انوشیروان عادل ۱۴
در این بخش مولانا از اولین گام رسیدن بخدا و حق و حقیقت، یعنی خواست و طلب و اراده آدمی میگوید. و اینکه، دربُن هرانسانی «بت زیباروئی» هست که هنگامی که انسانی رخ اورا درخود ببوسد، آبستن بحقیقت و سعادت وشادی ورقص میشود. دربُن هرانسانی، لیلی ومجنون، زن و مردی هست، که موجب« عشق فطری وآفریننده و خود آفرین » در هرانسانی میشود. اصل نرینه و اصل مادینه کیهانی، درهمه جانها و درهمه انسانها، افشانده شده است. حافظ شیرازی این دو را بنامهای « گلچهره » و « اورنگ » میخواند. از عشق ورزی این دواصل کیهانی در سرّ خود انسان، «انسان، خدا» میروید و پیدایش مییابد.
باز میگردم سوی قصه دگر
به بیان راز و سرِ دادگر
برای پی بردن به اسرار و رازها و اخلاق انسانی و خدای دادگر دوباره به داستان برگردیم.
آن مسافر چون رسید از دور دور
بر در درگاه آن شاه غیور
پیزی گشاد پس از پیمودن مسافت طولانی و گذشتن از دشتها و کوه ها و جاده ها و دریاها، عاقبت خود را به بارگاه شاهنشاه دلاور، خسرو انوشیروان که در باغ داد به مشکلات مردم میپرداخت، رساند. کنایه از راه پر پیچ و خم رسیدن به راه حق و حقیقت و خدا است.
و چرا مولانا صفت غیور و یا دلاور را در اینجا به انوشیروان دادگر میدهد؟ چون «در واقعیت زندگی آدمیان» برخاستن برای حق و حقیقت و جاری ساختن داد و دادگستری، برای بخشش و کرم، شجاعت عظیم روحی لازم است. آدم مهربان که برای حق فریاد میکشد، شجاعترین مردمان است.
پس ندیمان تا بگردش آمدند
بس سمن بروی و بر گردش زدند
پس ندیمان خسرو انوشیروان به استقبال آن مرد رفتند و بر جامه و گریبان او عطر سمن پاچیدند. واژه «گرد» در مصرع اول بمعنی پیرامون، و «گرد» در مصرع دوم یعنی جامه مرد.
خواست او پرسیدن از راه مقال
کار ایشان چون نبود طرح سئوال
از روی اتیکت و ادب و اخلاق و مقال، از دلیل آمدنش چیزی نپرسیدند تا او از خواسته و درخواست خود شرمنده نگردد. از آداب ادب در نزد ایرانیان، درک شرایط و احترام به موقعیتی بود که در آن قرار داشتند.
پس بدو گفتند کای دانای راه
بی ادب نتوان شدن در پیش شاه
پس ندیمان دربار خسرو انوشیروان امپراتور ساسانی به پیزی گشاد گفتند که ای کسی که از راه دور آمدی، ابتدا باید خود را معرفی کنی، چرا که بطور ناشناس به درگاه امپراتور وارد شدن، بی ادبی است. در گذشته و در نزد ایرانیان که بنیانگذاران آداب معاشرت و اتیکت و اخلاق میباشند، در میهمانیها، مجالس رسمی و همگانی و هنگام سخن گفتن برای جمعی، فرد ابتدا میبایست از طرف شخص سوم به آن جمع و یا شخص ناآشنا، معرفی میشد. و در اینجا ندیمان از پیزی گشاد میخواهند که ابتدا خود را در نزد آنان معرفی کند تا آنها بنزد خسرو انوشیروان رفته و پیش از بار دادن، او را به بارگاه شاه معرفی کرده و بشناسانند. کنایه از اینکه آدمی که در پیشگاه خدا می ایستد، باید بداند کیست. و تا خودشناسی صورت نگیرد، خداشناسی تحقق نمییابد.
گفت وجهم گر مرا وجهی نهید
بی وجوهم، چون پسِ پشتم دهید
و یا،
گفت وجودم گر مرا جودی دهد
بی وجودم، چون پس و پشتم نهد
گفت قابل قبولم اگر مرا بپذیرید، و اگر قبولم نکنید بی وجود و بی اهمیتم. اگر خدا مرا بپذیرد از جمله دراویش اویم، و اگر نپذیرد و به من پشت کرده و پس و کنارم بزند، موجودی بیوجودم.
واژه پارسی «وجه» دارای معانی گوناگونی است که مورد استفاده آنان بستگی به جمله ای دارد که این واژه در آن بکار گرفته میشود. مثلا در اینجا در مصرع اول، اولین وجه بمعنی قابل قبول و پذیرش است. چنانچه حافظ میفرماید، وجه خدا اگر شودت منظر نظر، زین پس شکی نماند که صاحب نظرشوی.
ویا در جای دیگر مجدد این معنا را بکار میگیرد و میفرماید، ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید، وَجهِ مِی میخواهم و مطرب، که میگوید رسید؟ «وجه می» دراینجا یعنی آن مسرت و شادی و پذیرش و خشنودی که «می و شراب» بهمراه دارد و میبخشد.
ولی در عرفان ایران، وجه بمعنی و چم «وجود» است. چنانکه در کتاب «پیمان پاک در علم عرفان ایران» آمده است. و احتمال اینکه مولانا در بیت اخیر از واژه وجود بجای وجه استفاده کرده باشد، زیاد است. در اصطلاح ادبی، واژه وجه در وصف پارسایان استفاده میشود و یا بر قسمتی از احوال و اسناد و قرائین کاربرد دارد.
ای که در روتان نشانها از مَکیث (۱)
فرتان رخشانتر از زر اسپ ریث(۲)
ویا،
ای که در روتان نشانها از مکیس
فرتان رخشانتر از زر اسپ ریس
مکیث یعنی صاحب مکث و صبوری و درنگ و بردباری که از صفات بزرگان است. در زمان امپراتوری صفوی واژه ماکیث یک لقب اشرافی بود(امروزه در اروپا از این واژه پارسی با همین معنا استفاده کرده و آنرا مارکیز میخوانند) بمعنی و چم، وقر و گران سنگی است. باوقار، ارزشمند در حد مبالغه. مکیث را مکیس هم نوشته اند.
اسپ ریث، اسپریث و یا اسپ ریس و یا اسپ راس نام شهری در سیستان که بداشتن معادن طلا معروف بوده است. این شهر همچنین زادگاه بازی چوگان و پرورش اسپ است. چنانکه در «کارنامه ٔ اردشیر پاپگان» آمده است« هورمزد به اسپریس شد و چوگان بازی کرد»
این واژه وام گرفته از اوستا است و گویند در اصل واژه اسپریث، واژه مرکب اسپراس است( اسپ + راس) و یا (اسپ + ریس و ریس بمعنی میدان) دلیل نام نهادن این شهر به این نامها بخاطر صنعت بزرگ پرورش اسپ و میادن بزرگ مسابقات اسپدوانی در سیستان و در این منطقه بوده است.
میگوید، ای کسانیکه نشانه بزرگی در رخسارتان نمایان است و شکوه و بزرگی شما از زر سیستان درخشانتر است.
ای که یک دیدارتان، دیدارها
ای حصار دیدتان، بی انتها
ای کسانی که یکبار دیدار شما بچندین هزار دیدار دیگران میارزد. ای کسانیکه افق دیدتان آنچنان بزرگ است که حصاری برای آن پیدا نیست و بی انتها و ساحل مینماید. ای بزرگ نظران.
ای همه مغروق نور حق شده
از برِ حق مرشد و مشوق شده
ای کسانی که غرق در نور حق و حقیقت شده اید تا بدین ترتیب ابنا بشر را به سوی حق راهنما و مشوق باشید.
تا زنید آن کیمیاهای نظر
بر سر مس های ابنای بشر
مس در اینجا و در اصل یعنی موانعی که بسبب آنها آدمی محصور و تنگ است و راه بجائی ندارد و به جائی نتواند رفت. ولی چون در بیت واژه پارسی کیمیا آمده است، احتمالا برمیگردد به کیمیاگران دانشمند ایرانی که توانا به طلا کردن مس بودند. و میگوید، ارشاد و راهنمائی که آدمی از درون خود میگیرد(نظرهای شما) آنچنان معجزه گر است که از آدمهای معمولی، آدمهای مهم و باشکوه میسازد و مانند همان کیمیائی است که وجود «مس مانند» آدما را بطلا تبدیل میکند.
طالبم من، از سر عذر آمدم
بر امید داد خسرو آمدم
من کسی هستم که از سرگردانی و پریشانی بتنگ آمده و بدنبال آرامش و نیک بختی و امید به لطف و کرم پادشاه دادگستر بسوی او آمده ام.
بوی حسن او همه گیتی گرفت
ریگهای جان همه پیشی گرفت
بوی احسان و داد شاه انوشیروان، همه گیتی را فرا گرفته است، و از نسیم جانبخش احسان او ، همه جانها بطرف او کشانده میشوند.
تا بدینجا بهر ازهار آمدم
چون رسیدم مست دیدار آمدم
تا اینجا برای روشن کردن آتش آمدم ولی وقتی آتشکده را دیدم مست دیدار یار گشتم. ازهار یعنی آتش روشن. روشن گردانیدن آتش. این بیت میتواند کنایه از دو احتمال باشد. یکی کنایه از رسم ایرانیان است که در گذشته مردم در هنگام ورود به آتشکده ها، پیش از نیایش، آتشی روشن میکردند. این رسم زرتشتیان و ایرانیان امروزه با روشن کردن شمع در امامزاده ها و کلیسا ها کپی شده است. دومین کنایه از داستانی است که برمیگردد به «نهادن ذره ای از وجود اهورامزدا در وجود نازنین زرتشت» که توسط آتش صورت میگیرد. بدین ترتیب که زرتشت در کوه آتشی را میبیند و بطرف آن میرود، و بیخبر از اینکه اهورامزدا توسط آن آتش، زرتشت را بطرف خود جلب و راهنمائی میکند. و بعد از آنهم توسط همان آتش نور خود را بر سینه زرتشت مینشاند. بهمین دلیل آتش نزد ایرانیان بسیار مهم است. و آنرا نشان و راهنما بطرف اهورامزدا میدانند. و هنگام نیایش با اهورا ابتدا خود را شسته و با عطر سمن خوشبو گردانیده و جامه سپید بتن کرده و سپس آتش روشن کرده و در برابر آن با خدا سخن میگویند. چراکه اعتقاد دارند آتش که از همه آلودهگیها پاک است میتواند رابط بین آنان و اهورامزدا گردد.(همان روح مقدس و رابط بین انسان و خدا که در برخی لهچه های ساخته شده از زبان پارسی، برای اینکه بتوانند بخوانند، آنرا روح الفدس مینویسند). داستان زرتشت و آتش و اهورامزدا که در کوه رخ میدهد، توسط یهودیها در تورات کپی و به موسی و کوه تور و آتش افتادن در بوته خار کنار او دگردیسی و مالخود گشته است.
دررابطه با مفهوم بیت میتوان گفت که آدمی که از روز نخست تولد با حیوانات و در جنگل یا بیابان و یا کوهستانی رشد میکند، خداشناس واقعی است و مشگلی دراینباره ندارد. چراکه خداشناسی در ذات آدمی است. اما برای یک اجتماع انسانی، خدا شناسی مراحل گوناگونی دارد و تدریجی است و همیشه هم بهدف واقعی نمیرسد. در اینحالت آدمی ابتدا از محیط خود خداشناسی را یاد میگیرد که در جوامع امروزی چیزی بجز گمراهی نیست. مثلا آدمی یاد میگیرد که قدرت مطلقی وجود دارد که همه چیز آدمی در دست اوست. یاد میگیرد که خدائی وجود داردکه همیشه طلبکار است ولی افتادن یک برگ هم بخواست اوست و دنیا و مافیا تنها عروسکهای دست اویند. و با اینحال خدا نکند آدمی خطائی مرتکب شود، میزند پدرش را درمیآورد. تناقضی تا این حد مسخره.
پس از اینکه آدمی با چنین خدائی آشنا شد و این گمراهی ها ملکه ذهنش گشت (بطوری که پاک کردن آنها از ذهن او تا حد ناممکن است چراکه در کودکی در مخش هگ شده است.) پلیدیهای روان او هم فرصت رشد و نمو یافته و نور درونش را خاموش میکنند، چراکه یاد میگیرد اگر زورش رسید، مانند خدای خود قدرتنمائی کند. و این سرگذشت اکثر مردم دنیاست.
اما اهل تفکر در مقاطعی از زمان به این نتیجه میرسند که یکجای کار میلنگد و خدا چنین آدم رذلی هم نمیتواند باشد. و وقتی آدمی دچار حدیث چون و چرا گشت، آنچه که بر ذهنش حکومت میکند هم ترک برداشته و دیگر بمحکمی و قدرت سابق نیست. در اینحالت اگر آدمی با خوش شانسی دریابد که باید به درون خود بپردازد تا خدا را دریابد (و اینکار هم بجز با پندار و گفتار و کردار نیک میسر و امکان پذیر نیست) نجات یافته و از گمراهی رهائی میابد. ولی اگر با بدشانسی به این حقیقت دست نیابد، تا ابد مانند بز هابیل در دشت زندگی سرگردان و بینواست.
در اینجا میگوید من در مرحله خدا شناسی اکتسابی بودم (مانند زرتشت بهر زهار آمدم) ولی هنگامیکه واقعیت بارگاه او را دیدم، طالب او گشته و به یک خداشناس و یا درویش واقعی تبدیل گشتم (چون رسیدم مست دیدار آمدم و زرتشت شدم).
بهر نان شخصی سوی نانوا دوید
داد جان چون حسن نانوا شد پدید
مانند حکایت آن شخصی است که برای طلب نان به دکان نانوائی میرود و هنگامی که در آنجا با نانوا آشنا شده و بخوبی او پی میبرد، عاشق نانوا و یا سازنده نان گشته و برایش جان میدهد.
آدمی ابتدا طالب نان میشود(ابتدا خواستار شناخت خدا میشود) و به نانوائی میرود(پس به تفکر و مطالعه و پرسش و پژوهش میپردازد. و یا با پندار و گفتار و کردار نیک، درونش را برای جای دادن نور خدا قابل پذیرش مینماید.) و هنگامی که با نانوا آشنا میگردد(هنگامی که خدای واقعی را میشناسد) عاشق او میشود.
بهر گردش شد یکی تا گل ستان
گردش او شد جمال باغبان
یا مثلا فردی برای گردش و تفرج به گلستان میرود. ولی همینکه زیبایی و جمال باغبان را می بیند، گلستان را از یاد برده و بسیر و سیاحت در زیبایی باغبان میپردازد و دوستدار جمال باغبان میگردد.
همچو آنکه آب از چشمه کشید
آب حیوان خورد چون آنرا چشید
مانند حضرت خزر که در ظلمات برای پختن خوراک آب از چشمه برداشت و به آب زندگانی دست یافت. و هرچند نمیدانست آن آبی که میخورد، آب زندگانی جاودان است. آدمی تصور میکند آب زندگی و یا خدا از او دور است، درحالیکه خدا در همین نزدیکی هاست و فقط باید دست دراز کرد و او را جست. فقط باید طالب حق باشی و دیگر هیچ.
رفت زرتشت کآتشی آرد بدست
آتشی دید و شد او آتش پرست
زرتشت آتش را در کوه دید و برای بدست آوردن آتش بسوی آن رفت ولی هنگامی که به آتش رسید عاشق آتش افروزنده و یا سازنده و خالق آتش گشت.
باز آید سوی دام از بهر خر
ساعدِ شه یابد و اقبال و فَر
باز برای صیدی ناچیز به دام می افتد ولی درنهایت جایگاهی در روی بازوی شاه میآبد. خر مخفف خوردن است. و باز نام پرنده ای است که برسم پادشاهان جم بر روی بازوی آنها جای دارد.
باز پرندۀ تیز بال و بلند پروازی است که برای شکار او دام میگسترانند. و او برای خوردن صید بسوی دام میآید و اسیر گشته و بدرگاه شاهان فروخته شده و نهایتا جایگاهش، بازوی شاه میشود.
در دوران امپراتوران صفوی، رسم نشاندن باز بر روی بازوی شاه و بزرگان، در اوج خود بود که شاهنشاهان صفوی همه جا و بیشتر برای شکار بروی بازو، باز نشانده و با خود بهمراه میبردند.
آن الف کش سوی ویرانها شده
بیخبر بر گنج ناگه پا زده
الف کش کنایه از فقر و نادارای مطلق است و به حمل کنندهگان و یا حمالان آدم گفته میشده است. ( بعدها پس از قدرت گرفتن قبایل بربر در جنگ جهانی اول، این واژه به آدم فروشها(برده فروشان) هم اطلاق شده است.) چون الف بمعنی و چم انسان است و بکسانیکه از فقر زیاد، بکار حمل و کولی دادن به آدما میپرداختند، الف کش میگفتند. ولی الف کش در اینجا کنایه از آدمی است که جز الف قامت خود، چیز دیگری ندارد.
و میگوید، گاهی پیش میاد که یک فقیر برای خوابیدن به ویرانه ای پناه میبرد، و بیخبر گنج میابد. گاهی آدمی بدون اینکه خود خبر داشته باشد، در راه حق گام میزند که همینکار درواقع حکم طلب را دارد.
تشنه آمد سوی جوی آب در
دید اندر جوی خود عکس قمر
و یا مانند آن تشنه ای که در طلب نوشیدن آب بلب جوی آب میآید، و چون عکس ماه را در آب میبیند، جسم و روحش خرسند میشوند.
من بر این در، طالب چیز آمدم
صدر گشتم چون بدِهلیز آمدم
مرد گفت، من هم بمنظور بدست آوردن هدفی بدرگاه خسرو روی آوردم، ولی همینکه داخل خانه شدم به مقام نزدیکی به او دست یازیدم. یعنی اولین مرحله رسیدن به خدا، طلب کردن اوست و اینرا عطار کبیر هم در «هفت شهر عشق» بیان کرده است.
آب آوردم به تحفه بهر نان
بوی نانم برد تا صدر جنان
من بخاطر احتیاجات جسمانیم(نان)، با آرزو و خواهش(با آب) آمدم، ولی آشنائی با آنکه این احتیاجات را در من نهاده، مرا خواستار بهشت کرد.
نان، برون برد آدمی را از بهشت
نان، مرا اندر بهشتی کاز سرشت
طلبِ احتیاجات جسمانی، آدمی را از خدا دور میکند و طلب احتیاجات روحی که با نهادش سرشته شده و در ذاتش قرار داده شده است، او را بخدا نزدیک میگرداند. نان در اینجا یعنی طلب.
رَستم از آب و ز نان همچون مَلَک
بی غرض گردم بر این در چون فَلَک
پس از طلب و یافتن خدا، آدمی از رنج هرگونه طلب دیگری رهایی یافته و نجات مییابد. ملک میشود و مانند آتش پاک گشته(بی غرض گشته) و مانند فلک بدور خدای خود حلقه میزند.
برخی از فلاسفه دانشمند ایران میگویند آدمی برای زنده ماندن فقط احتیاج به نور دارد و دیگر هیچ. و میتواند بدون خوردن و نوشیدن و خوابیدن و دیگر نیازمندیهای آدم معمولی، سالیان بسیار درازی زنده مانده و زندگی کند. و مولانا هم در این بیت با کنایه از این مطلب میگوید، که آدمی هنگامی که طالب حق گشت و او را یافت، پس میتواند از آرزو و طلب و احتیاجات دیگر بگذرد، و مانند اشکال جهان مینوئی(ملک) به مقام بینیازی برسد. و مانند ستارهگان و سیارات و بطور کلی فلک، پیرامان بارگاه خدا، بی غرض یعنی بدون احتیاج به چیزی، و بدون دلیل مادی و صرفا از روی بی ریائی و عشق، بگردد.
بی غَرَض نَبوَد بگردش در جهان
غیر جسم و غیر جان عاشقان
در جهان فیزیکی، برطبق قانون ماده خیام کبیر، هیچ ماده ای بگردش و جنبش و حرکت درنمیآید مگر اینکه از جائی به آن انرژی و نیرو وارد گردد(بی غرض نبود بگردش درجهان) و این قانون و قاعده البته درباره جانهای عاشق، صدق نمیکند. تا این حد قدرت روح زیاد و بزرگ است. و این تخیل و یاوه نیست. من پیرمرد پنجاه کیلوئی را بیاد میآورم که دو جوان غولپیکر توانا به بلند کردن او از روی تخت بیمارستان نبودند و درآخر مجبور شدند از ابزار الکتریکی و جرثقیل بیماران استفاده کنند. و سخن آخرشان که میگفتند«من همچین چیزی را بعمرم ندیدم.»
پاورقی
(۱) نشانه نهادند بر اسپریث
سیاوش نکرد ایچ با کس مکیث. فردوسی
در آن آرزوگاه فر پاردیس
نکرد آرزو با معامل مکیث. نظامی
ور مکیث افزودیی من ز اهتمام
دامنی زر کردمی از غیر وام. مولوی
زین دکان با مکیثان برتر آ. مولوی
گنج نهان دو کون پیش رخش یک جو است
بهر لکیثی دلا سرد بود این مکیث. مولوی
مکیث از مکث کردن و درنگ کردن و انتظار نمودن و صبر نمودن و به معنی مرد باوقار است و آنرا مکیس هم نوشته اند.
(۲)اسپریث، نام شهر خوبان و زرافشانان در سیستان ایران بوده است. اسپریث زادگاه بازی چوگان و پرورش اسپ است، و بداشتن میادین بزرگ اسپ دوانی مشهور بوده است. نام اسپریث از اوستا است و آنرا اسپراس هم نوشته اند. به آن اسپ ریس بر وزن و معنی اسپریز هم میگویند که میدان و عرصه ٔ اسب دوانیدن باشد.
نشانه نهادند بر اسپریس
سیاوش نکرد ایچ با کس مکیس. فردوسی
زتختی که خوانی ورا تاق دیس
که بنهاد پرویز در اسپ ریس. فردوسی
از شهرهای های سیستان. (تاریخ سیستان)
(۲) فلزی است معدنی که معادن آن در ایران بزرگ(افغانستان و خراسان بزرگترین معادن مس را دارا هستند) از بزرگترین معادن میباشند که ۴۷ ساله رایگان به غرب برده و توسط آنها بدنیا فروخته میشود. از روی آثار باستانی بدست آمده در فلات قاره ایران، استفاده از فلز مس در ایران برمیگردد بحدود ده هزار سال پیش که بنام عصر مس نامیده اند. در عصر مس، ایرانیان اکثر مصنوعات لازم زندگی بشر را منحصراً از این فلز میساختند. این عصر از ده هزار سال پیش در ایران بزرگ شروع و تقریباً بچهار یا پنج هزار سال بعد که شروع دوره ٔ مفرغ است، ختم میشود. گفته میشود که در ایران باستان دانشمندان کیمیاگر ایرانی توانا به تبدیل مس به طلا بودند.
فلزی است که چون خالص باشد سرخ قهوه ای رنگ است ، و اول فلزی است که کیانهای آریائی از معدن استخراج کرده و مورد استفاده قرار داده اند. در اصطلاح شیمیدانان بزرگ ایران، مس فلزی است قرمزرنگ که در ۱۰۸۳ درجه حرارت ذوب میشود و وزن ویژه آن ۸/۹ میباشد و پس از نقره بهتر از دیگر فلزات هادی گرما و الکتریسیته است. در ساخت باتری هائی که در کاوشهای باستانی از فلات قاره ایران بدست آمده، از مس استفاده شده است.
مس کاملاً چکش خوار و قابل تورق و مفتول شدن است . قابلیت تورق این فلز به حدی است که از آن می توان ورقه های بسیار نازکی تهیه کرد که نورسبز بخوبی از آن عبور کند. مفتولهای باریکی که از آن تهیه می کنند تا قطر ۰/۳ میلیمتر نیز میتواند باشد.
مس قدیمی ترین فلزی است که بوسیله ٔ بشر ایرانی کشف شده و آلیاژهای آن نیز جزو قدیمی ترین آلیاژهایی هستند که ایرانیان آنها را ساخته و در صنعت از آنها استفاده کرده اند. دوره ٔ فلزات که در حقیقت دوره ٔ زندگی صنعتی بشر است با این فلز شروع میشود. میل ترکیبی مس بسیار کم است . سطح مس در هوای معمولی همیشه از یک طبقه ٔ بسیار نازک اکسید مس قرمزرنگ پوشیده می شود و اگر هوا مرطوب باشد بر اثر وجود گازکربنیک سطح مس از طبقه ای هیدروکربنات سبزرنگ (زنگار) پوشیده می گردد که بقیه ٔ فلز راحفظ میکند. آب در هیچیک از درجات حرارت بر مس اثری ندارد.
در دو رشته کوه عظیم البرز و زاگرس ایران منابع و معادن بزرگی از طلا و نقره، مس، سرب و نوشادور ووو وجود دارد که ظرف ۴۷ سال گذشته تماما بطور رایگان به اروپائیها و آمریکائیها داده شده است.
سرکه و ترشیهای دیگر در ظروف مسی تولید زهر کشنده میکنند.
عصر مس، در اصطلاح زمین شناسی، بموجب تحقیقاتی که بوسیله ٔ دانشمندان زمین شناس بعمل آمده، اولین فلزی که بشر به خواص آن پی برد و از آن در زندگی خود استفاده کرد مس و در ایران میباشد. به همین جهت اولین قسمت دوره ٔ فلزات را (که اکنون عصر آهن آن است ) به نام عصر مس نامیده اند.
سهی یکی از القاب زرتشت بزرگ است که شرافت زمین از آن اوست. چراکه بلندبالا و بلندقامت بود و موزون. و بقول فردوسی: برخ شد کنون چون گل ارغوان، سهی قد و زیبارخ و نوشه روان. و یا بگفته خاقانی، بقامت چون سهی سرو خراسان بود. و یا بگفته سعدی، شنیدم سهی قامت سیم تن، که میرفت و میگفت با خویشتن.
مگر روز قیفال او راند خواهد
که تشت زر ازشرق رخشان نماید. خاقانی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر