انوشیروان عادل ۱۶
در این پخش مولانا تاکید میکند که اراده و سرشت و جان پاک و خداجوی و یا خداطلب آدمی، در نیکو گردانیدن سه پایه اصلی اخلاق ادمی، یعنی پندار و گفتار و کردار او، تاثیر مستقیم و بسزا دارد. و درنتیجه تاثیر مستقیم در خوشبختی و بدبختی او.
سمبلیک این مطلب در این بخش بدین ترتیب است که، «اراده و سرشت و جان خدا جوی» را به شاه، سه پایه اخلاقی آدمی، را به ندیمان شاه، و آدمی را هم به مردم تشبیه کرده است که از این دو تاثیر مستقیم میگیرند. یعنی اگر شاه خوب و نیک باشد(اگر اراده و سرشت و جان آدمی خداجوی باشد) ندیمان او هم نیک خواهند بود( پندار و گفتار و کردار او هم خوب و نیک خواهند بود) و هنگامی که شاه و ندیمان نیکوکار باشند،در نتیجه ملت ( آدمی) رستگار خواهد شد.
چون سبوی آب را در خویش داشت
تخمِ خدمت را در آن حضرت بکاشت
و مرد چون اراده کرده و خواهان و طالب رسیدن به حق و حقیقت بود(چون سبوی آب را در خویش داشت)، اولین گام را در اینجهت برداشت و تخم ایمان واقعی را کاشت.
گفت این تحفه بدان شه در بَرید
طالب شَه را بدین در ره دهید
و هنگامیکه آدمی، طالب حقیقت شده و آنرا در سرشت و ذات خود قرار دهد، آنگاه به بارگاه خدا راه خواهد یافت.
مرد به ندیمان شاه گفت : این ارمغان را نزدِ شاه ببرید و مرا بدرگاه او راهنمائی کنید.
آب شیرین و سبو بهر نوال
ز آب بارانی که پر شد با گوال
رسیدن به این دانش که اولین گام طلب است، و میتواند آدمی را به راه مستقیم راهنمائی کند، بیکباره پدید نیامده و آدمی کم کم به آن میرسد.
واژه پارسی نوال، بمعنی و چم، بخشش و پاداش معنوی و یا همان روزی است. نوال خور یعنی روزی خور. و گوال هم یعنی اندک اندک جمع آوری کردن و اندوختن.
چون ندیمان را خوش آمد این کلام
پس پذیرفتند آن شه جوی خام
چون ندیمان شاه از گفته او خرسند شده و آن خدا جوی تازه از راه رسیده(آن شه جوی خام) را به بارگاه شاه پذیرفتند. ندیمان در اینجا کنایه از پندار و گفتار و کردار آدمی است. و هنگامیکه آدمی اراده به راه آمدن میکند، اولین تاثیرش بر روی این ندیمان سه گانه است.
ز آنکه لطفِ شاهِ خوبِ با خبر
میکند اندر همه ارکان اثر
چرا که جان آگاه آدمی وقتی اراده کرده و تصمیم میگیرد که بطرف نور برود، و به راه راست و رسیدن بحق عزم میکند، همین طلبی که نشان میدهد، بر روی تمامی ارکان او اثر میگذارد.
در معنای ظاهری میگوید، نتیجه مستقیم گفتار و کردار شاه، در بین مردم و ارکان و مقامات حکومت پدیدار میشود. و اگر این گفتار و کردار نیک باشد، دیگران را هم نیکوکار میکند، و برعکس.
خویِ شاهان در تن خلق جا کند
چرخِ اخزر ، بحر را اخزر کند
در تائید آنچه در بالا گفته شد، میفرماید، سرشت و جان آدمی، در رفتار و گفتار و بطور کلی ویژهگیهای اخلاقی آدمی اثر کرده و آنرا بهر رنگی که دارد، در میآورد.
در معنای ظاهری میگوید، رفتار و گفتار و سرشت رهبران و شاهان، رفتار و گفتار و سرشت مردم و خلق آنها را تحت تاثیر قرار داده و بهمان سمت و سوئی میکشاند که رهبرانشان میروند. همانگونه که به سبب حضرت خزر، است که دریای شمال خزر نامیده میشود.
بحر خزر و یا اخزر نام بزرگترین دریاچه دنیا در شمال ایران است. پاره ای است جدا شده از دریای کیان های پارسی و یا دریای پارس(طَیلسانی است از دریای بزرگ کی، و یا نام دریایی از هفت دریا است که هوشنگ شاه در پیرامون هفت خشکیهای زمین پدید آورد که هر یکی شاخی از دریاهای دنیا است و به آن شاخی از بحر محیط گویند(پارسنامه))
چرخ اخزر بمعنی و چم فلک و سرنوشت حضرت خزر (به پارسی باستان کاسپین)است که بدلیل خیانت به کوروش کبیر، توسط آواتارها به کف دریای مازندران بسته شد و از آن پس، دریای مازندران، دریای خزر(کاسپین) نامیده شد. و میگوید بسبب سرنوشت حضرت خزر(که به عمد و یا اشتباه آنرا حضرت خضر مینویسند) که این دریا را خزر میگویند.
برخی مفسران مثنوی گفته اند که آسمان سبز، دریا و یا خاک را سبز میکند که این از هر نظر اشتباه است.
شَه چو حوزی دان، حشم چون لوله ها
آب از لوله روان در کوله ها
جان و سرشت و اراده آدمی را میتوان سرچشمه اعمال او دانست. درست مانند رابطه ای که بین آب حوز(به اشتباه حوض نوشته میشود) با لوله ها و یا مجاری و خروجی هایش، برقرار است.
معنای ظاهری میگوید که شاه را مانند حوز پر آب بدان که هرچه از خروجی هایش به بیرون میرود، همان است که حوز از آن پر شده است. اگر خروجی ها آب زلال به بیرون بدهند یعنی حوز از آب زلال پر است و برعکس.
و یا شاه را همانند حوزی بدان و کردارش و یا ندیمان و حشم او را مانند لوله های وصل به آن حوز. و بدان که آن آب(کردار) را به تالابها و استخرها و آبگیرها( مردم و خلق شاه) میریزند.
حوز به محیط بسته و محفوظ میگویند، کاسه بزرگ. و حوز در گذشته مانند سد، آب را جمع و سپس توسط لوله هائی که در آن تعبیه کرده بودند، آب را در تالاب ها و راه های مختلف، روان میساخت.
کوله، یعنی تالاب، استخر، آبگیر. و در اصطلاح بنایان و حوز سازان ایرانی، کوله نام دیواره ای است که گرد حوز و امثال آن برآرند، بالاتر از کف صحن حیاط تا بهنگام سر ریز شدن آب حوز، صحن حیاط تر و نمناک و خیس نگردد و محفوظ از تری گردد. «کوله بار حوز» یعنی آنچه که «بار اضافی حوز» را میکشد.
چونکه آبِ جمله از حوزی است پاک
هر یکی آبی دهد خوش ذوق ناک
اگر جان آدمی از زمان کودکی محفوظ از پلیدیها گردد، و پاک بماند، و اگر کودک از ابتدا با خدای واقعی آشنا گردد، اراده و سرشت او در جستجوی پاکی محکم و استوار است و درنتیجه سه نیک او برقرار.
اگر آب (کردار شاه)در همه لوله ها، از حوزی پاک جریان داشته باشد، پس آب تک تک لوله ها، قابل شرب و گوارا است.
ذوق ناک، یعنی خوشایند چشیدن و یا گوارا.
ور در آن حوز، آب شور است و پلید
هر یکی لوله، همان آرد پدید
و برعکس اگر آب حوز شور و ناگوار و آلوده باشد، مسلما هر لوله ای همان آب پلید و پلشت را به بیرون روانه میکند.
ز آنکه پیوست است هر لوله بحوز
خور مکن در معنی این حرف خوز
و چون همه چیز بستگی به جان پاک و گام نخست یعنی اراده محکم و طلب پاکی و حقیقت دارد. پس در درستی این سخن شیرین شک نکن.
خور مکن، یعنی شک نکن.
خوز بمعنی و چم نیشکر، است. و خوزستان را از اینجهت خوزستان و یا استان خوز میگویند، چون زادگاه و خاستگاه گیاه نیشکر و یا خوز است. در کتب شیمی ذکریای رازی و طب کبیر ابن سینا از واژه خوز بجای شکر بوفور استفاده شده است.
معنای ظاهری، چراکه هر لوله که به آن حوز، وصل شده است، بناچار آب همان حوز را به اینسو و آنسو می برد و تو در معنی این سخن شیرین،شک نکن.
لطف شاهنشاه جان نا وتن
چون اثر کرده ست اندر کُل تن
واژه پارسی «وتن» یعنی هر چیز ثابت و پاینده و در جای خود. و هنگامی که میگوئیم، وتنم، و یا وتنم ای شکوه پا برجا، یعنی سرزمینی که ثابت و پاینده است و برای من همیشگی است. و در دنیا فقط ایرانیها هستند که وتن دارند ، چون دیگر کشورها از ایران جدا شدند و همیشگی نبودند. و تنها فلات قاره ایران بعنوان سرزمین مادر است که زادگاه زرتشت و یا اولین انسان و اولین تمدن انسانی است. و اوستا اولین سخنان یزدان با بشر است.
بهرحال «جان، نا وتن»، احتمالا کنایه از جان سیال است که نامکان است و این جان نا وتن میتواند تمام تن آدمی را تحت تاثیر خود درآورده و آنرا تسخیر ساخته و وتن خود سازد.
لطف شاه خوش نهاد خوش نَسَب
جمله تن ها را درآرد در ادب
جان و سرشت و نهاد پاک و اصل و نسب دار میتواند، بر تمامی تن ها و یا آدمیانی که با او برخورد میکنند اثر گذاشته و همه صفات نیکو خود را منتقل کند و آنها را هم مانند خود، با ادب و متمدن و پاک گرداند. همانگونه که یک شاه خوش اصل و نسب موجب آیادانی مملکت است و گروهی لجاره بی نسب بی وتن، موجب از میان رفتن و ویرانی مملکتند.
جمله تن ها، یعنی همه مردم و تن های زیاد.
شاه شَنگِ بی قرارِ بی سکون
هم درآرد کُلِ تن را در جنون
همینطور جان و سرشت و نهاد بیقرار و نامیزان، بر روی تمامی ارکانهای تن آدمی اثر گذاشته و آنها را از هارمونی و نظم طبیعی خارج ساخته و آدمی را پریشانحال و مجنون میسازد که فادر به انجام هر پلیدی میباشد.
لطفِ شاه دهر کاو چون کوثر است
سنگِ ریزش جمله دُر و گهر است
و همچنین جان صبور آدمی، و یا بردباری و سرشت متین آدمی، نتیجه و یا سنگ ریز، دُر و گهر دارد که نصیب او میگردد. گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی.
شاه دهر در اینجا یعنی جان صبور. دهر بمعنی صبر. کوثر در اینجا بمعنی و چم بسیار است.
هر هنر که شه بدان معروف شد
جانِ خلقش را بدان موصوف شد
و درنتیجه هر ویژهگی که جان و سرشت آدمی با آن رشد کرده و از آن تاثیر یافته، همان تاثیر در سه گانه اخلاق او هم وارد گشته و کل آدمی را تعریف مینماید.
باز آن شاهی که او محوِ ره است
جانِ خلقانش از او محوِ شه است
و آن پرنده باز که بر روی بازوی شاه نشسته و همه تمرکز و حواسش به راه است، خبر ندارد که خلق و مردم شاه، همه نگاهشان به شاه است.
یعنی آن جانی که همه حواسش بخدای واقعی است، خبر ندارد که تن و جسمش و همچنین دیگر مردمان، چگونه از او تحت تاثیرند.
زین همه انواعِ شه در روزِ مرگ
دانشِ شاه است سازِ راه و برگ
از این همه جانها و سرشت های گوناگون که در نزد ابنای بشر یافت میشود، تنها آن جانی در هنگام مرگ به اصل خود برمیگردد و رستگار میگردد که پرهیزگار و مزین به سه نیک بوده و عاشق خدای واقعی است. واژه دانش در اینجا، احتمالا جایگزین واژه اصلی شده و از مولانا نیست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر