شنبه، فروردین ۱۶، ۱۴۰۴

انوشیروان عادل بخش پانزده


انوشیروان عادل ۱۵




پس از مرحله اول خداشناسی که طلب نامیده میشود و در بخش پیشین به آن پرداخته شد، در این بخش مولانا شرح میدهد که برای آدمهای معمولی، عشق بخدا بیکباره پدید نیآمده و گام بگام امکان پذیر است. و آدمی با عشق به جزء جزء آفرینش میتواند بخداشناسی و عشق واقعی یعنی عشق بحق برسد. درنتیجه عشق به گیاهان، عشق به حیوانات، عشق به زندگی، همه اینها که از اجزاء آفرینش خدا هستند، آدمی را بطرف عشق به کل و یا خدا میرساند. و یا هركجا روكنید آنجا خداست.(قرآن) چراکه ادراک آدمی محدود است و یکجا و بیکباره نمیتواند عاشق کل گردد.
این مطلب را مولانا در داستان «پیل شناسی در تاریکی» مفصلا شرح میدهد و در آنجا میگوید که برای ذهن محدود و تاریک آدمی، شناخت خدا (پیل) بیکباره امکان پذیر نیست. و خدا را باید از روی اجزاء آفرینش او شناخت.
در داستان پیل شناسی در تاریکی، اکثریت مفسران مثنوی اتفاق نظر دارند که هدف از داستان، رساندن این مطلب است که آدمی دچار خطا شده و جز را کل می انگارد، چرا که در تاریکی و نادانی بسر میبرد، و بر این اساس هدف مولانا از پیش کشیدن این داستان کهن را، گوشزد او به آدمی در جهت پرهیز از این خطا میدانند. درحالیکه هدف مولانا از بیان این داستان همانطوری که در بالا اشاره شد، بیان این مطلب است که شناخت خدا و در نتیجه عشق بخدا، برای ذهن محدود آدمی، تنها و تنها از طریق شناخت و عشق به اجزاء آفرینش امکان پذیر است. و بعبارت ساده تر، در پاسخ به این پرسش که یک پیل را چگونه میخورند؟ میگوید، از پاهایش شروع کن.
و در پایان داستان پیل شناسی در تاریکی، که نور تابیده می شود، (آدمی به آگاهی میرسد) و پیل نمایان میگردد، آدمی به این نتیجه خواهد رسید که از بهم پیوستگی اجزا به یکدیگر است که یک پیل موجودیت مییابد و بدون موجودیت آن اجزا، پیل هم وجود خارجی نخواهد داشت. و یک نکته ظریف تر این است که در بحث خداشناسی مهم است که برداشتهای تک تک آدما را در این رابطه شنید. همانگونه که عده ای برای شناخت پیل بسراغ او رفته(ادیان گوناگون) و هرکدام با دست کشیدن بر یک بخش، آنرا پیل دانستند. یعنی اجماع نظر آدما و یا کسانیکه برای شناخت خدا(پیل) تلاش کردند، هم میتواند در این راه موثر باشد هرچند ناقص و اشتباه است، ولی همین تناقص ها، برخی از آدمیان را به تفکر وامیدارد و این مثبت است. و درضمن همه چیز را همه کس دانند، فقط باید آنها را کنار هم گذاشت.
عاشقان کُل نی این عشاق جُز
ماند با کُل، هرکه شد مشتاق جُزء
در نتیجه میتوان ادعا کرد که عاشق کل شدن از مجرای عشق به اجزاء امکان پذیر است. و خداوند هم کسانیرا که به آفریدهگانش علاقه و احترام دارند، را دوست دارد.




چونکه جزئی عاشق جزئی شود
زود معشوقش به کُلّ خود رود
چراکه آدمی خود یکی از اجزاء آفرینش است، و اگر این جزء به اجزاء دیگر آفرینش احساس علاقه و دلبستگی داشته باشد، و درصدد شناخت آنها برآید، و خود را به آنها پیوند بزند، درست مانند این است که هر جزء پیل را بهم چسبانده و کل پیل را تشکیل دهد(به کل خود رود.) درست مانند یک پازل.
ور تو دانی جزء پیوسته کُل است
خار میخور، خار مقرون گُل است
و اگر آدمی اینرا با قلب خود بپذیرد که هر جزئی از آفرینش، یک بخش کوچک از خداست، حتی حاضر به دوست داشتن(بخوردن) خار میشود. چراکه خار از گُل جدا نیست. خار خوردن بسیار سخت و تا حد ناممکن کار دشواری است. یعنی دوست داشتن جزء جزء آفرینش کار ساده ای نیست، ولی اگر بدانی که عشق به آفرینش ترا بسوی عشق به آفریننده راهنما و رهبر میشود، آیا هنوز کار سختی است؟
همانطور که خار جزئی از گل است و از آن زاده شده است، دوست داشتن و عشق به جزء جزء آفرینش هم، مقرون به عشق بخدا است و وابسته و پیوسته به آن خواهد شد. پس خار نیز جزو گُل محسوب میشود. یعنی عشق بجمال آفرینش، و عشق به اجزاء و موجودات، همان عشق بحق است.
چونکه جُزء یکرو است پیوسته به کُل
خودبخود باطل بُدی بعث رُسُل
جزء از همه جهت به کُل پیوسته است. یعنی هر جزء آفرینش خود یک پیامبر و راهنما بسوی حق است، درنتیجه بحث پیامبران فرستاده شده که ادیان مدعی آن هستند، بطور کلی و خودبخود باطل است.
و چرا بَعثِ پیامبران امری بیهوده است؟ چون آفرینش و آفریدهگان از همه جهت واصل به حق و خدا هستند، و دیگر ظهور انبیا چه جهتی داشته است؟
چون رسولان از پیِ پیوستنند
پس چه پیوندی بود چون یک تنند
در ادیان گوناگون گفته شده است که پیامبران آمده اند که اجزاء آفرینش بویژه آدما را به کُل و یا خدا وصل کنند. تو گوئی خدا عاجز از انجام اینکار از ابتدای آفرینش بوده است! و این درحالیست که پیامبر یک تن است، و یک تن چگونه میتواند اجزاء آفرینش را به آفریدهگار آنها پیوند بزند؟
ریشِ گاوی بندۀ غیر آمد او
غرق شد، کف در ضعیفی در زد او
این ریش گاوی که دراینجا یعنی ابله، خود را به یک متوهم و پیامبر ساختگی و در بدترین حالت شیاد آویزان میکند و در نتیجه خدای ناحق دارد. و حال و روز آدمی با خدای باطل، شبیه کسی است که درحال غرق شدن است، و به هر چیزی چنگ میزند تا خود را از غرق شدن نجات دهد. گاهی به لبه تیز شمشیر گاهی به یک دسته علف سست ریشه. و نتیجه چنگ زدن به یک ضعیف سست ریشه منجر به غرق شدن او خواهد شد.
نیست حاکم تا کند تیمار او
کار خواجۀ خود کند یا کار او ؟
او خود کاره ای نیست و کاری ازش برنیآید، چگونه میتوان انتظار داشت، برای دیگری کاری انجام دهد. موسی و عیسی و محمد که بحکم انسانی، مریض شده و مردند، و یا کشته شدند، اگر طبیب بودند اول سر کچل خود را مداوا کرده و با خفت و زاری نمیمردند. خواجه در اینجا یعنی پیامبر ادیان. و میگوید آنکه خود محتاج است، چگونه میتواند حاجت دیگری را برآورد. کجا کوری عصاکش کور دیگری خواهد شد. آدمی که بنابر طبیعت و ذاتش، خود سراپا احتیاج و ضعف است، خود را مداوا کند یا آن ریش گاوی که خود را آویزان او کرده است؟
بنده سوی خواجه شد، او ماند زار
بوی گل شد سوی گل او ماند خار
بنده محتاج بسوی خواجه(پیامبر ساختگی) خود میرود، درحالیکه خود خواجه(پیامبر) در مشکلات و مصائب خود زار و خار مانده است.
همچو آن ابله که تاب آفتاب
دید بر دیوار و حیران شد به تاب
مانند آن ابلهی که نوری را تابیده بر دیواری دید. و از دیدن نور عرق حیرت شد.
عاشق دیوار شد کاین با ضیاء است
بیخبر کاین عکس خورشید سماء است
بدون اینکه منشاء نور را بداند که این رقص پرتو خورشید آسمان بر روی دیوار است، عاشق آن تکه نورانی دیوار میشود. عاشق دیواری میشود که بر آن آفتاب تابیده و او جهد نکرده تا فهم کند که آن تاب از دیوار نیست بلکه از آفتاب است.
چون باصل خویش پیوست آن سنا (۱)
دید دیوار سیه مانده بجا
وچون پرتو آفتاب به آفتاب پیوست، و آن سنا، و یا آن نور آفتاب دامن زرنگار خود را از روی دیوار برچید، دیوار سیاه بجا ماند.
او بمانده دُور از مطلوبِ خویش
سعی ضایع، رنج باطل، پای ریش
و هنگامیکه دیوار سیاه پدیدار شد، و او محروم از نور ماند، تازه فهم کرد که چقدر در اشتباه بوده و تا چه حد خدا و پیامبرش مسخره و بی پایه و اساس است. و در نتیجه آنچه که برایش باقی میماند، طعم تلخ ناامیدی و سرخوردهگی و پریشانحالی و دل پژمردهگی تا ابد است. و انگیزه پرستش از بین میرود. چون دیگر پیوندی میان او و خدایش وجود ندارد. یعنی وقتی پیامبر بی خاصیت دید، خدا پرستی را هم ترک میکند.
همچو صیادی که گیرد سایه ای
سایه کی گردد ورا سرمایه ای؟
مثل آن صیادی که بجای پرنده، سایه پرنده را شکار میکند. کجا آن سایه میتواند جای پرنده واقعی را بگیرد و برای صیاد نان و آبی گردد؟
سایه مرغی گرفته مرد سخت
مرغ حیران گشته بر شاخ درخت
مرد با دو دست سایه پرنده ای که برشاخ نشسته را بسختی گرفته و پرنده با تعجب او را مینگرد.
کین مذمع بر که میخندد عجب؟
اینت باطل، اینت پوسیده سبب
پرنده روی درخت نشسته و با خود می اندیشد، از چه رو و به چه سبب و دلیل این آدم مذموم و نکوهیده و قابل سرزنش اینچنین به سایه من چسبیده است؟
این سخن پایان ندارد ای خَدام
زانکه جری سخت دارد این کلام
این سخنان را پایانی نیست. چراکه کسانی هستند که علاقه به شنیدن حقیقت ندارند و بحث و جر بیهوده میکنند.
واژه پارسی جری، فاعل جر کردن و در اینجا بمعنی گستاخی است که بحث بیهوده و جر میکند. مجادله و اطاله ٔ سخن و دلیل و جر و بحث بیهوده میکند.

پاورقی:
(۱) سنا، یعنی روشنائی که از ضیاء کمتر است. و ضیاء یعنی روشنائی، تاب (در مهتاب، چنانکه نور، شید است در خورشید). روشنائی ذاتی ، چنانکه روشنی خورشید و خلاف روشنی و فروغ و سنا مکتسب و عارضی چون نور ماه و آینه که در آن عکس و پرتو روشنی افتاده است. روشنی آفتاب ، و بدان که ضیاء از نور قویتر است و نور از سنا قویتر است. اول ضیاء، دوم نور، سوم سنا.

ضیاء نخشبی یکی از ادبا و زهاد و حکمای بزرگ ایران در دوران امپراتوری صفوی است که در اواخر عمر از وطن خود بهندوستان رفت و در آنجا درگذشت. ضیاء نخشبی کتب بسیاری در ادبیات پارسی تألیف کرده است که به لهچه های برخاسته از زبان پارسی ترجمه شده است. مشهورترین تألیفات ضیاء نخشبی کتاب طوطی نامه اوست که آنرا بزبان سلیس پارسی نوشته است. و آن کتابی است داستانی که شامل قصه و حکایت های پند آمیز است و به دیگر لهچه ها و اکثر زبانهای دنیا ترجمه گشته است، و گویند اصل کتاب «چهل طوطی» معروف، همین کتابست. دو کتاب داستانی او که از زبان پارسی به اکثر زبانها ترجمه شده است، همین طوطی نامه و گلریز است. همچنین کتاب «لذت زن» از نوشته های ادیبانه ٔ اوست.

گویند نام اصلی او امیر سپندار آلیخان پور آسکار آلیخان، شاعر، نویسنده، حکیم و از احفاد شاه اسماعیل صفوی امپراتور بزرگ صفوی است . او در اواخر عمر به اورنگ آباد هند رفته و در آنجا اقامت داشت و مورد نظر نواب دکن شهریار دستنشانده امپراتور صفوی بود. وی با نام «ضیاء نخشبی» و یا نور نخشب که زادگاه او بود، تخلص میکرد. در ایران شعرا و نویسندهگان بسیاری یافت میشوند که نام ضیاء را در تخلص خود استفاده کرده اند. این دو بیتی از اوست که در هنگام پیری و در غربت سروده است:
برافکند پیری ضیاء بر سرت
بچشم بتان ظلمت است آن ضیاء
نبینی که باز سپیدی کنون
اگر کبک بگریزد از آن سزاء
و همچنین:
چشم تر مانند شبنم زین چمن برداشتم
خون دل چون لعل با خود از وطن برداشتم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر