انوشیروان عادل ۱۸
در این بخش انوشیروان عادل سرانجام از وجود مرد آگاه شده و با بزرگواری که با وجودش آژین گشته، هدیه او و یا آن سبوی آب را از وی میپذیرد. و سپس از ندیمانش میخواهد مرد دهقان را با کشتی از طریق آروند رود بخانه برگردانند که راهی بس کوتاهتر از راهی است که مرد برای آمدن پیموده است. دیدن آروندرود خروشان مرد دهقان را از نادانی خود آگاه میسازد و مرد که بدین ترتیب به آگاهی رسیده و هستی واقعی را میشناسد، از گمراهی خود بسی شرمنده و خجل میگردد. این بخش کنایه از این مطلب است که تا آدمی دچار خود و نیازمندیهای خود است، خدائی که میشناسد، درست اندازه و هم قواره خود اوست. یعنی خدا را محتاج و ناچیز میبیند که وابسته به او و نیایش آدمی است. و خداشناسی آدمی درحد یک سبو و یا کوزه محدود شده و او فکر میکند که قدرت مطلقی وجود دارد که مالک جهنم و بهشتی است و باید برایش نماز و روزه بجا آورد(یک سبو آب برایش برد) تا او را از خود خشنود ساخت. و هنگامی که با واقعیت و خدای واقعی آشنا میشود، و آروند خروشان را میبیند، و نگاهی به سبوی خود می افکند، تازه میفهمد که تا چه اندازه در گمراهی و نادانی بسر میبرده و رسیدن به این حالت و احساس روحی، آدمی را بطور طبیعی سراسر شرمسار و آذرم مینماید.
چون شه جم دید و احوالش شنید
فضل کرد ولطف فرمود و مزید
هنگامی که خسرو انوشه روان دادگر شرح حال مرد دهقان را شنید، هدیه او را که سبوی آب بود، از راه لطف و بزرگ منشی، پذیرفت.
داد و بخششهای شاه جان نواز
آن عذب را کرد فارغ از نیاز
عذب یعنی ناخوردن از شدت عطش و تشنگی. عزب بمعنای دور افتاده و تنها و غریب. که هر دو این کلمات را میتوان در اینجا بکار برد. و میگوید انوشیروان با بخشش و سخاوتمندی و دادگستری که به آنها معروف گشته بود، آن مرد محتاج را بی نیاز ساخت.
پس ندیمی را بفرمود آن قباد
آن جهانِ بخشش و آن بحر داد
که پذیرم من سبوی و گنج او
چون نخواهم دید چندان رنج او
پس بوی ده این سبوی پر ز زر
چون که واگردد سوی آروندش ببر
از ره دور آمده است و آن سفر
از ره آروند بود نزدیکتر
سپس آن امپراتور بزرگ که یک دنیا لطف و احسان و دادگری بود، ندیمی از خدمتگزاران خود را فراخواند و بدو گفت که سبوی مرد را که تنها گنج او هم هست، میپذیرم، چرا که خواهان رنج بیش از پیش او نیستم. و مطابق رسم ایرانیان که ظرف پیشکشی را خالی برنمیگرداندند، دستور داد سبوی مرد را پر از زر کرده و به او دهند. و سپس گفت او را با کشتی از طریق آروند بخانه بازگردانید، چرا که راه کوتاهتر میشود. کنایه از توجه خدا به آدمی است که طالب رسیدن به اوست و همزمان آگاه ساختن او از حق و حقیقت.
همچنان کردند و دادنش سبوی
پر زر و بردند تا آروند دو توی
ندیمان خسرو انوشیروان آنچه که شاه از ایشان خواسته بود انجام دادند و مرد و سبوی پر از زر او را با شتاب به کنار آروند برده و سوار کشتی که در کنار آروند لنگر انداخته بود کردند. دو توی یعنی با شتاب.
چو بکشتی بر نشست و رود دید
ز آدرم و آذرم چون مو میخمید
مرد دهقان زمانی که سوار بر کشتی، رود خروشان آروند را دید، تازه متوجه نادانی خود شده و بدین سبب، شرمسار و خجل گشته و از نادانی خود مانند موم خم و شکسته شد. آدرم و آذرم بمعنی و چم شرمساری دردآور است.
کای اجب لطف، آن شه وهاب را
وین اجب تر کاو ستد آن آب را
و میگفت، چه شاه بزرگواری، و از این هم اجب تر اینکه، او که مالک چنین رود بزرگی است، آن سبوی آب ناچیز را از من پذیرفت.
واژه پارسی «وهاب» بمعنی و چم بخشنده در حد خدا است. و بقول یکی از بزرگان دانشمند ایران:
داری هبت از ایزد وهاب سه نعمت، عیش هنی و طبع سخی و کف واهب.
و یکی از شگفتیهائی که انگل استانیها انجام دادند، برگزیدن واژگان محترم و خاص پارسی برای قبایل بغایت بربر و وحشی خود است. واژگانی که خود پارسها جرات نامیده هرکسی را با آنها نداشته و ندارند. واژگانی مانند «سعودی» که لقب زرتشت کبیر که شرافت زمین از آن اوست، و واژه «وهاب» که همانطوری که نوشته شد بمعنای بخشنده در حد خدا میباشد. و انگل استانی بربر قبایل خود را سعودی نامیده و مرامشان را وهابی نام نهادند. جالب نیست؟
چون پذیرفت از من آن دریای جُود
آنچنان جنس دغل را زود زود
چگونه این دریای سخاوت و بخشش، از من آن سبوی ناچیز و کوچک آب را پذیرفت.
دغل در بیت یعنی تغییر دادن کالا و یا متاعی برای گمراه کردن خریدار.
از اینجا دوباره مولانا بصحرای کربلا زده و شرح مصیبت آدمی را میدهد.
کُلِ عالَم را سبو دان ای پسر
کان بُوَد از لطف و خوبی تا بسر
اگر همه هستی را یک سبو فرض کنیم، و باز فرض کنیم که آن سبو پر از لطف و احسان و داد و کرم و بخشش و مهربانی باشد.
قطره ای از آروند حسن اوست
کآن نمی گنجد ز پری زیر پوست
آن سبو که از نیکی پر است، در مقام مقایسه، یک قطره ناچیز از رود خروشان آروند لطف و کرم اوست. و لطف او آنچنان شادی زا است که آدمی گنجایش پذیرش تمامی آنرا نداشته و مجنون وار سر به بیابان میگذارد.
بکار بردن جمله و یا ضرب مثل «از پُری زیر پوست نمیگنجد» کنایه از فراوانی و زیادی است. آنچنان زیاد که پوست توانا به جا دادن و یا گنجاندن تمامی آنرا ندارد. در اینجا هم اگر همه هستی، و یا همه کائنات را مانند یک کوزه پر از نیکی فرض کنیم، تازه یک قطره از آروند لطف و احسان او را نشان داده ایم. آروند رود که آنچنان بزرگ و زیاد است که در هیچ ظرفی نمیگنجد.
گنج مخفی را ز پُرّی چاک کرد
خاک را تابان تر از افلاک کرد
ایزد یکتا، در سینه آدمی گنجی را پنهان ساخته که آنچنان پر است که اگر ازهم شکافته شود، آدمی را(و یا خاک را) از روشنائی که در ستارهگان است، تابان تر میکند. و یا مثل انار که از رسیدن بیش از حد میترکد، آن ذره هم در درون آدمی گنجی است پنهان، که اگر با پاس سه نیک، شکافته شود خاک سرد و سیاه(آدمی) را از نور آفتاب، درخشانتر مینماید.
گنج مخفی بُد ز پُرّی جوش کرد
خاک را سُل پان، اطلس پوش کرد
سُل بمعنی و چم کشتی است و واژه پارسی پان بمعنی نگاهدارنده و محافظ است. سُلپان یعنی ناخدای کشتی و از القاب زرتشت بزرگ است. و در این بیت میگوید بخاطر زرتشت و خدائی شدن اوست که انسان بودن معنا پیدا میکند. در مصراع دوم میگوید، زرتشت آنچنان از پاکی پر بود که از طرف اهورامزدا بجوش آمده و برگزیده شد، و سپس ناخدائی گشت که از دوپایان خاکی، آدم ساخت و آنها را اطلس پوش کرد، چراکه پیش از زرتشت، دوپاها لخت و عریان میچرخیدند و وحشیانه و مانند حیوانات میزیستند. و بخاطر پیامبری زرتشت و راهنمائیها و آئین او بود که آدم لخت و وحشی، متمدن شده و تا آنجا پیش رفت که چامه از اطلس و دیبا به بر میکرد. و به این دلیل به زرتشت سل پان میگویند، چون زرتشت کشتی از انسانیت ساخت و آنرا جایگاه همگان ساخته و از هر موجود زنده یک زوج در آن جمع ساخته و از توفان بزرگی که زمین را در بر گرفته بود، گذراند، همان داستانی که به داستان نوح و توفان نوح حقنه شده است. و اینک آثار باقیمانده این کشتی را در کوهستانهای آرارات ایران یافته اند و مطابق معمول بجای نامعلومی منتقل کرده اند و نه تنها ملت ایران را از این کشف عظیم مطلع و آگاه نکرده اند، بلکه اخبار آنرا با شدت و جدیت یک قاتل روانی پنهان ساخته و بعلاوه قصد مصادره کل کوهستانهای آرارات را هم کرده اند. با چنین ارازل و اوباش و دزدان سرگردنه طرفیم.
در مورد واژه مرکب سُل پان(سُلپان) باید گفت که، برخی از شهریاران ایران که از طرف امپراتوران پارسی به حکومت اقلیمی گماشته میشدند، بخود لقب سل پان و یا ناخدا میدادند. در اواخر دوران قاجار، واژه پارسی سلپان را به سلطان برگردانده و ترجیح میدادند بجای پادشاه، قاجارها را سلطان بنامند.
پس از فتنه ۵۷ که تمامی اسناد و مدارک و کتب پارسی بدست وحشیها افتاد، و همه را پنهان ساخته و ترجمه آنها بزبان ناقص و با تحریف و تعویض اسامی اصلی به اسامی مضحک، مال خود کردند، این واژه که در اکثر آثار ایرانی ثبت و استفاده میشده، هم زدوده شد.
دراینجا و در مصراع دوم، در اکثر نسخ تحریف شده مثنوی آورده اند« خاک را سلطانِ اطلس پوش کرد» یعنی آدمیزاد(خاک را) را مانند پادشاهی میسازد که چامه اطلس در بر دارد. اینگونه نگاه به آدمی، یعنی نگاه «سرمایه داری انسان تباه کن» از مولانا بعید و ناممکن است. هر پادشاه اطلس پوشی آدم حسابی و مایه مباهات و افتخار نیست، که مولانا بخواهد وعده آنرا به آدمیان معمولی بدهد. حتی دربرخی مواقع ظالمان و پلیدان اطلس پوش میشوند. درحالیکه وقتی از واژه سُلپان و اطلس پوش کردن مردمان توسط زرتشت بزرگ سخن گفته میشود، بمعنی بیرون آوردن مردم از غار جهل و به مقام تمدن و انسانیت رساندن اوست که با روحیات مولانا همآهنگ است.
ور بدیدی جدول از آروند جدا
آن سبو را او فنا کردی فنا
اگر آدمی فقط یک جدول و یا یک جویبار کوچک که از آروند جدا شده بود را میدید، هیچگاه دل به آن سبوی کوچک نمیبست و خود را از شر خود بینی و خودپرستی و نابینائی میرهاند. جدول یعنی جویبارهائی که از رود اصلی جدا و منشآب میشوند.
وآنکه دیدندش همیشه بیخودند
بی خودآنه بر سبو سنگ میکوفند
آنانکه جدولی از آروند احسان خداوند را دیده اند، همیشه مست و از خود بی خودند. و امور زندگی خود را بدست آن ضمیر و ذات آگاه سپرده و درنتیجه ناخود آگاه، و بدون اینکه خود بدانند، بر سبوی ظاهر بینی و نادانی، سنگ میکوفند.
ای ز همت بر سبو سنگی زده
آن سبو ز اشکست، گاوی تر شده
گاوی یعنی بزرگ، و میگوید ای آنکه از روی طلب و همّت، سنگی بر سبوی خودپرستی زده ای، و با این کار و بر اثر شکستن این سبوی کوچک ، خود را بزرگتر کرده ای. یعنی گذشتن از خودبینی موجب نظر بلندی و بزرگ دیدن میشود.
خُم شکسته، شرب آن ناریخته
صد درستی زین شکست انگیخته
خم که میشکند، شراب درون آن هم به بیرون میریزد. مگر خم خود پرستی آدمی که اگر بشکند، شراب درون آدمی نه تنها نمیریزد بلکه آنرا از هرگونه ناسره و نادرستی پاک و زلال میسازد. یعنی خود پرستی و نادانی و نادرستی آدمی را از میان برداشته و صدها بار او را بطرف خرد پیش میبرد. کنایه از رها ساختن آدمی از شر خود است.
جزء جزء خم برقص است و بحال
عقل جزوی را نموده این محال
آدمی در اصل بدینگونه آفریده شده که مانند حیوانات دیگر، برای زندگی تلاش کرده و قوانین طبیعت را نه تنها بپذیرد بلکه به آن هم احترام بگذارد. و برایش تنبلی و مرگ و افسردگی مفاهیم مسخره و احمقانه ای باشد، درست مانند حیوانات.
اما آدمی بجز رفتار بهائم به نور اهورامزدا هم آغشته است و توسط زرتشت بزرگ آئین آدمیت را فرا گرفته است. و البته در درک و فهم این آئین بگمراهی رفته و هزاران خصلت غیرطبیعی و غیرمنطقی را هم به آنها پیوسته و از اینرو به تیره روزی گرفتار آمده است. من تلاش خواهم کرد تا بتدریچ مفاهیم اصلی پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک را بنویسم.
میگوید، هنگامیکه شراب وجود آدمی از خم تنگ و محدود خودپرستی رها میگردد، آدمی با آن عقل خرد و کوچک خود، به یک خردمند تبدیل میگردد. کاری که در نزد آدمیان، یعنی رسیدن به دانائی برای یک ناقص عقل، از محالات است. تمامی اجزا پیکر آدمی خداجو است و آنچه آدمی را از این رقص و حال بیرون میکشد عقل جزی و پر از اشتباه و خطای اوست.
نَی سبو پیدا در اینحالت نه آب
گوهر حق را ببین در علم باب
علم باب یعنی پدر علم، و پدر علم کسی نیست جز زرتشت که اهورامزدا تمامی دانش دنیا را از گذشته تا آینده برای او گفت و در سینه اش قرار داد. همه کتب علمی پارسی که از هزاران سال پیش تمامی علوم( ریاضی، شیمی، فیزیک، زیست شناسی، پزشکی، موسیقی، هنر ووو) را برای بشریت شرح داده و شناساندند، از روی اوستا نوشته شده اند. و بشر امروز هرچه میداند از روی همین کتب است و دیگر هیچ.
در اینجا میگوید، آدمی که به حقیقت هستی آگاه میگردد، از نادانی و خود بینی(سبو و آب درون آن) رها گشته و واقعیت را در آئین زرتشت میبیند.
واژه باب بمعنا و چم مدخل و درب و دروازه هم هست. و زرتشت درواقع دروازه علم میباشد. و مهم هم نیست که کتب علمی پارسی را برده و به لهچه های ناقص ترجمه و تحریف و مالخود کرده باشند(تو گوئی دوازده هزار سال پارسها دست روی دست نشستند تا بربرها در صد سال پیش یک لهچه از زبان پارسی برای خود بسازند و سپس تمامی کتب علمی و ادبی را نوشته و به جامعه بشری تقدیم کنند) حقیقت این است که همه علوم از زرتشت و اوستا و زبان پارسی است.
چون در مانی زنی، بازت کنند
پر فکرت زن، که شهبازت کنند
اگر آدمی به آئین زرتشت که پندار و گفتار و کردار نیک است و باب رستگاری و خردمندی است، درآمده و از حماقت دست بشوئید، به جایگاه بلند و با ارزش انسانیت میرسد. پر زدن پرنده برای اهلی ساختن اوست. و پر فکر را زدن برای باز داشتن فکر از بیراه روی هاست.
پَرّ فکرت شد گِل آلود و گِران
ز آنکه گل خواری، ترا گل شد چو نان
همانطوری که وقتی پر و بال یک پرنده به گل و لای آغشته گردد، پرنده سنگین گشته و پرواز برایش دشوار میگردد، آدمی هم با آلودن ذهن و فکر خود به مطالبی که در زندگی روزمره اش تاثیری ندارد، خود را از آرامش و فراغت بال محروم میسازد.
اندیشه آدمی پر از مطالبی است که فقط موجب ناراحتی اوست. افکار منفی، خاطرات ناخوشیند، آرزوهای غیرمنطقی، اعتقادات ابلهانه، تعصبات حماقت بار، انتظارات بیهوده و باطل ووو، بر اذهان آدمیان حکومت میکنند و درنتیجه او سنگین و مایوس و ناراضی و ناخوشنود است. و چون بدینگونه است، چیزی بجز تلخی نصیبش نخواهد شد. و نانش در خون تریت است.
پدر بزرگ دنیا دیده ای میگفت، هر وقت کسالت بهم زدی و حوصله ات سر رفت، بدان که معنایش این است که خوشبخت ترین ها هستی. چرا؟ چون نه فکر نان، نه اندیشه بدست آوردن سقفی برای بالای سر، نه تلاشی برای پیدا کردن جای خواب، نه رنج برهنگی و نداشتند چامه ای برای پوشیدن، و بطور کلی غم نیازمندیهای واقعی با تو نیست.
گر بگوید گژ، نماید راستی
ای کژی که راست را آراستی
برخی تصور میکنند گفتار نیک یعنی با ادب کامل سخن گفتن! البته ادب نشان و لگوی انسانیت است و متعلق به آدمی است که هزاران سال متمدن زیسته است. و آدمی که همچنان غار و بیابان را درخود دارد، از ادب هم چیزی نمیداند. (حتی اگر تمامی فرهنگ و تاریخ و کتب نیاکان متمدن و با ادب و فرهنگ ایرانیان را بنام خود جعل کند.) ولی همه معنای گفتار نیک این نیست.
گفتار و سخن باید با طبیعت آدمی همسو و در یک طول موج باشد. و اصولا معنای گفتار نیک هم همین است. چگونه؟ آنچه که آدمی را از محتوا و هویت انسانی خالی میکند، «تظاهر پیشه گی» است. اکثر رندان یاد گرفته اند که با کنترل احساسات و ندید گرفتن طبیعت و جوشش ذات خود، تظاهر به آرام بودن، شاد بودن، بیخیال و بی اعتنا بودن، مغرور بودن، سخاوتمند بودن، ووو، بکنند. اینکار یعنی تظاهر پیشه گی که برای فریفتن دیگران صورت میپذیرد. و خیام بزرگ بما یاد داده که هر کنشی دارای واکنشی است. و هر کنش و عملی، دارای اثرات مثبت و منفی خود است. کنش فریفتن دیگران بدین ترتیب، واکنشی بقیمت خالی گشتن آدمی از محتوای انسانی خود دارد. خاموش کردن اهورای خویش است. تبدیل به موجودی بی روح و ربات گونه شدن است.
مثلا، کودکان بهنگام عصبانیت، جیغ میکشند، گریه میکنند، داد و قال براه می اندازند و با زمین و زمان قهر میکنند. اینکار درست مانند واکنش مغز آدمی بهنگام ورود عامل بیماری زای خارجی است که به بدن آدمی رخنه کرده است. مغز جیغ میکشد. تمامی اعصاب و ارگانها و اعضای بدن را بسیج مینماید، سیستم دفاعی بدن را روشن میکند. تب میکند. لرز به پیکر آدمی میاندازد، رنگ از رخ میپراند ووو، چرا؟ چون طبیعت آدمی بدین گونه ساخته شده که نگاهدار سلامتی و تندرستی جسم و جان او باشد. در کودکان که هنوز با طبیعت خود زندگی میکنند، واکنش به آن پلیدی که به جسم و جانشان وارد شده، به ترتیبی که گفته شد، است. و هنگامی که بدن آنها از سمی که وارد شده، رها میگردد، کودک آرامش یافته و بزندگی عادی خود برمیگردد. (گر بگوید کژ، نماید راستی)
درحالیکه در رندان بدین ترتیب نیست، آنها خود را از سیستم طبیعی دفاع بدن، با استفاده از مسکن و داروهای از بین برنده مغز، محروم میکنند. و نتیجه این میشود که سم دفع نشده، جمع گشته و بصورت عقده های روحی و غده های خطرناک جسمی بروز مینماید.
پس گفتار نیک یعنی، آدمی هنگامی که خوشحال است، خوشحالی خود را با خواندن و رقص و احسان و کرم و بخشش و خنده و شیرین زبانی نشان دهد. هنگامی که غمگین است، ناله و زاری سر دهد، شکایت کند، گریه کند. هنگامی که عصبانی است فحاشی کرده و بدر و دیوار لعن و نفرین بفرستد، بزند و بشکند، هنگامی که بی حوصله و ناراضی است، زیر پتو دراز کشیده و آه بکشد. و هنگامی که خالی از هر احساسی است، پیاده روی کند و به طبیعت رجوع کند و تا آخر. (ای کژی که راست را آراستی) از کودکان خردسال گفتار نیک را یاد بگیریم.
همین مطلب را عطار در شرح حال پادشاهان جم(تذکرت اولیا) میگوید که آدم صادق در یک روز به چهل حال درآید، درحالیکه آدم ریاکار و متظاهر و سالوس(منافق و مرائی) چهل سال بر یک حال بماند. زیرا آدم صادق به دگرگونیهای درون خود پاسخ مثبت میدهد. و دلش زنده و روشن است و ظاهر و باطنش یکی است. و درگیر ظاهر و خودنمائی نیست. و ترس از قضاوت شدن ندارد. ولی آدم سالوس، هویت واقعی خود را در پشت چهره ای ساخته گی، پنهان میسازد.
و یکی از دهها معانی که پرچم سه رنگ ایران، که از نیاکان خردمندمان به ما ارث رسیده، دارد،
همین است که ایرانیان باید سه نیک را پاس بدارند. یعنی پندار نیک ( رنگ سپید بمعنای پاک و خالی نگاه داشتن ذهن از افکار بیهوده و بدرد نخور) گفتار نیک ( رنگ سبز بمعنای گفتار و سخن با احترام به احساسات و طبیعت بدن) و کردار نیک(و یا رنگ سرخ که بمعنای جان و شخصیت داشتن در عملکرد است، صرفنظر از اینکه آدمی به چه کاری مشغول است، میبایستی در آن کار خون و شخصیت داشته باشد)
در مقابل میفرمایند که، ترکیب سه رنگ سرخ، سیاه و زرد نمایندهٔ سه اصل غضب و کینه و جهلند که اساس هستی سالوس و ابلیس و پلیدی بشمار میآیند و در مقابل ترکیب سه رنگ، سبز و سپید و سرخ که سه اصل، محبت، بخشش و دانائی قرار دارند و ترکیب آنها اساس ذات یزدانی است.
کف کژ، کز بحر صافی خاسته است
اصل صاف، آن فرع را آراسته است
مثال مطلبی که در بیت پیشین شرح داده شد، در این بیت آمده است که میگوید، آن کف های دریا که بظاهر کژ بنظر میرسند، ( کنشهای احساسی که بنظر کودکانه میآیند) از ذات آرام زیر دریا نشآت میگیرند.(نشان راستی و بی شیله و پیله بودن فرد میباشند.)
آن کَفَش را صافی و مغروق دان
همچو دشنام لب معشوق دان
واکنش ناپسندش را بگذار بپای سادهگی و عریانی درونش، درست مانند کف امواج دریا که غرق در آرامش و صافی درون دریا هستند و یا مانند دژنامی که معشوق نثار میکند، که نه از سر دشمنی بلکه برعکس از سر مهر زیاد است.
گشته این دشنام نامطلوب او
خوش ز بهر چهره محبوب او
و چون آدمی به این مطلب کاملا ایمان دارد که معشوق از سر عشق دشنام میدهد، پس سخن نامطلوب و ناخوشایند معشوق برایش خوش و دلپذیر میآید.
از شِکَر گر شکل نانی میپزی
طعم قند آید نه نان، چون میمزی
مثل اینکه با شکر، شیرینی بشکل نان پخته شود. آنکه از ذات این نان خبر ندارد، بظاهر نان میبیند، ولی آنچه مزه میکند، شیرینی و طعم قند است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر