیآت یعنی کاتالیزور و یا عاملی که سبب آسانی و تندی کار میگردد. و پیروی از آئین خدا مانند کاتالیزوری است که گردنکشی و خود سری و انکار و دلسردی(وشات) نادانان را به مدنیت و اطاعت و انسانیت تبدیل میسازد و برغم و یا باوجود کردنکشی و انکار، او را براه آورده و مطیع میگرداند.
واژه اوستائی سیآت از دو بخش «سی + آت یا مانند + انکار» تشکیل شده و سی در اینجا یعنی مثل و مانند.
آت یعنی سخن کسیرا به او بازگردانیدن. رد کردن کلام بر کسی باری پس از بار دیگر. ستیهیدن بر کسی در پرسش.
اندرآ من درگشادم مر ترا
تَف زدی و توف دادم مر ترا
خوشحال باش که درهای رهائی را برویت باز کرده و گشودم، تو یک نفس با من همراه گشتی من به تو نور و جان بخشیدم. تو یک گام برداشتی و من تمامی راه را برایت آسان نمودم.
«جان»، بخشی در کالبد انسان است که با «نفس» همزیستی دارد. و جان و نفس در رابطه ای مستقیم باهم زندگی مادی و معنوی آدمی را تشکیل میدهند. میفرماید، اولین نفسی که زدی خداوند جان را بتو بخشید. کنایت از تولد آدمی است.
واژه پارسی تَف بمعنای گرما و حرارت، در اینجا نفس گرم میباشد. و واژه اوستائی توف بمعنای جان و نور میباشد.
من جفاگر را چنین ها میدهم
پیشِ پای چپ ز جان سر مینهم
جفاگر کنایت از آدمی است که نافرمانی کرد و از بهشت رانده شد. و خداوند میفرماید من آن جفاگر را بخشیدم و از نور خود در او دمیدم. حالا اگر این جفاگرِ رانده شده و یا پای چپ( فرد قائم و راست ایستاده و کژ رو که کنایت از آدمی است) براه آمده و از گمراهی برهد، اسرار و دانش و یا علم لدن را هم در سرش خواهم نهاد.
پای چپ، احتمالا دارای داستانی است که هنوز از آن بیخبرم.
«اول کسی که علم بر جامه کرد و انگشتری در دست چپ، حضرت جمشید بود، وی را پرسیدند که چرا زینت به چپ دادی و فضیلت راست، راست. گفت، آنرا زینت راستی بس است»(گلستان سعدی)
پس وفاگر را چه بخشم، تو بدان
گنج ها و مُلک های جاودان
جاودانه پادشاهی بخشمش
آنچه اندر وهم ناید بدهمش
وفاگر کنایت از آدمیست که از گمراهی درآمده. و ایزد یکتا که آن جفاکار را از جان خود دراو دمیده با این وفاگر که از نافرمانی نیای خود شرمسار است، و براه آمده را با احسان و لطف برخورد خواهد کرد و به او پادشاهی جاودان خواهد بخشید.
من چنان مردم که بر خونی خویش
نوش لطف من نشد در قهر نیش
خداوند بدینگونه است که بر آن جفاگر رحم و کرم آورده و حتی در نافرمانی، او را از لطف خود محروم نکرده است.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر