حکایت انوشروان عادل از دفتر اول مثنوی مولانا بخش نوزدهم و آخرین بخش.
تمامی داستان انوشیروان دادگر درباره انسان شناسی است. چراکه مولانا اعتقاد دارد که تا آدمی خود و بطور کلی، تا خمیرمایه و ذات اصلی آدم را نشناسد، تباه است و راه بجائی نخواهد برد. پس در این بخش که بسیار مختوش است، مولانا بحث انسانشناسی را ادامه میدهد.
گر بتِ زرّین ببیند سرمنی
می هلد او را پی سجده کنی
واژه «بت» بمعنی و چم جلوه یزدان بروی زمین است. و از نام مجسمه زرتشت در معبد سومنات گرفته شده است و تنها برای زرتشت مورد استفاده دارد و بس. و بجز این مجسمه بتی نبوده و نخواهد بود. چون تنها زرتشت است که اهورامزدا با او سخن گفته و از ذات پاک خویش دمی را در سینه او پنهان ساخته و بدین جهت تنها زرتشت است که جلوه خدا بروی زمین میباشد و این همان معنای بت است. و این مطلب را بزرگان و دانشمندان ایران به تکرار گفته اند. و هرچند آثار بزرگان ما بنفع بربرهای بی ریشه و بی خاصیت، بارها و بارها تحریف شده ولی هنوز میشود اینجا و آنجا معنای واقعی بت را در گفتار ارزشمند آنان یافت. بعنوان مثال حکیم شیخ محمود شبستری در گلشن راز میفرماید:
بت اینجا مظهر عشق است و وحدت
بود زنار بستن عقد خدمت
چو جان را هست هستی را مظاهر
از آن جمله یکی بت باشد آخر
نکو اندیشه کن ای مرد عاقل
که بت از روی هستی نیست باطل
بدان که ایزد پاک خالق اوست
ز نیکو هر چه صادر گشت نیکوست
مسلمان گر بدانستی که بت چیست
بدانستی که دین در بتپرستی است
وگر مشرک ز بت آگاه گشتی
کجا در دین خود گمراه گشتی
ندیده است او ز بت جز خلق ظاهر
بدین علت شد اندر دین کافر
تو هم گر زو نبینی حق پنهان
به دین اندر نخوانندت مسلمان
ز اسلام مجازی گشت بیزار
کز او کفر حقیقی شد پدیدار
بدان خوبی رخ بت را که آراست
که گشتی بتپرست، ار حق میخواست(هرکه بدنبال شناخت حق است، باید آئین زرتشت را بپذیرد.)
هم او کرد و هم او گفت و هم او بود
نکو کِرد و نکو گفت و نکو پود(کردا نیک، گفتار نیک، پندار نیک)
یکی بین و یکی گوی و یکی دان
بدین ختم آمد اصل دین و ایمان
اما چرا معنای این واژه از روی نادانی و یا به عمد برگردانده و واژگون شده است؟
همانطوری که ذکر شد، واژه بت نام مجسمه زرتشت درکنیشای سومنات است که به بت سومنات معروف گشته است.
معبد زرتشتیان و یا کنیشا (کلیسا و کنیسه از روی این واژه پارسی ساخته شده است.) و یا آتشکده که به معبد سومنات معروف است، هزاران سال پیش توسط کوروش کبیر، برای پاسداشت زرتشت ساخته شده بود و هزاران سال کعبه زرتشتیان دنیا یعنی همه مردم متمدن دنیا بود که هر ساله برای زیارت این مجسمه باشکوه و اعجاب انگیز راهی سومنات هند میشدند. تا حدود صد و ده سال پیش که توسط انگل استانیهای وحشی که بعنوان برده تازه پایشان به هند باز شده بود، ویران و غارت و نابود گشت. و چون از تمامی دنیا، زرتشتیان با هدایائی گرانبها به کنیشا سومنات آمده و مجسمه و یا بت شگفت انگیز زرتشت که در هوا معلق بود و با تغییر زمان میچرخید، را زیارت میکردند، قبایل وحشی بویژه انگل استانیها که با غارت ثروتهای هند از بردهگی مهاراجه و دربار ایران رهائی یافته بودند، با نفوذ به دربار ایران، درضمن اینکه تاریخ و فرهنگ ایرانیان را بنفع خود غارت و مصادره میکردند، و فرهنگ توحش و بربر منشی و زن ستیزی قبایل خود را بنام دین توسط عوامل آخوند خود به مردم متمدن امپراتوری ایران تحمیل میکردند، از روی معبد سومنات و راه و رسم آن کعبه و مراسم حج را پس از جنگ جهانی اول جعل کردند، و معنای واژه بت را تغییر داده و آنرا به انحراف و گمراهی از حق و یکتا پرستی تبدیل ساخته و به این هم راضی نگشته و برای لجن مال کردن آن، واژه «بت» را بخود و قبایل بغایت وحشی و بربر خود نسبت داده و سپس برای به اشتراک گذاشتن نفرتی که مردم از بربر ها داشتند، زرتشتیان را همردیف بربر ها، بت پرست و آتش پرست جا انداختند. و بت سومنات را هم با نام منات جز بتهای بربرها قرار دادند. ولی در اصل معنا و چم بت مربوط میشود به همین مجسمه زرتشت که شرافت زمین از آن اوست و از معبد سومنات گرفته شده است. و جز مجسمه معلق زرتشت در کنیشای سومنات بت دیگری وجود نداشته و ندارد.
در این بیت مولانا ضمن اشاره به معنای واقعی «بت» که همان مجسمه زرتشت است، میفرماید اگر یک سرمن( سرمن و یا سرامن را شمن میگویند که اشتباه است) که دراینجا بمعنی زرتشتی است، اگر یک زرتشتی، بت زرین(مجسمه زرتشت که از طلای سپید ساخته شده بود) را ببیند، در پای آن سمن ریخته و او را ستایش میکند، چرا که آن بت زرین نشان زرتشت پیامبر و حامل نور اهورامزدا است. می هلد، از مصدر هلیدن و بمعنی و چم قرار دادن، گذاشتن است.
چون بیابد سرمنی زرین وثن
می بنگذارد ورا بهر سمن
بلکه گیرد اندر آتش افکند
صورت عاریتش را بشکند
ولی همین زرتشتی که در برابر بت زرین سومنات خم میشود، و آنرا با عطر سمن میشوید، اگر یک مجسمه زرینی را که از زرتشت ساخته اند، بیابد، آنرا نه تنها با سمن معطر نمیسازد، و در برابرش نیایش نمیکند، بلکه در آتش افکنده و صورت دروغینش را میشکند. یعنی هر مجسمه ای بت نیست و یک زرتشتی بت پرست نیست گرچه در برابر بت سومنات آئین راستی را پاس میدارد.
در آئین زرتشت هیچگاه کلامی برای پرستش اهورامزدا نیآمده است و فقط و فقط راه و رسم درست زندگی کردن را (براساس احترام به طبیعت و قوانین آن) بمردم خردمند که طالب زندگی با آرامش و نیک بختی هستند، آموخته است و بس.
در آئین زرتشت آمده است که، آدمی میباید برای زیستن و بهتر زیستن تلاش کند، ولی آذارش(آتش خشم و نفرت و کینه اش) به دیگران نرسد، چرا که خود را شکسته آنکه دل دیگران را شکسته است(کردار نیک). سخن بگوید ولی بی پروا راستگو باشد، چرا که هیچ راهی بجز راستی نیست، اما دیگران را با سخنانش نرنجاند و یا با سخنانش موجب نشر پلیدی نشود(گفتار نیک) و برای داشته ها و جانی که به او داده شده احترام و ارزش قائل باشد و از افراط و شهوت در افکار درباره هر مطلبی، پرهیز کند(پندار نیک).
و اینکه زرتشتیان در مقابل آتش نماز میخواندند، نیایش اهورامزدا نبود، بلکه از او میخواستند که به آنها قدرت بجا آوردن سه اصل راستی را بدهد.
وثن یعنی مجسمه ای که بصورت آدمی ساخته باشند. هیکلی باشد که صنعتگران بصورت و جثه آدمی بسازند از جنس زر و یا گوهرهای معدنی یا سایر سنگها و یا از تخته و چوب. اما سنم یا صنم فقط صورت ساخته شده از اشیاء بالا میباشد، بدون جثه و پیکر. و چرا بت مظهر زیبائی و زیباروئی است؟ چون زرتشت مظهر زیبائی و نیکوئی است.
تا نماند بر ذهب نقش وثن
چونکه صورت مانع است و راه زن
ذهب یعنی خیره ماندن چشم آدمی بر زر و طلا. نقش وثن یعنی نقش دروغینی که از زرتشت زده اند، و زرتشتیان که در برابر بت سومنات تعظیم و قول پاسداری از آئین انسانیت را تکرار میکند، با دیدن آن مجسمه زرین که از زرتشت ساخته شده است، آنرا نابود میسازند و در آتش افکنده و آنرا آب میکنند تا نقش صورت، مانع از توجه و التفات به گوهر و باطن و اصل آئین زرتشت نشود، و آئین آنها را بگمراهی نکشاند. چراکه اکثر آدمیان ظاهربین هستند و یک مجسمه طلايی از پیامبر آنان، موجب فریب آنها گشته و توجه به آئین راستی و انسانیت، را در نزد آنان بفراموشی میسپارد. و مردمان بجای آئین انسانیت، آن مجسمه که آنها را خیره و مبهوت ساخته، میپرستند.
ذات زرّش، داد ربّانیت است
نقش بت بر نقد زر عاریت است
چون ذات و اصل زرتشت خدائی است و بت سومنات فقط برای یادآوری گهر پاک اوست. و مجسمه ای که از او میسازند، نقشی عاریتی و بی اعتبار است.
خود پرستی، چون بمانی در صُوَر
صورتت بگذار و در معنا نگر
معنای خود پرستی دراینجا یعنی ظاهر بینی و کوتاه فکری و توجه به سطح و فراموش کردن و ندید گرفتن عمق و زیر جلد است. پس سفارش میکند که مردم صورت را رها کرده و به معنا روی آورند.
منگر اندر نقش و اندر رنگها
بنگر اندر عزم و در آهنگها
آدمی میباید خود را از آنچه که عقل و یا جمیع حواس ششگانه اش به او حقنه میکنند(نقشها و رنگها) برهاند. چراکه عقل و یا هارمونی بین حواس آدمی، همیشه راه درست نرفته و خطاکار است. بهمین دلیل برخی بهنگام شنیدن موسیقی اصیل و یا کلام و سخنان فرد بزرگی، چشمهای خود را میبندند، تا بدین ترتیب از تاثیرات عوامل خارجی مانند نور و غیره، و درنتیجه از خطای شنیدن پرهیز کرده باشند.
پس باید صورت قضایا و آدمها را رها ساخت، و به هدف و نتایجی که قضایا آنها را حمل میکنند، و یا آدمها در پی آنها هستند، پرداخت.
گر سیاه است و هم آهنگ تو است
تو سپیدش دان که همرنگ تو است
اگر اهداف رخدادها و پدیدهها همراه و همگون با آئینی است که آدمی آنها را پذیرفته و به آنها ایمان دارد و با ذات و طبیعت او هم آهنگ است، مانند آئین زرتشت، پس نیاید انها را رد کند. هرچند در ظاهر خلاف میل او باشند. مانند دشنام معشوق.
و در رابطه با آدمها، اگر آدمی با کسی برخورد کند که از هر نظر با او متفاوت است مثلا از نظر رنگ و ریشه و نژاد و قبیله و دین و آئین و فرهنگ و سواد و جایگاه اجتماعی ووو، با او زاویه دارد و متفاوت است، تا هنگامی که مانند او انسانی می اندیشد، پس باید تمامی تفاوتها را کنار بگذارد، حتی اگر اختلاف بین آنها مانند اختلاف بزرگ بین رنگ سپید و سیاه باشد.
ور سپید است و ورا آهنگ نیست
زو ببر کز دل مر او را رنگ نیست
و عکس این ماجرا هم صادق است. یعنی اگر امری در ظاهر دلرباست ولی با طبیعت آدمی هم آهنگ نیست، و درنتیجه عاقبت و پایانی غم انگیز را برای آدمی رقم میزند، پس باید از آن اجتناب کرد. مثلا گاهی راه دزدی برای آدمی بسیار آسان است. مال هنگفتی دراختیار اوست که مالکیتش از آن مردم جامعه است. و او بجای اینکه آن مال را خرج مردم صاحب مال کند، میبرد در زیر کوههای سوئیس بنام خود پنهان میسازد. و از همان اولین لحظه دزدی، کمترین نتیجه ای که او را از پا درمیآورد، نگرانی و ترس از لو رفتن است. و یا نگران از دست دادن مال پنهان کرده دارد. ترس و نگرانی که تمامی ارگانهای داخلی و ارکانهای زندگی بیرونی او را تحت شعاع نتایج منفی خود قرار میدهد. تا بجايی میرسد که حتی یک قرص نان از آن همه پول را نمیتواند از گلو پائین دهد.
در رابطه با آدمها هم بهمین ترتیب است، یعنی اگر آدمی همدم کسی باشد که از هر نظر شبیه خود اوست، مثلا از یک ریشه و قبیله و خون و رنگ و ثروت و سواد و فرهنگ ووو، است ولی مانند او انسانی نمی اندیشد، پس باید از او کناره گرفت و با او قطع رابطه کرد.
در حکایت گفته ایم احسان شاه
در حق آن بینوای بی پناه
این حکایت گفته شد زِیر و زَبَر
همچو فکر عاشقان بی پا و سر
سر ندارد کز ازل بوده است پیش
پا ندارد، تا ابد بوده است خویش
میفرماید، داستان انوشیروان دادگستر که بصورت پاره پاره، شبیه افکار عاشقان، در اینجا گفته شد، داستان امروز و دیروز و فردای آدمی نیست. این حکایت از روز ازل و آغاز آفرینش آدمیان بوده و تا ابد، ادامه و جریان خواهد داشت. و او همه کس و همه چیز را با سبوی خود میسنجد و داوری کرده و حکم صادر کرده و تصمیم میگیرد. جهان بینی اکثر آدمیان بدینگونه و پیزی گشادی است. چراکه آدم، آدم است و تغییری نخواهد کرد. یعنی ویژهگی های آدما همیشه با آنان است و اگر این ویژهگی ها درجهت رستگاری او تنظیم و میزان نشوند، آدمی دچار خطا است. و فرقی نمیکند که درکدام عصر و زمان باشد. و تفاوتی نمیکند که ما در باره انسانی که هزاران سال پیش زندگی میکرده، سخن بگوئیم یاانسان کنونی و یا انسانی که در هزار سال بعد زندگی خواهد کرد.
بلکه چون آب است، هر قطره از آن
هم سر است و پا، و هم بی هر دو آن
همانطوری که فرمول آب یکی است حتی اگر میلیونها سال بگذرد همیشه دو اتم هیدروژن با یک اتم اکسیژن تولید آب میکنند، فرمول ساخت آدمی هم یکی است. آدمی میتواند هم پاسدار سه نیک باشد و با سر و پا باشد و هم میتواند آلوده به پلیدی گردد و تبدیل به موجودی بی سر و پا گردد. آب مایعی است که در هر ظرفی قرار بگیرد، به شکل آن ظرف درمیآید، و هفتاد درصد بدن آدمی آب است.
چون به یزدان این حکایت نیست، هین
نقد حال ما و توست این خوش ببین
به یزدان پاک سوگند که این داستان نیست و عین حقیقت آدما است که جریان دارد. این حکایت شرح حال و نقد احوال من و تو و همه آدمیان از آغاز تا پایان جهان است.
از اینجا مولانا چگونگی بوجود آمدن زندگی بر روی زمین و شرح تکامل موجودات و اختلافی که در بین آدمها است را میدهد.
بشنو اکنون اصل انکار از چه خاست
ز آنکه کُل را گونه گونه جزوهاست
در ابیات پیشین، میگوید آدمی همینیست که هست و ویژهگی های متضاد و کاملا متفاوت ازهم را در خود جای داده است. سپس میگوید حالا برایت شرح میدهم که چرا آدمی اینگونه است و چرا اصولا اجتماع اضداد است(اصل انکار است).
چون آدمی (و یا این کُل) شیره هستی است. و از اجزا طبیعت بوجود آمده است. یعنی هنگامیکه همه موجودات درهم ادغام شدند، آدمی ساخته شده است.
یعنی پس از ادغام نور و آتش و ظلمات، در طی میلیونها سال، ابتدا آب آفریده میشود، (چلیپ و یا چهار عنصر اولیه، نور و آتش و ظلمات و آب، که بجای نور، باد و بجای ظلمات خاک گذاشتند. و به علت ناقص زبانی آنرا صلیب میخوانند.) و سپس آب با ظلمات موجب تولید یک جلبک و یا موجود تک سلولی میگردد و این فرایند ادامه یافته تا به موجودات پیچیده تر و تکامل یافته تر میانجامد. و مثلا ماهی آفریده میشود و برخی از ماهیان املاح دیگری را بخود جذب کرده و بموجودات هوا زی تبدیل گشته و بر روی زمین میخزند. و این فرایند یعنی جذب املاح و عناصر دیگر آنقدر ادامه مییابد تا در آخر انسان بوجود آمده که متشکل از همه اجزا و عناصر زمینی است. (همان روند تکامل هستی بر روی کره زمین که فردوسی کبیر در مقدمه شاهنامه آورده است که بعدها بنام فرضیه تکامل داروین بطور ناقص بمردم معرفی کردند و بجای آن، مقدمه شاهنامه را با مدح محمد و علی پر کردند.)
جزء کُل نی جزوها نسبت به کُل
نی چو بوی گُل که باشد جزء گُل
همانگونه که بوی گل یک جزء از خود گل است، هر پدیده طبیعی در این دنیا هم جزء کوچکی از انسان است. مثلا، خورشید و نور و گرمای آن جزی از آدمیست که لطف و مهر و مهربانی او را شامل میشود. دریا جزی از سخاوتمندی اوست، جنگلها جزی از پیچیدهگی و کوه ها جزی از اراده آدمی است. و تاآخر. حتی اشکال ارگانهای آدمی هم مانند اشکال طبیعت است. مثلا شبکه عصبی آدمی شبیه ریشه درختان است. مغز گردو مانند مغز آدمی است، لوبیا شکل کلیه ها، انار شبیه جگر، کیوی شبیه معده و تاآخر.
لطف سبزه جزء لطف کل بود
بانگ قُمری، جزء آن بلبل بود
بهمین ترتیب، مثلا سبزی و خرمی سبزه ها نشان لطف و نشاط آدمی است. آواز زیبای قمری جزء و نشان حنجره آدمی است.
گر شوم مشغول اشکال و جواب
تشنگان را کی توانم داد آب
و اگر بخواهم تمامی اشکال و نشانه های طبیعت را در آدمی نام ببرم، به باقی مطالب نخواهم رسید.
ور تو اِشکالی به کلّی و حرج
صبر کن کاو صبر مفتاح و فرج
و اگر در آدمی بیماری و یا اشکالی رخ میدهد، باید بداند که تمامی دارو ها و دوای دردهای او در طبیعت و در درون خود او قرار دارد، پس باید صبر داشته باشد و بخود و طبیعت و بدنش زمان و فرصت بدهد تا بدن خود چاره گشائی کند.
اهتما کن اهتما ز اندیشه ها
زانکه شیرانند درون بیشه ها
«اهتما کن» یعنی حواست را جمع کن. توجه داشته باش.
میگوید، حواست را نسبت به هر آنچه که میشنوی و یا میخوانی جمع کن و درباره آنها اندیشه کن. چراکه اهداف گوناگونی در بیان و بوجود آمدن آئینی بجز آئین زرتشت وجود دارد. مانند داروهائی که دیگران به آدمی میدهند بدون اینکه بیماری او را بدانند. پس باید به هر اندیشه ای که میخواهد تحمیل شود، توجه داشت. چراکه دوا و چاره مشکلات آدمی فقط در طبیعت او قرار دارد و بس.
اهتماها مر دواها را سر است
هضم دارو علت نو دیگر است
اهتماها بر دواها سَرور است
ز آنکه خاریدن فزونیّ گَر است
آدمی باید یاد بگیرد و توجه داشته باشد که پیشگیری و پرهیز از بیماریها (از اندیشه ها و گفتار و کردارهای مخرب) واجب تر از دارو و دوا و چاره پس از آن است. مثلا پرهیز از گفتن گفتار تلخ و آزاردهنده ساده تر از آشتی و پشیمانی پس از آن است و یا پرهیز از ابتلا به بیماری کچلی بهتر از این است که آدمی دچار این بیماری شده و بر اثر خارشی که منتج از بیماری است، مبتلا به گری شود.
همچنین آدمی باید به بدن خود یاد بدهد و زمان بدهد، تا او خود را مداوا کند. و اینکار برتر از این است که هر بیماری که برایش پیش میآید بلافاصله بدنبال دارو برای آن باشد. و دچار عوارض جانبی داروی استفاده شده ساخت بشر باشد.
اهتما اصل دوا آمد یقین
اهتما کن قوۀ جان را ببین
پس پرهیز از پلیدی و بیماری بی شک و بیگمان، اصل است، و پس از آن آدمی باید به توانائیهای بدن خود اعتماد داشته باشد. چراکه بدن خود بهترین و دلسوز ترین پزشک برای اوست. و جان آدمی قدرت درمان ناهنجاریهای روحی و جسمی او را بهتر از هر پزشک و داروئی دارد.
قابل این گفته ها شو گوش وار
تا که از زَر سازمت من گوشوار
گوشواره چه که کان زر شوی
تا به ماه و تا ثریّا بر شوی
این گفته هائی که برایت خواهم گفت را بدقت گوش کن و آنها را آویزه گوشت ساز تا به سعادت و سرافرازی رسیده و به ماه و ثریا سر برسانی.
اول این بشنو که خلق مختلف
مختلف جانند از یا تا الف
نخست اینکه آدمی باید بداند که در دنیا حتی دو آدم را نمیشود پیدا کرد که از هر نظر شبیه یکدگر باشند. همانطوری که هر ادمی دارای سرانگشتان منحصر بفرد خود است، جان آدمها هم برای هر آدمی منحصر بفرد است. درست مانند همان تفاوتی که بین حروف الفبای پارسی است.
در حروف مختلف شور و شکی است
گرچه از یک رُو، ز سَر تا پا یکی است
آدمها مانند حروف الفبا، با هم متفاوتند، گرچه آفریدهگارشان یکی است. از یک جنس و ریشه اند و دارای یک هدف و اصلند.
از یکی رو ضدّ و یک رو متحد
از یکی رُو، هزل و از یک روی جد
آدمها از نظر جسمانی و روحی دارای ویژهگی های یکسانی میباشند. مثلا از نظر جسمانی اکثر قریب به اتفاق آدمها، یعنی اکثر مردم دارای دو پا و دو دست و یک سر ووو، هستند. و از نظر روحی اکثرا دارای ویژهگیهای یکسانند. مثلا غم و شادی و حسد و غرور و خست و خشم و نفرت و رقابت و عذاب وجدان و ترحم ووو، در نزد اکثر آدما وجود دارد. ولی همین آدمها که از این نظر متحد و یکسانند، از نظر کیفیت جسمی و روحی بسیار با هم تفاوت دارند. و حتی دربین دوقلوها هم میتوان این اختلاف را آشکارا دید. پس از یک سو اکثر آدما با هم متحد و یکی هستند و از سوی دیگر کاملا ضد و با هم متفاوتند.
از این گذشته آدمها میتوانند همگی در جائی ظاهری یکسان نشان دهند در حالیکه در باطن با هم کاملا متفاوتند. مثلا هنگام گوش دادن به سخنان فردی، یا شرکت در مراسمی، همگی صورتها بیتفاوت، شاد یا غمگین باشد، درحالیکه درونا کاملا با آنچه نشان میدهند فرق داشته باشد.
روز رستاخیز عرض اکبر است
عرض، او خواهد که با کَرّ و فر است
دوم اینکه آدمها را تنها در روز رستاخیز میتوان شناخت. و شناخت واقعیت آدما بسختی و تا حد ناممکن است، حتی اگر صد سال با آنها زندگی کنی.
عرض یعنی معرفی کردن. و روز رستاخیز یعنی روز معرفی شدن اصل آدمی و خلق شدن دوباره او در عدم و یا برزخ و یا روز تناسخ. و در رستاخیز است که هر آدمی بطور کامل و واقعی معرفی و آشکار میشود.(عرض اکبر) درنتیجه کسی خواهان روز رستاخیز است که دامنش از هر آلودهگی پاک و فر و یا اهورای درونش زنده و فعال بوده است.
هر که چون تاژی بود سودایی است
روزِ عرضَش نوبت رسوایی است
هر کس که مانند تاژیهای وحشی و بربر و بدون آئین انسانیت و زرتشت زنده بوده و زندگی کرده، یعنی آدمی که درونش آلوده و تیره است، در روز تناسخ و یا رستاخیز، که همان روز آشکار شدن کبیر است، و حقایق نهان آدمی پدیدار میگردد، رسوا خواهد شد. زیرا زشتی و قباحت درونش بظهور میرسد.
پارسها از واژه تاژی برای نامیدن قبایل بغایت بربر و بیابانگرد که در حاشیه شهرهای آباد امپراتوری پارسی بدون اخلاق و فرهنگ آدمیزاد، میزیستند، استفاده میکردند. اعراب ناقص زبان که صد سال نیست صاحب لهچه شدند، به تاژی، تازی میگویند و از واژه تازی که بمعنای تاخت زدن است برای خود استفاده کرده و حتی خود را به شاهنامه فردوسی و فرهاد تازی هم پیوند میزنند. هرکه بی ریشه تر، متقلب تر.
چون ندارد روی همچون آفتاب
او نخواهد جز شب همچون نقاب
در روز رستاخیز و یا بیرون رفت از عدم و برزخ، آدمی که تاژی و آلوده بوده رسوا میگردد. ودرنتیجه او از نور و عیان شدن و معرفی بیزار است و تمایل به پنهان بودن دارد. و خواهان نقابی است که چون شب و تاریکی، همه چیز را میپوشاند.
برگِ یک گُل چون ندارد خار او
شد بهاران دشمن اسرار او
پس هرچه آدما از نظر درونی تیره تر و تار تر باشند، محتاط تر و موزیتر و پنهانکار تر و در رابطه با دیگر آدمها، بدبین تر میباشند.
مثلا، برگ گل، که مثل خار گل، سرسخت و خشن و ناهنجار نیست، بهار که میشود، جوانه زده و به بیرون صاف و ساده سر میکشد و تمام خود را نشان میدهد. به اصطلاح، بهار دشمن اسرار او گشته و دست او را رو میکند که هیچ در درون ندارد و ظاهر و باطن یکی است. درحالیکه خار در تمامی فصول خار است و نمیتوان از ظاهرش به درونش پی برد.
و آنکه سَر تا پا گُل است و سوسن است
پس بهار او را دو چشم روشن است
درمورد آدمی هم همینگونه است. آدمی که بد ذات نیست، از عیان کردن درون خود ترسی ندارد و احساسات خود را، هرچه که هست، نشان میدهد. در غرب مثلی است که میگوید، مغز خود را سرد نگه دار و قلب خود را گرم. یعنی در ظاهر بی اعتنا، سرد و محترمانه رفتار کن، ولی یادت نرود که انتقام خود را بگیری. و این مرام خار است.
خارِ بی معنی خزان خواهد خزان
تا زند پهلوی خود با گُل ستان
پس آدم پلید بدنبال شرایطی است که بتواند ضربه زده و خباثت درونی خود را خدمتگذار باشد و بدین ترتیب درون تیره خود را التیام بخشد و خودنمائی کند. درست مانند خار که در فصل خزان تیزتر گشته و میتواند در نبود گل در گلستان، خودنمائی کند. چراکه تا گل وجود دارد کسی به خار نگاه نمیکند.
تا بپوشد حُسن آن و ننگ این
تا نبینی رنگ آن و رنگ این
چراکه آدمیان پلید از روی حسد و حقد و کینه بدنبال پوشاندن زیبائیهائی هستند که خود از آن محرومند، و درعوض بدنبال ننگین و پلید گرداندن دیگران هستند چون خود دچار و درگیر آنند. درست مانند همان اتفاقی که امروزه و بمدت ۴۷ سال در ایران درحال اجرا است. یعنی قبایل بغایت ابله و بی استعداد و ناتوان و بی بهره از اخلاق و مقال و فرهنگ و آدمیت و انسانیت، ایرانیان را گروه گروه میکشند و زندانی و شکنجه میکنند تا هم زیبائیها و استعداد و هوش سرشار آنان پدیدار نگردد و هم عیب و ننگ و بلاهت و زشتروئی خود را بپوشانند. چراکه بخوبی میدانند در ترازوی مقایسه و میدان مبارزه، بسیار کمتر و ناچیزند.
پس خزان او را بهار است و حیات
یک نماید سنگ و یاقوتِ زکات
درنتیجه جنگ و قتل و غارت و بینوائی و آوارهگی برای قبایل تازه بدوران رسیده و بغایت بربر و وحشی، میادین خودنمائی و جلوهگری است تا سنگ سیاه و بی ارزش درون خود را با یاقوت بی رگه و شفاف زیبای گرانبها در یک میزان بگذارند.
باغبان هم داند آن را در خزان
لیک دید یک، به از دید جهان
و شاید قبایل بربر بغایت وحشی بتوانند با پلیدی زیبائی را پوشانده و نکبت وجود خود را با ارزش نشان دهند، و خرمن مردم را به فریبی بفریبند، ولی عمرا بتوانند خردمندان و خدا را بدین ترتیب گول بزنند، که نظر آن «یک» و پروردگار بزرگ و ایزد یکتا از نظر تمامی موجودات در هستی برتر و بهتر است.
خود جهان آن یک کس است و او شه است
آن ستاره بر فلک خود یک مه است
چراکه اهمیت نظر آن «یک» تن که در اینجا اشاره به زرتشت بزرگ است، به نظر تمامی مردم ارجح تر است. چون آن خردمند میتواند در آسمان زندگی انسانها یک مه باشد که راه را برای آنان روشن سازد.
او جهان کامل است و مفرد است
نسخه کل وجود او را بدست
او یعنی زرتشت بزرگ خود یک جهان کامل است و تک است و از تمامی رازهای آفرینش با خبر است. و نسخه کل هستی را اهورامزدا در درون او قرار داده است.
پس همی گویند هر نقش و نگار
مژده مژده نک همی آید بهار
پس هر نقش و نگاری که در طبیعت وجود دارد، هر درخت و گل و سبزه بر راستی او شهادت میدهند و بهار آشکار کننده این شهادت است.
تا بُوَد تابان، شکوفه چون زِرِه
کی کند آن میوه ها پیدا گره؟
تا هنگامیکه شکوفه ها همانند زره بروی شاخه درختان میدرخشند، میوه ها، گم گشته و ناپیدا هستند و ظاهر نمیشوند.
چون شکوفه ریخت میوه سَر کند
چونکه سر بشکست جان سر بر زند
هنگامیکه شکوفه ها میزیزند، سر و آغاز میوه ها آشکار میشود، و هنگامیکه همه آن افکاری که در سر جمع شده از سر بیرون ریخته شوند( سر شکسته شود) آگاهی و نور برای آدمی آشکار میشوند.
پس حتی رسیدن به آگاهی هم، برای آدمی، مانند تکامل و رویش درختان و گیاهان، جزء جزء و تدریجی صورت میگیرد.
میوه معنی و شکوفه صورتش
آن شکوفه مژده میوه نعمتش
و اگر بخواهیم تحول روح آدمی را با طبیعت مقایسه کنیم، میتوان ادعا کرد که، میوه درختان همان حالت به آگاهی رسیدن آدمی است و شکوفه آنها کنایه از آغاز راه برای آدمی.
چون شکوفه ریخت میوه شد پدید
چون که آن گم شد، شد این اندر مَزید
پس از مرحله شکوفه به میوه رسیدن، منجر به پایان شکوفه و آغاز پیدایش میوه است. از مرگ شکوفه، میوه افزون میگردد. آدمی تا نمیرد، زندگی دوباره نمییابد.
تا که نان نشکست، قوّت کی دهد
ناشکسته خوشه ها، می کی دهد
مانند اینکه تا نان خورده نشود و در بدن تجزیه نگردد، به بدن قوت و توانائی نمیبخشد. و تا دانه های انگور فشرده نشده و آب انگور ظاهر نشود، شراب ساخته نمیشود.
آدمی هم تا آماده پذیرش حق نگردد و جز راه راستی راه دیگری را انتخاب نکند، به ابر انسان تبدیل نخواهد شد. و راه راستی چیست؟ راه راستی یعنی زندگی طبیعی که برای آدمی قرار داده شده است. یعنی آدمی تلاش کند و بخورد و بخوابد و بیاشآمد و تولید مثل کند و لذت عمر را ببرد، ولی از آزار به دیگران و تجاوز به دیگران و نامردمی بشدت بپرهیزد، و بس. این راه راستی است، و نه احتیاج به نماز و روزه دارد نه عبادات شبانه روزی نه گوشه نشینی نه پیروی از مخ فلج شیادان و قوانین ضد بشری و ضد طبیعت آدمی.
تا هلیله نشکند چون ادویه
کی شود خود صحت افزا ادویه
تا هنگامی که هلیله شکسته و خرد نگردد، اثر مثبت ندارد و موجب صحت و سلامتی بدن نمیگردد.
هلیله همان «هل» معروف است که گیاهی از گیاهان بومی فلات قاره ایران است و انواع گوناگون دارد و مانند همه چیز دیگر از ایران بتمامی دنیا برده شده و مورد استفاده است. ایرانیان تا پیش از جنگ جهانی اول(و یا جنگ بر سر تکه پاره کردن ایران توسط بربرها) که همه چیز را در ایران نابود و مختوش ساخت، از این گیاه نوعی شراب میساختند که خاصیت جوان سازی و طول عمر داشت. در مصارف روزانه، ظاهرا «هل» را مانند ادویه های دیگر استفاده میکردند و تا هل را خرد نکنند، خاصیت اصلی خود را نشان نمیدهد.
ای ضیاء حق حسام دین بگیر
یک دو کاغذ بر فزا در وصف پیر.
لقب مرکب «ضیاء حق حسام دین» برخلاف آن گمراهی که رایج دادند، از القاب خود مولانا است که اکثرا در آخر آثارش، خود را با این لقب، خطاب قرار داده و پند میدهد. چرا که این رسم اکثر حکما و دانشمندان و بزرگان ایران بوده که بجای نوشتن نام خود، در آخر اثر، ترجیح میدادند، آخرین بیت را برای خود بنویسند که هم نامشان نوشته شده باشد و هم نهایت افتادهگی و فروتنی را نشان میدادند که اگر کسی احتیاج بدانستند و پند پذیری دارد، خود ما هستیم، و درواقع همه این اندرزها را ما برای خود گفته ایم. در دیوان حافظ بوفور این امر را میتوان شاهد بود.
بهرحال مولانا در اینجا بخود یادآوری میکند که مثنوی و مدح زرتشت (وصف پیر) را ادامه بدهد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر