یکشنبه، خرداد ۱۸، ۱۴۰۴

در وصف پیر دفتر اول مثنوی


در وصف و مدح زرتشت



در آخرین بخش از حکایت خسرو انوشیروان عادل و دادگر، مولانا در بیت آخر آن بخود نهیب میزند که حالا که از آئین زرتشت گفتی، پس چند برگی را هم در وصف خود زرتشت(وصف و مدح پیر) بنویس.
ای ضیاء حق، حسام دین بگیر
یک دو کاغذ برفزا در وصف پیر
ای ضیاء حق، حسام دین(از القاب مولانا) در توصیف و مدح زرتشت هم چند برگی را بیافزا و اضافه کن.
پس مولانا این بخش را به سرودن مدیحه ای در وصف زرتشت که شرافت زمین از آن اوست، اختصاص میدهد.
برنویس احوال پیرِ راه دان
پیر را بگزین و عینِ راه دان
مولانا بخود میگوید، ای حسام دین، از زرتشت بنویس که راه راستی فقط پیش اوست و هم اوست که میبایست برگزید و پیروی کرد.
پیر، تابستان و خلقان، تیر ماه
خلق مانندِ شب اند و پیر ماه
ماه تیر اولین ماه تابستان است. دراینجا مولانا، زرتشت را کل تابستان گرم و روشن مینامد، درحالیکه مردم هنوز اول راه تابستان هستند. همچنین مردم را به همانند شب تشبیه میکند و زرتشت را همچون ماه تابان، که شب را شکافته و تیرهگی و تاریکی مردم را از میان برمیدارد.
گرچه جسمش نازک است و بس نزار
برنمیآید جهان بی پیر کار
زرتشت از نظر جسمانی بسیار لاغر بوده، چراکه او نوری است بزرگ که از خوردن و خوابیدن و دیگر نیازمندیهای که خرمن مردم به آن نیازمندند، بی نیاز است. و با اینهمه اگر او نبود مردمان هنوز داشتند در غارها زندگی میکردند. و بدون پذیرش آئین او، مردمان مانند غار نشینان رفتار خواهند کرد. و جهان بدون او بکار نخواهد آمد و فقط گذران عمر با رنجی کبیر است.
گرچه جسمش نازک است و زور نیست
لیک بی خورشید، ما را نور نیست
با اینکه زرتشت دارای بدنی لاغر و مانند برگ گل نازک بوده است. و مولانا میفرماید، هرچند از نظر جسمانی و فیزیکی لاغر و نازک است، ولی خورشیدی است که بدون او، روزگار ما در تاریکی سپری میگردد و در دلهایمان نوری نیست.
گرچه مسباحی و از چاچ آمده است (۱)
لیک سر خیل دل و سَر رشته است
زرتشت، اگرچه نوری است که از مشرق(چاچ) طلوع کرده است، ولی بر دلهای مردم حاکم است. و همه راه ها به او ختم میشود. او چاره و سر رشته و مبدا ایمان و آئین انسانیت است و سر رشته همه کارها هم بدست اوست.
رشته کوه های چاچ امتداد رشته کوه های البرز است که از قفقاز شروع شده، از ایران میگذرد و به رشته کوهای هیمالیا میرسد. و از کنار شهر چاچکند که امروزه به آن تاشکند میگویند و از بزرگترین شهرهای ازبکستان است و در نزدیکی مرز قزاقستان قرار دارد، میگذرد.(ازبکستان و قزاقستان هر دو از استانهای سابق ایران بودند، که امروزه با همه رذالتهائی که انگل ها و بربر ها به مردم «پاک آئین و به دین» روا داشته اند، هنوز آیین زرتشت را دارا هستند و هنوز زبان پارسی را پاسدارند).(۲)
مسباح یعنی نور خورشید در زمان طلوع آن. و یا چراغ روشن.
چاچ کنایه از مشرق، و یا همان رشته کوههای چاچ است.





چون سَرِ رشته بدست و کام اوست
دُرّ های عقد دل ز انعامِ اوست
چون سر رشتۀ دلها همه به دست و اراده اوست، پس او مانند کسی که دانه های مروارید، را در یک رشته کرده و گردنبند مروارید میسازد، مرواریدهای دلهای جملگی مردمان را با آئین انسانساز خود و اثر دَمِ گرم و قدسی اش به اتحاد و در یک راه راست درکنار هم قرار میدهد.
زل او اندر زمین چون کوهِ قاف
روح او سیمرغ بس آلی تواف
میگوید، قدرت جسمانی زرتشت (با همه نازکی) بر روی زمین مانند کوه قاف با سلابت و سهمگین و پر توان است و روان او مانند غرش سیمرغ در کوه قاف، دنیا را بلرزه درمیآورد.
زل یعنی توانائی و قدرت. و عاری از شکستکی و سرخوش. و همچنین به شدت آفتاب تابستانی، زل آفتاب میگویند.
توف که از مصدر توفیدن است، یعنی صدائی که از کوه برمیخیزد. و صدای سیمرغ در کوه قاف توفنده و پر شور و غوغا و غلغله است.
او چنان پیر است کش آغاز نیست
با چنان دٓر یتیم، انباز نیست
زرتشت آنچنان کهن سال است تو گوئی روز میلاد ندارد و آنچنان بی همتا است که هیچ مروارید بی همتائی نیست.
دُرّ یتیم، کنایه از مروارید بزرگ و آبداری است که در صدف بطور یکتا ساخته میشود و آن صدف همین یک دانه تنها را پدید میآورد. پس هم درشت است و هم شفافتر است و بهمین جهت بشدت نادر و پر بها است. چون در هر صدف چندین مروارید ریز و درشت جای گرفته است. ولی بسیار نادر است که وقتی صدف را باز کنی، فقط یک مروارید بزرگ را درخود جای داده باشد. این مروارید بی همتا و یکتا که بسیار نادر است و بهای آن هم بسیار زیاد است را دُرّ یتیم میگویند، و مولانا بینظیری زرتشت را بالاتر از حتی این دُرّ میداند. مولانا در مدح زرتشت در جای دیگر میفرماید، لیک در سیمای آن دُرّ یتیم، دیده ام آثار لطفت ای کریم.
کرده ام روی جوان را نام پیر
کاو ز حق پیر است نه از ایام پیر (نز ایام پیر)
من او را پیر ختاب کردم ولی او روی جوان دارد و به سبب دانش بسیار و دانائی بسیار و خرد بسیار، پیر است، نه اینکه از نظر سن و سال پیر باشد.
خود قویتر «می» بود خمر کهن
خاصه آن خمری که باشد من لدن
شراب کهنه گیرائی و ارزش بیشتری نسبت به شراب تازه دارد، و دانش پیر ارزشش بیشتر از دانش جوان است، بویژه که اگر پیر، دانش لدنی داشته باشد، یعنی علم خود را از حق داشته باشد( از لدن، دانش لدنی یعنی دانشی که از جانب خدا بفرد نکوکار اهدا میگردد). و زرتشت از اهورامزدا دانش خود را گرفته است و علم لدنی دارد.
خود قوی تر میشود خمر قدیم
این کهن تر بهتر ای شیخ علیم
این بیت همان معنای بیت بالا را دارد.
چون گرفتی پیر، هین تسلیم شو
همچو شاگرد زیر حُکمِ خزر رُو
هنگامی که به آئین زرتشت گرویدی و زرتشت را پیر و مراد خود قرار دادی، باید حدیث چون و چرا را کنار گذاشته و تابع احکام انسانساز او گردی. همانگونه که در داستان آواتاری بنام خزر با شاگردش آمده است.
صبر کن بر کار خزر بی نفاق
تا نگوید خزر، رو اینک فراق
آواتاری بنام خزر که از نزدیکان کوروش کبیر (و یا اسکندر و یا آلکساندرا) بود روزی بفرمان کوروش، شاهزاده ای پارسی را به شاگردی پذیرفت. تا او را با اسرار آفرینش آشنا سازد. ولی خزر به این شرط که هرچه از شاگرد میخواهد، او بدون چون و چرا انجام دهد، این رسالت را پذیرفت. در قسمتی از داستان ایندو آمده که خزر با شاگرد پس از سالها پیاده روی بر روی زمین که بمنظور شناختن طبیعت به جوان پارسی بود، سوار کشتی شدند و پس از رسیدن به سواحل نیلگون دریای پارس، خزر به شاگردش دستور داد تا بجای مزد، کشتی را سوراخ کند. شاگرد از این خواسته تعجب کرد و از انجام آن امتناع کرد، پس خزر خود چکش را بدست گرفت و بخشی از کشتی را سوراخ کرد. شاگرد او را نکوهش کرد و روی درهم نمود.
در راه رسیدن به شهر، خزر به شاگرد دستور داد تا طفل نوجوانی که در راه دیده اند را بکشد. شاهزاده پارسی اعتراض کرد و گفت هیچگاه جان آدمی و بویژه طفلی را نخواهد گرفت و خزر را بخاطر آن خواست نامعقول و ننگین و شوم نکوهش کرد. اینبار هم خزر بدون اینکه سخنی بگوئید، خنجر خود را کشید و طفل را کشت.
هنگامی که به شهر وارد شدند، مردم شهر به آندو بسبب ظاهر آشفته ای که بر اثر پیاده روی طولانی داشتند، روی خوش نشان نداده و آنها را به میخانه راه ندادند. پس خزر به شاگرد دستور داد تا دیوار میخانه را که درحال ریزش بود، تعمیر کند. شاگرد دوباره از این کار خودداری کرده و ضمن نکوهش خزر از او پرسید چگونه میتوانی دیوار کسانی را تعمیر کنی که با تو خشن و نامهربان بودند؟ خزر خود دست بکار شده و دیوار را تعمیر کرد. ولی اینبار به شاگرد دستور داد فورا او را ترک کند. (رو اینک فراق)
شاگرد بشرط اینکه خزر دلیل اعمال جنون آمیز خود را به او بگوئید، پذیرفت که بیدرنگ او را ترک کند. خزر با ترشروئی به او گفت، من ترا بشرط اینکه تمامی دستوراتم را بدون چون و چرا اجرا کنی، بشاگردی پذیرفتم و تو خلاف کردی. آن کشتی باید سوراخ میشد تا از سفر باز می ایستاد و مدتی را صرف تعمیر میکرد تا توفان سهمگینی که قرار بود آنرا در وسط دریا غرق کند، آرام میگرفت. و من، جان سُلپان(ناخدا، صاحب کشتی) و هم خیل همراهان و مسافران کشتی را نجات دادم. پس اگر مختصر خسرانی به آدمی برسد، بهتر از آن است که بکلی نابود گردد. و آدمی نباید بخاطر هر اتفاق ناخوشایندی زمین و زمان را به لعن و نفرین بگیرد.
آن نوجوان را کشتم چون هنگامی که بخانه میرسید با اهل خانه اختلاف پیدا میکرد و ده دوازده تن از خانواده خود را مسموم کرده و میکشت. و من روح آن کودک را نجات دادم که اگر زنده میماند و مرتکب آن عمل زشت میشد، تا آخر دنیا دچار دیار نیستی و عدم و تناسخ های مکرر و رنجآور میشد. پس هر زندگی کوتاهی دلیل بر نامهربانی خالق نیست و بیشتر محبت بزرگی است که خداوند به آدمی دارد.
و من دیوار را تعمیر کردم تا نریزد و گنج مخفی در آن پدیدار نگردد و به دست صاحب مهمان کش و نامردم میخانه نرسد، تا توانا و دلیر به پلیدی های دیگر و بزرگتر نگردد و مردم از شرش راحت باشند، پس اگر دیدی کسی هرچه میدود بجایی نمیرسد، باید در ذاتش دنبال نامرادیها و ناکامیهایش بگردی.
این داستان دراز و مفصل در متون کهن پارسی بویژه گیلگمش آمده است. و همچنین شرح آن بطور ناقص و مبهم و تحریف و سانسور شده در سوره «پناهگاه کوه» و یا سوره «کهف» قرآن، آیت های ۶۴ تا ۸۴ آمده است.(۳)
در اینجا مولانا و با اشاره و به کنایه از این داستان، به مردم یاآور میشود که آدمی بخاطر ویژهگی های خود، بسیار ظاهر بین است و نه از آغاز داستان و نه از آخر آن خبر دارد، و هنگامیکه مقداری از وسط ماجرا را باخبر میشود، با همان مقدار شروع به داوری و تصمیم گیری میکند. و بنابر این مولانا مردمی را میطلبد که بدون چون و چرا آئین زرتشت را میپذیرند.
گرچه کشتی بشکند، تو دَم مزن
گرچه طفلی را کشد، تو مو مَکن
اگر به مال تو خسرانی رسانده و کشتی ترا درهم میشکند، داد و بیداد راه نیانداز و اعتراض نکن. و حتی اگر کودکت را از دست میدهی، نباید شیون و زاری سر داده و از ناراحتی موهای خود را بکنی.
دست او را حق، چو دست خویش خواند
هست دست بالای دست را او براند
اتفاقی که امروز برای آدمی رخ می دهد، همه ماجرا نیست و آغاز و پایانی دارد. که آدمی از آنها بیخبر است. و ماجراها مانند حلقه های زنجیر بهم وابسته و دست بالای دست هستند. و با دیدن یک حلقه از این زنجیر در مورد تمام آن رشته نمیشود نظر داد و قضاوت کرد. چون آدمی از بقیه حلقه ها بیخبر است و بهتر از عقلش نمیداند. و خداوند دانش آن پیر نورانی را از دانش خود داده است و پروردگار بهتر از هر کس دیگری میداند. پس بی چون و چرا باید مرید زرتشت و آئینش شو.
دست حق میمیراندش، زنده اش کند
زنده چه بود جان پاینده اش کند
این خواست خدا است که آدمی، در چه زمان، چگونه، چرا، و در چه مکانی بمیرد. و کی، در کجا، در چه مکانی و در چه موقعیتی دوباره بدنیا آید. و تناسخ که سهل است، خداوند میتواند عمر جاودان به آدمی بدهد.
هر که تنها نادرا این ره بُرید
هم به یاری دل پیر آن رسید
و اگر بطور نادر، کسی تنها و بدون مرشد و راهنما هم براه انسانیت زرتشت برسد، باز هم از برکت وجود نورانی و پاک زرتشت است که تی طریق کرده است.
دست پیر از غایبان، پنهان نیست
دست او، جز قَبضۀ یزدان نیست
چرا که حتی کسانیکه زرتشت را نمیشناسند و نمیدانند که او تنها کسی است که خداوند با او سخن گفته و پیامبر واقعی اوست(غایبان) با این حال دست ارشاد او از اینگونه آدمیان هم پنهان نیست و آنها از وجود با برکت او و آئین انسانسازش برخوردارند. چرا که اوستا اولین کتاب نوشته شده توسط بشر است. و تمامی علوم و دانشی که آدمی از زمان نوشتن این کتاب (توسط زرتشت بزرگ ) تا به امروز از آنها برخوردار شده، به دلیل پاکی او، برگزیده شدن او از طرف اهورامزدا و علم لدنی است که از طرف خدا به او داده شده است. و علم او علم خداست.
غایبان را چون چنین خِلعت دهد
حاضران از غایبان بیشک بهد
هنگامیکه غایبان( بیخبران از زرتشت و اهورامزدا) اینچنین از دانش و لطف او برخوردار میشوند، پس بدون شک و تردید، کسانیکه زرتشتی هستند( حاضران) موهبتی بزرگتر و بهتر دارند.
غایبان را چون نَواله میدهد
پیشِ حاضر تا چه نعمتها نهد
وقتی که غایبان اینگونه مورد لطف و عطا واقع میشوند، آنانکه سر سپرده به آئین زرتشت بزرگند، از خوان و نعمتی سرشار در زندگی برخوردارند.
در آئین زرتشت آمده است که نزد خداوند اهمیتی ندارد که آدمی چگونه زندگی کند و خدایش چه و یا که باشد و عمرش را چگونه بگذراند. آدمی آزاد است هرکاری دلش خواست انجام دهد، و صرف نظر از هرچه انجام میدهد، روزی(نواله) او برقرار است. ولی همچنین آمده است که هرچه کنی بخود کنی، گر همه نیک و بد کنی. پس بنفع خود آدمی است که سه نیک را بجا آورد.
کو کسی کاو پیش او بندد کمر
تا کسی کاو هست بیرون سویِ در
تفاوتی که میان غایبان و حاضران وجود دارد این است که غایبان بیرون در ایستاده اند و حاضران در محضر و پیشگاه و درون خانه جای دارند. و کمر بخدمت او بسته اند. و آنچه که آدمی در پیشگاه و حضور دریافت میکند کاملا با آنچه که آدمی در خارج از این دایره میگیرد، متفاوت است. درون خانه گرم و نورانی و امن است. بیرون خانه ناامن و احتمالا سرد و تاریک.
پیر را بگزین، که بی پیر این سفر
هست بس پُر آفت و خوف و خطر
پس به آئین پیر درآ و او را به همه چیز دیگر ترجیح بده و او را انتخاب کن که در سفر زندگی، بسی خطر و ترس و نگرانی و پریشانی وجود دارد.
آن رهی که بارها تو رفته ای
بی قلاووز ، اندر آن آشفته ای
هر آن راهی که آدمی بدون پیشآهنگ و قافله سالار و راهبر درپیش گیرد، بیگمان با خطر پریشانی، گمگشتگی و سرگشتگی و گمراهی همراه خواهد کرد. و آدمی این نادانی را بارها تکرار میکند.
پس رهی را کو ندیدستی تو هیچ
هین مرو تنها ز رهبر سَر مپیچ
پس در راهی که برایت ناآشنا است، و از پیچ و خم آن بیخبری، تنها گام نزن. و اگر پیر(زرتشت) را بعنوان راهبر انتخاب کردی، از دستورات او سرپیچی نکن و حدیث چون و چرا سر نده.
گر نباشد سایۀ او بر تو گُول(۴)
پس تو را سرگشته دارد بانگِ غول
اگر سایۀ راهبر و مرشد بر سر بیخبر و غایب و نادان(گول) همچون تو نباشد، بیشک فریب غولها و ابلیس صفتان ترا از راه بدر خواهد کرد. و مصرع دوم کنایه از داستان باستان ایران است که در آن، غولها با صدای شیرین و نرم زنانه مسافران را بطرف خود و بیراهه میکشیدند و از راه گمراه کرده و سپس آنانرا نابود میکردند.
غولت از ره افکند اندر گَزند
از تو داهی تر در این ره بس بُدند
غولها که در اینجا کنایه از نادانی و ویژهگیهای افراطی آدمی است، دشمنان واقعی آدمیند، و برای تباهی و تیره بختی او به هر حیله و نیرنگی دست میزنند، و حتی آنانی را که خود را داهی(زبر و زرنگ و زیرک و تیز و تند) میدانند و بسی باهوشند، را فریفته و به دیار نیستی فرستاده و موجب بهدر رفتن عمر او میگردند.
داهی بمعنی و چم، زیرک و دانا، صاحب دهاء، گربز. دغا. ریمن. هفت خط است. هرمز پادشاهی بود سخت داهی و جلد و فیلسوف و باحکمت.
چون گُزیدی پیر، نازک دل مباش
سست و ریزیده چو آب و گِل مباش
پس وقتی آدمی تا این اندازه آسیب پذیر است، میبایستی سپر و پوششی محکم از راستی در بر داشته باشد تا در این سفر پر خطر بسلامت به مقصد برسد. و اینکار با برگزیدن آئین انسانساز زرتشت و اطاعت بی چون و چرا از او امکان پذیر است و بس. و اگر او را انتخاب کرد، دیگر غر نزند و مانند آب گل آلود، تیره و ازهم پاچیده نباشد.
گر به هر زخمی تو پُر کینه شوی
پس کجا بی صیقل آئینه شوی
اندر بلای سخت پدید آید فضل و بزرگ مردمی و سالاری. یعنی، اگر هر زمان که با مکافات و یا دشواری روبرو شدی، ناامید گشته و به زمین و زمان لعن و نفرین بفرستی، و ناصبور باشی، و کینه بر دل گیری و برآشوبی، چگونه و چه سان میتوانی آئینه دل را از زنگار نادانی پاک کنی و بدرخشی.
گر بگویم تا قیامت نعتِ او
هیچ آن را مَقطَع و غایت مجو
اگر تا روز قیامت مدح زرتشت را بگویم و اوصاف آن پیر برگزیده و پیامبر راستین خدا، را بشمارم و او را تعریف و تحسین کنم، اوصاف زیبائیهای او را پایان و انتهایی نیست.

پاورقی
(۱) در مثنوی تحریف شده، واژه «چاچ » را «زجاج» نوشته اند، زجاج بمعنی و چم آبگینه،آئینه و آئینه ساز است. ویا آنچه نور را برگردانده و منعکس میکند. و اگر حتی همین معنی را درنظر بگیریم، معنای بیت میشود، «زرتشت که جلوه خدا بروی زمین است، و مانند آینه زلال به مردم راه راست را مینماید. و یا زرتشت نوری است که آئینه سازی میکند، یعنی دلهای مردم را مانند آئینه شفاف میسازد،‌ و سرور و راهنما و فرمانروای تمامی دلهای پاک است.
(۲) چاچ نام شهری در ازبکستان است.
چنان بُد همه شهرها تا به چاچ
تو گوئی عروسی است با توق و تاج. فردوسی
(۳) واژه «کهف» بمعنی غار و یا پناهگاهی بزرگ در کوه است. داستان «یاران غار (اصحاب کهف)» یک داستان باستان ایرانی است و مربوط به دوران «بلاش پور پیروز، هشتمین پادشاه امپراتوری پارسی خاندان اشک، معروف به اشکانیان میشود. این داستان، در قرآن در سوره غار و یا کهف، با نام یاران غار آمده است.
(بلاش پور پیروز را دیاگو انوش و معرب آن دقیانوس میخوانند). این غار در بین اروند رود و پالاد رود( با نامهای جعلی ولی جا افتاده دجله و فرات) در میانرودان و یا ایران بزرگ که جایگاه فرود اولین انسان و یا زرتشت بزرگ است، قرار دارد.(تاریخ جامع ایران تالیف حافظ ابرو)
در داستان یاران غار که بنام اصحاب کهف در بین ایرانیان رواج دادند، گروهی از شاهزادهگان دربار بلاش با او به مخالفت برخاسته و پس از اینکه کودتای آنان برعلیه بلاش با شکست روبرو میشود، از ترس او فرار کرده و در غاری که در کوه های بین اروند رود و پالاد رود قرار داشته، پنهان میشوند. آنها برای رفع گرسنگی از گلهای زرد رنگ و سمی(مخدر) «خیری» خورده و جملگی به کما میروند. این کما به گفته ای ۹ سال تول میکشد و در این مدت یک چوپان که بکمک سگش آنها را (زنده ولی بیهوش) در کهف میابد، از آنها مراقبت کرده و آنها را زنده نگاه میدارد. پس از نه سال چوپان و سگش میمیرند و بسبب نیکوکاری بشکل دو برادر تناسخ میابند. یاران غار پس از اینکه چوپان میمیرد بیدار شده و با احتیاط به شهر رفته و درمیابند که بلاش از دنیا رفته و جان آنان درامان است.( تول واحد اندازه گیری است، مانند کوتوله، که «کم تول» بوده و به مرور و کثرت استفاده، کوتول، کوتوله شده است)
این داستان باستان ایران در قرآن از آیت ۸ تا آیت ۲۶ سوره ٔ غار و یا کهف، نامفهوم و مختوش مندرج و نقل شده است. و در آنجا مدت بیهوشی یاران غار را سه صد سال نوشته و آنرا به اسلام ربط داده اند که این ادعا نه از نظر زمانی و نه مکانی، امکان پذیر نیست و مانند دیگر شیادیها خنده دار و مسخره است.
(۴)در زمان امپراتوری ساسانی، دو ناحیه به نام گول شناخته میشدند. یکی «گول سیز آلپ» که شامل سرزمینهای یک طرف آلپ از جمله ایتالیای شمالی میشد و در مدت درازی قبایل گولوا در آن ناحیه مسکن داشتند. و دیگری «گول ترانس آلپ» که شامل سرزمین بین کوههای آلپ و پیرنه رود، رن و اقیانوس اطلس میشد و قبایل جنگجو و متخاصم سلت یا گولوا، ایبر و کیمری در آنجا میزیستند. این سرزمین بعدها روم نامیده شده و به رهبرانشان سزار میگفتند. و امروز به آن اروپای شرقی میگویند. در زمان تسلط رومیها بر گول ترانس، این سرزمین یکی از مهمترین فرمانداریهای روم بود که همواره از طرف بربرها مورد هجوم و حمله قرار میگرفت، تا جائیکه سزار از امپراتور ساسانی درخواست کمک کرد و امپراتور ساسانی، ژرمنها را برای حفاظت رومیها به این منطقه گسیل داشت و آنها را از شر قبایل وحشی و بربر حفظ کرد. بالاخره در سه صد سال پس از ساسانیان، ژرمنها و در حدود چهار صد سال پس از ساسانیان ویزیگتها، بورگوندها و فرانکها سرزمین گول را تصرف کرده و در آنجا ساکن شدند. و گول نام سرزمینی شد که امروزه اروپای غربی نامیده میشود که بین فرانسه و بلژیک و لوکزامبورک ، هلند، آلمان ، سویس تقسیم شده است.
و در گذشته ایرانیان به ابله ها و احمقها گول میگفتند، چرا که گولها مرتبا بر سر هر مطلب کوچکی باهم میجنگیدند(همین امروز هم ترک عادت نکردند) و امپراتوران پارسی را وادار به دخالت و ایجاد صلح و آشتی میکردند. و سربازان پارسی هیچگاه با گولها نجنگیدند چراکه فقط شنیدن اینکه سپاه پارسی در راه است، کافی بود که گول ها پا بفرار بگذارند.
در لغتنامه دهخدا برای چم و معنای گول آمده است: گول یعنی ابله، نادان، احمق. آنکه او را زود فریب توان داد. کودن،کانا، پَپِه، پَخمه، چُلمَن، خُل، چِل. گول خورد،احمق شد.
گول گیر، آنکه گول را گیرد. نادان را گرفتار سازد. ساده لوح را بفریبد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر