انوشیران عادل ۱۷
در این بخش مولانا حکایتی در حکایت آورده و در ضمن یک نتیجه از حکایت اصلی به خواننده میدهد. نخست حکایت آن فضل فروشی را میگوید که به کشتی سوار میشود و از ناوی میپرسد: آیا تو علم و درس خوانده ای. کشتیبپان میگوید، نه، نخوانده ام. پس فضل فروش میگوید، نیمی از عمرت برفنا است. روز دیگر تندبادی، کشتی را دچار گرد آب کرده و بخطر غرق شدن می افکند. اینبار ناوی از فضلی میپرسد، آیا تو علم شنا آموخته ای. فضلی میگوید، نه، شنا کردن نمیدانم. کشتیپان میگوید: تمام عمرت برفنا است.
یعنی بشوی اوراق اگر همدرس مائی، که علم عشق در دفتر نباشد.
مولانا با نقل این حکایت میگوید که آدمی حتی اگر دانشمند شود، در برابر عظمت و قدرت طبیعت و کائنات هیچ است و هیچ نمیداند. و آدمی که مغرور به توانائیهای خود است و حقیقت جاری و ساری در زندگی خود را ندید میگیرد، دچار بلا و مصیبت است. و این نادانی موجب هلاکت جان و نور درون اوست . هر موجود زنده ای تا هنگامی که از ویژهگی های افراطی خود دست برنداشته و خویشتن را از آنچه که مانع رسیدن او به حقیقت است، تهی نسازد از ابتلا به گردباد و غرق گرد آب شدن، رهایی ندارد. جانوران و گیاهان اینرا میدانند (مگر آن گروهی از ایشان که در شرایط غیر طبیعی قرار دارند و ناگزیر دچار افراط و شهوتند) ولی آدمی بذات دارای شهوت است و مرزی به نازکی یک مو با افراط و تفریط دارد که همین هم سبب تیره روزی اوست.
و هدف از بیان این حکایت، رساندن این مطلب به اهلش است که دچار خود بودن، آدمی را از دچار به خدا بودن، دور نگاه میدارد.
همچنین مولانا آدمها را دریائی در یک کوزه اسیر و محدود و کوچک میداند که میبایستی با شکستن کوزه، و زدنش بر سنگ، خود را نامحدود و دریائی سازند. چگونه؟ با پیروی از شاه جم، یعنی پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک.

و در این حکایت:
آن یکی فضلی به ناوی درنشست
رو به ناوی پان نهاد آن خودپرست
گفت، هیچ از فضل خواندی، گفت، نی
گفت نیم، عمر تو شد، بر باد طی
یک شخص درس خوانده ای برای سفر در کشتی نشست و برای تفریح رو به ناخدا، کرد و از او پرسید، ای کشتی پان، آیا درس آموخته ای؟ ناوی گفت: نی، چیزی نخوانده ام. فاضل خودنما گفت: پس نیمی از زندگانی ات بر باد رفته است.
خم شکسته گشت ناوی پان ز تاب
لیک اندم گشت خامش از جواب
ناخدا از سخن او بخشم آمد (خم شکسته گشت) ولی تاب و خشم خود را کنترل کرده و در پاسخ سخنی نگفت.
باد ناوی را بگردابی فکند
گفت ناوی پان بدان فضلی، بلند
هیچ دانی آ، شنا کردن بگوی
گفت نی، از من تو سباحی مجوی
تا اینکه امواج دریا که بر اثر وزش باد تیز و تند و بلند گشته بودند، کشتی را به تلاتم درآورده و آنرا به کام گردابی انداختند. کشتی پان با صدای بلند به آن فضل فروش گفت، بگو ای آ (ای آدم) تابدانم، آیا شناگری آموخته ای یا نه؟ فاضل فضل فروش گفت: نی چیزی از شنا نمی دانم. سباحی، یعنی شناگری.
گفت، کل عمرت ای فضلی فناست
ز انکه ناوی غرق در گردابهاست
کشتی پان گفت، پس ای فضلی، بدان که همه زندگانی ات بر فنا شده، زیرا که کشتی میرود که در گرداب غرق شود.
مهو می باید، نه فضل اینجا، بدان
گر تو مهوی، بیخطر در آب ران
سپس مولانا میگوید، در طول عمر و سفری که در پیش داری، میبایست فروتن و سبکبال باشی نه افراطی و دچار خود.
مهو یعنی، رقیق شدن، و پرهیز از زیاده روی و شهوت. یعنی فروتنی. نمیگوید فنا و نابود شو و خودت را فراموش کن، میگوید رقیق و کم رنگ شو، در کارها فروتن و ساده پیشه باش. همانگونه که سبک و فروتن بودن یعنی به غرق شدن فکر نکردن و اعصاب را مجبور به سنگین کردن تن نکردن، موجب رهائی از غرق شدن در دریا میشود، و آدمی روی آب میماند.
آب دریا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دریا کی رهد؟
دریا هیچگاه زنده برنمیگرداند و تنها اجساد هستند که بر سر امواج نشسته و در ساحل شسته میشوند. چرا؟ چون تا هنگامیکه تصور میکنی با دست و پا زدن بیهوده میتوانی حریف دریا شوی و دریا را به مبارزه میطلبی، جز غرق شدن و مردن، پایان دیگری برایت متصور نیست. تنها زمانی از این دریا نجات خواهی یافت که به قوانینش احترام گذاشته و آنرا رعایت کنی. و قوانین دریا چیست؟ اینکه سبکبال باید بود و دریا دل. فکر نباید کرد، ذهن را باید رها ساخت. دچار چون و چرا نباید گشت.
چون بمُردی تو ز اوصاف بشر
بحر اسرارت نهد بر فرق سر
هر گاه تو از ویژهگیهای بشری و جسمانیت، مانند نگرانی، ترس، حسادت، غم و اندوه، زیاده خواهی، دروغ، خشم، نادانی، غرور، تعصب ووو دست برداری، و از دام خواستن های بی ساحل برهی (از آن خواسته ها که اگر تمامی بهشت را هم بتو بدهند، باز هم بدنبال خواسته دیگری) آن هنگام است که حقیقت زندگی را خواهی فهمید و دیگر کوچک و «حقیر تفکر» نخواهی بود. و آنزمان است که با خرده دانسته هایت، نه تنها «هر» را «بر» نخواهی خواند، بلکه برای اثبات اشتباهت دست به هر کرداری نزده و دهان بگفتن هر اراجیفی باز نکرده، و در پندارت هر نقشه شومی را طراحی نخواهی کرد.
ای که ناوی را تو خَرمن خوانده ای
این زمان چون سنگ بر یخ مانده ای
کشتیپان در ادامه و برای پاچیدن نمک بر زخم فضلی گفت، ای کسی که مرا خرمن خواندی، اکنون بخودت نگاه کن که مانند سنگی که بر روی یخ ناپایدار و لرزان است، میلرزی.
خرمن یعنی توده، و امروزه این واژه پارسی برای خوشه های غلات که پس از درو کردن توده میشوند(آن غله ها که هنوز دانه هایشان از کاه جدا نیستند) استفاده میشود. اما در گذشته در ایران، بمردم کوچه و بازار که سواد و بینشی نداشته و هنوز از پوسته جهالت نجات نیافته بودند، خرمن گفته میشد. خرمن مردم، یعنی گروهی از مردم معمولی. پس از جنگ جهانی اول که ایران بکلی غارت و ویران شده و بیش از بیست میلیون ایرانی بر اثر کشتار و قحطی مصنوعی که انگل استان و فرانسه و روسیه به ایرانیان تحمیل کردند، کشته شده و درنتیجه تمامی آثار تمدن و بهروزی و فرهنگ اصیل ایرانی از ایران رخت بست، و بی اخلاقی و بیشرمی و بی حیائی و بیشرفی بربرها در فرهنگ نجابت و شرافت و اصالت ایرانی راه یافت و همه چیز را آلوده ساخت، واژه زیبا و پر معنای پارسی «خرمن،» هم مانند همه چیز دیگر، دگرگونی یافته و در رابطه با آدمها کنار گذاشته شده و بعدها بعمد و یا از روی جهالت به واژه «عوام» دگردیسی یافت که در پارسی بمعنای چهارپا است.
و سنگ که نماد و نشان سختی و سخت پیشه گی است، بر روی یخ آنچنان ضعیف و بی اختیار است که بهر سوئی کشیده میشود. و سنگ روی یخ، بدترین توهین برای آدمی است.
گر تو تنها فاضلی در این جهان
نک، فنای این جهان بین اینزمان
اگر دانای دانش آموخته جهان از امثال تو باشند، باید فاتحه این دنیا را خواند.
سپس مولانا نتیجه میگیرد که:
مردِ فضلی را از آن در دوختیم
تا شما را فضل مهو آموختیم
دراینجا داستان مرد فضل فروش برای این آمده است تا مردم بدانند هرکه گرفتار خود میگردد و آنچان دچار خود است که از پیرامون خود غافل میشود، او متاع واقعی و یا آدم نیست و اگر دانشمند هم باشد، عالم بی عمل است. فضل مهو آموختیم، یعنی دانش فروتنی و واقع بینی و خود شناسی آموختیم.
فقهِ فقه و نحوِ نحو و صرفِ صرف
در «کم آمد» یابی ای یار شگرف
فقه یعنی فلسفه و بعدها این واژه برای تعریف قوانین قبایل بربر بکار برده شد. واژه نحو یعنی «گرامر و شناخت دستور زبان و واژهگان پارسی» و این دانش بسیار بزرگی است چرا که زبان پارسی اقیانوسی بسیار بزرگ و عمیق است. و نحوی بودن یکی از رشته های دانشمندی دنیا بوده و هست. و علم صرف به دانش طبیعی و علوم طبیعت اختصاص دارد. مانند دانش کیمی و یا همان شیمی، فیزیک، نجوم و یا کیهان شناسی ووو. و میگوید در هر رشته علمی و عملی و گفتاری هم که به آخرین درجه از دانستن برسی، راه نیک بختی، در «کم آمد» یعنی فارغ از زیاده روی و شهوت، قرار دارد و بس. و با فروتنی و احترام به قوانین طبیعت میتوان به دانش علمی و فلسفی و هنرمندی واقعی دست یافت. و آدمی فقط و فقط در میانه روی و فروتنی و در «کم آمد» به سفر بیخطر خواهد پرداخت.
آن سبوی آب، سل لکهای ماست
و آن شه جم، تیگره ذات خداست
در داستان پیزی گشاد و همسرش، آن دو پس از کلنجار رفتن با هم، عاقبت به توافق رسیده و یک میشوند (مرد و زن چون یک شوند آن یک توئی،
چون که یکها محو شد آنک توئی). سپس این یک( این آدم و یا این آ) با توانايیهایش که در مقایسه با توانمندیهای روزگار، مانند سبو و یا کوزه ای در برابر تیگره و یا اروند رود است، برای رسیدن بخدا راهی دراز را میپیماید. و هنگامی که به درب درگاه خدا میرسد، (هنوز وارد بارگاه او نشده و تنها به درب رسیده است) تازه میفهمد که چقدر ناچیز و ناتوان و خرد و کوچک است.
آن خم شراب و یا سبوی آب، درواقع کنایه از درون و ذات و خمیر مایه و اخلاق و راه و روش(سلک) آدمی است. کنایه از قایقی است(سل است) که آدمی را از تیگره گذرانده و به شاه جم میرساند. و آن شاه جم و یا انوشیروان دادگستر، کنایه از جرعه ای از ذات خداوند و رود خروشان تیکره آموزه های آدمی از خود و پیرامونش است.
تیگره، به زبان بربر ها دجله نامیده میشود، چون بربرها ناقص زبانند و توانا به تلفظ حرف «گ» نیستند. و پس از جنگ نابوده سازنده ایران و ایرانی موسوم به جنگ جهانی اول که درواقع جنگ بربر ها با ایران بود، ما پارس زبانان را هم با هزار مکر و حیله و زور و خباثت، وادار به ناتوان بودن کرده و میکنند. و بهمین دلیل بیشتر از هر چیزی با الیت و طبقه خردمند و هنرمند و دانشمند و پهلوان و قهرمان ایرانی، چه بزرگ و چه کوچک، دشمنند و آنها را هر کجا پیدا کنند، کشته و نابود میسازند. حتی به کودکان باهوش ما مانند «کیان پیر فلک» که بواقع پور فلک بود و میرفت یک ابن سینا گردد، هم رحم نمیکنند. و ضعف و حقیر بودن و ابله منشی ذاتی و آی کیو زیر پنجاه خود را بدین ترتیب پنهان میسازند.
ما سبوی پر به تیگره میبریم
گر نه ما خردیم، خود را میخریم
درست مانند اینکه ما زیره را بعنوان تحفه به کرمان ببریم. کرمان که خود مرکز پرورش زیره است. ما هم با یک کوزه آب قصد خودنمائی درمقابل رود پرخروش تیگره داریم. و بدین ترتیب تنها خرد بودن و ناچیز بودن خود را به اثبات میرسانیم.
مرد پیزی چون بدان معذور بود
کاو ز تیگره، غافل و بس دور بود
پیزی گشاد چون از وجود تیگره که کنایه از رودی از اقیانوس قدرت و توانائی خداوند است بیخبر بود، چون خدای واقعی را نمیشناخت، چون توانمندیهای خود را نمیشناخت، بر او ایرادی نیست که آن سبو را برای ارمغان به بارگاه شاه جم ببرد.
گر ز تیگره با خبر بودی چو ما
او نبردی آن سبو را جابجا
چون اگر پیزی گشاد از رود خروشان تیگره باخبر بود،(اگر از توانائیهای خود و خدای خود خبر داشت) هیچگاه اشتباه نمیکرد و آن سبو را هرگز به باغ داد و بارگاه شاه جم نمیبرد .
بلکه از تیگره اگر واقف بُدی
آن سبو را بر سر سنگی زدی
مرد اگر خدای واقعی را میشناخت، و نادان نبود، درنتیجه شرمنده و شکسته نمیشد. و بجای فضل فروشی خود را میشکست.
چنانکه اگر از وجودِ تیگره واقف می بود، آن سبو را بر سنگی میکوفت و آن را میشکست و هرگز بدانجا نمیبرد و درنتیجه بور نمیشد.
آن سبوی تنگ پر ناموس و رنگ
شد حجاب بحر، آنرا زن بسنگ
و یا بقول حافظ شیرازی، تو خود حجاب خودی، حافظ از میان برخیز.
پس آن سبوئی که پر از نادانی و بیخبری و آلوده به تمامی خصلتهای افراطی آدمی است و اصرار در بلاهت دارد را کنار گذاشته و آنرا بشکن، چراکه مانع و سدی است که رسیدن به حق و حقیقت و خدای واقعی را دشوار و ناممکن میسازد. یک کوزه مانع از دیدن دریا میشود. و یا آنانکه به کوزه ابی قناعت کرده و اروند رود خروشان را ندید میگیرند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر