شنبه، آذر ۱۷، ۱۴۰۳

انوشیروان عادل ۵

انوشیروان عادل۵



مولانا با داستان انوشیروان عادل ابتدا از خدا میگوید و او را توانایی بسیار دادگر و با سخاوت تعریف میکند که عدل و دادش تمامی مردم جهان را فراگرفته و همگان برای برخورداری از دریای لطف بیکرانش بسوی درگاه او روانه هستند. سپس از انسان میگوید، از زن و مرد، از آدم و حوا که چگونه دچار ویژه گی های انسانی و نیازمندیهای خود هستند و خود را تا چه حد درگیر زندگی کرده اند. پس از آن به بخش مهم دیگر ماجرای هستی یعنی آن دم الهی و یا روح مقدس که در درون آدما است، میپردازد. در بخش پیشین نقش آن دم الهی را تا حد زیادی بازگو کرده و در این بخش هم به ادامه آن میپردازد. و برای روشن ساختن ماجرا، ابتدا و طبق عادت خود، مثالی میآورد.
چون حکیمی اعتقادی کرده است
کاسمان بیضه زمین چون زرده است
در هزاران سال پیش در ایران حکیمی میگفت، شکل زمین و آسمان و یا جو و اتمسفر بدور آن، مانند یک تخم مرغ است، و زمین مانند زرده این تخم مرغ و جو و یا اتمسفر اطراف آن شبیه سپیده تخم مرغ است.
گفت سائل: چُون بماند این خاکدان
در میانِ این محیطِ آسمان؟
شاگردش پرسید، ای حکیم دانا، این تخم مرغ و اتمسفرش چگونه در میان آسمان، قرار گرفته اند.
سائل به معنی و چم پرسنده است. در تاریخ ایران ده ها حکیم و شاعر و نویسنده ایرانی میزیستند که با نام سائل تخلص میکردند.
همچو قِندیلی معلّق در هوا
نی به اسفل می رود، نی بر علا
چگونه است که مانند یک آویز در هوا معلق است و نه بالا میرود و نه به پایین می افتد.
قندیل = چراغ آویز و اَسفَل = پایین تر
آن حکیمش گفت کز جذبِ سمای
از جهات شش بماند اندر هوای
حکیم محترم در پاسخ گفت که در کیهان نیروهای جاذبه ای وجود دارند که این تخم مرغ را از شش جهت کشیده ‌و جذب میکنند و درنتیجه تخم مرغ در آسمان معلق مانده و بالا و پایین نمیرود.
چون ز مغناطیس گنبد ریختند
در میانماند، آهنا آویختند
میفرماید گنبد آسمان و یا کیهان مانند یک گنبد مغناطیسی است که اجرام آسمانی مانند سوزنهای آهنین در میان این گنبد مغناطیسی قرار دارند و توسط نیروی جاذبه و یا دافعه نظم یافته اند. بهمین جهت محکم در جایگاههای خود قرار دارند و هم معلقند و هم بهم برخورد نمیکنند. درست مانند اینکه اگر در اطراف یک سوزن آهنی یک میدان مغناطیسی بسازیم آن سوزن در میان هوا معلق قرار میگیرد. و نمونه این تکنیک را کوروش کبیر در هزاران سال پیش در سفر به مکانی که امروزه سومنات نامیده میشود، بکار گرفت و بت معروف سومنات را که یک مجسمه آهنی از حضرت زرتشت(که شرافت زمین از آن اوست) را در معبد زرتشتیان بطور معلق ساخت. و مجسمه را طوری صیقل داده بودند که مانند ماه نخشب میدرخشید.(۱)
آن دگر گفت آسمانِ با صفا
کی کشد در خود زمینِ تیره را؟
حکیم دیگر گفت، کیهان که با صفا و پاکیزه است و از جنس دیگری بجز زمین است، کجا زمین تیره و مکدر را از شش جهت بطرف خود جذب میکند.
بلکه دفعش میکند از شش جهان
ز آن بماند در میانِ کهکهان
بلکه بر اثر نیروهای دافعه است که در کیهان، از شش جهت بر زمین وارد گشته و زمین خاکی را از خود دفع میکنند. و درنتیجه زمین معلق است. کهکهان همان کهکشان است.


پس ز دفعِ این جهان و آن جهان
مانده اند این بی زهان بی این و آن
احتمالا بین بیت قبلی و این بیت چندین بیت دیگر قرار داشته که حذف شده است.‌بهرحال در این بیت میگوید، به همین دلیل است که برزخیان و یا آنانی که در عدم قرار دارند، چون از طرف هر دو جهان دفع میشوند، در آنجا معلق آویزانند. واژه زهان جمع زٓه و بمعنی مجازات و پاداش است. و بی زهان یعنی کسانیکه در برزخ نه پاداش گرفته اند و نه مجازات و در یک انتظار کشنده بسر برده و معلقند.
معنای جهنم یعنی همین دنیای خاکی که آدمیان در آن می زیند. محلی است که برای مجازات آدم، ساخته شده است. محل پاک گشتن آدمیان از نافرمانی و خطا است که توسط رنج و سوختن صورت میگیرد. یعنی از همان داستان سمبلیک آدم و حوا، باید میدانستیم که زمین که تبعیدگاه آدم و محل مجازات اوست، همان جهنم وعده داده شده است. و آدما با تناسخ بدنبال نجات خود از این جهنم اند.
برزخ را عدم و یا دنیای نیستی، مینامند که مانند اتاق انتظار عمل میکند. همه آدما پس از مرگ بدانجا رفته و منتظر میمانند.
بهشت یعنی پیوستن به منبع نور و انرژی، بازگشت به اصل خویش و خدا و جاودان شدن.
در عدم و یا برزخ و یا نیستی، تصمیم گرفته میشود که آیا آدمی باید دوباره به زمین برگردد و فرصت دوباره ای برای پیوستن به منبع بیابد و یا خیر.
برخی کسان هستند که آنچنان پلیدند که هر دو جهان آنها را طرد و دفع میکند. و بهمین جهت از پا در آنجا معلق و آویزانند.‌ در این بیت میفرماید، کسانی هستند که نه این جهان قبولشان میکند و نه آن جهان و در یک بلاتکلیفی جنون آمیز بسر میبرند. اینها کسانی هستند که از دایره هستی بدور افتاده و واقعا مرده اند.
سرکشی از بندگانِ ذوالجلال
دانکه دارند از وجودِ تو ملال
بدان که ظلم بیش از حد به آدمیان و گسترش فساد و پلیدی بر روی زمین باعث میشود که زمین دیگر ظالم را در خود نپذیرد.
کاهربا داران چون پیدا کنند
کاهِ هستیِ تو را شیدا کنند
کاهربا، ماده ٔ سقزی لزج زردرنگی است که در سواحل سنگی دریاها یافت میشود و در مجاورت هوا تبدیل به صمغی سفت و تیره میگردد. و چون آن را مالش دهند اجسام سبک مانند کاه را جذب میکند و بدین جهت است که کاهربا و یا کهربا نامیده میشود.(۲)
در این بیت میگوید که آدمی میتواند از آن حالت بلاتکلیفی درآمده و یک فرصت دوباره برای نجات از عدم بیابد. چگونه؟ میگوید هر گاه کاهربا را مالش دهند، یعنی هرگاه مردم خوبیهایی که آدمی هرچند کوچک ولی اینجا و آنجا کرده است، بیاد آورده و یک خدابیامرز بگویند و یا یاد خوبیهای او کرده و او را به نیکی یاد کنند، به اندازه یک کاه از گناهان او کم میشود. دراینجا این یاد کردن های کوچک را کاهربا نامیده که هر مالشی (هرخدابیامرزی)که بر روی کهربا صورت میگیرد، کاهی را جذب میکند و یا با هر خدابیامرز و به نیکی یاد کردن، از آن آدمی که در عدم هست، به اندازه کاهی از خطاهای او را پاک میکند و آدمی را از عدم دوباره به این جهان برمیگرداند، تا فرصت دیگری برای جبران خطاهای خود بیابد. و یا گاهی این یادکردنها آنقدر زیاد است که عدم نشین را از هر خطایی پاک کرده و او را به اصل خود میرساند و از تناسخ هم رهایی میابد. (کاه هستی ترا شیدا کنند).
گفت ما را از دهان غیر خوان، از دهان غیر کی کردی گناه، از دهان غیر بر خوان کای اله. این از دهان غیر یعنی همان بیگانگانی که تو آنها را نمیشناسی ولی آنها تو را مرتبا به نیکی یاد میکنند و خدابیامرز میگویند و موجب جاودان شدن تو میشوند. و یا بقول حکیم ارزشمند ایران، حافظ شیرازی، هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق، ثبت است بر جریده عالم دوام ما. یعنی آدم نیکو کار هرگز در عدم آویزان نمانده و به معنای واقعی نیست نشده و نمیمیرد بلکه یا بخدا میپیوند و جاودان میگردد و یا هزاران بار فرصت پاکسازی مییابد. و شاید بهمین جهت است که در ایران بنابر آیین کهن، برای اموات خیرات میکنند تا مردم با گفتن خدا او را بیامرزد، میت خود را از بلاتکلیفی در عدم نجات دهند.

کهربایِ خویش چون پنهان کنند
روز تسلیمِ تو را طغیان کنند
و عکسش هم صادقه، یعنی خدا بداد آنکسی برسد که مردم پس از مرگش شادی کرده و همواره از او به بدی یاد کنند(کاهربا و یا گناه زدای خود را پنهان کنند)و مثلا مرتبا خمینی را به فحش و ناسزا و گوربگوری ببندند، در اینحالت حتی اگر کار نیکی هم کرده باشد، در دیار عدم، برای همیشه سروته آویزان مانده و روزی هزار بار آرزوی مرگ و نجات از آن حالت میکند.
عقلِ تو همچون شُتربان، تو شُتر
می کشانَد هر طرف در حکم مر
میفرماید تو مانند شتری و عقل تو شتربان توست. و این عقل تو است که تو را از این سو به آنسو برده و راهنمایی و هدایت میکند و راه و مسیر تو را کنترل میکند.
در کرمان که مرکز پرورش شتر است، واژه عقل برای بند و یا رسن چرمی بکار میرود که با آن زانوی شتر را میبندند و بدین ترتیب او را کنترل میکنند و حیوان را به هر طرف که بخواهند میکشانند. در اینجا میگوید، آدمی مانند شتر است و عقل او مانند زانو بندی است که به موجب حکم مر، و یا اعتقاد قاطعانه و صد در صد، آدمی را بهرجهت که بخواهد میکشاند.
به گیرنده های شش گانه آدمی(به اعتقاد مردم کوچه و بازار حواس پنج گانه) که توسط همکاری با هم به یک نتیجه نهایی میرسند عقل میگویند. یعنی همان که آدمی را برای پذیرش و یا عدم پذیرش مطلبی متقاعد مینماید.
عقلِ عقلند واقفان و عقل ها
بر مثالِ اُشتران تا انتها
اگر فرض کنیم که هر نفر شتر کنایه از یک نفر انسان باشد، و عقل را شتربان آدما بدانیم. هر عقل و یا شتربان، تجربه زندگی و عمر یک انسان میشود، و از این شتر به شتر دیگر، از این انسان به انسان دیگر، همینطور سلسله وار منتقل گشته تا به قافله سالار میرسد، (یعنی آن که چندین کاروان را راهنمایی میکند) و در واقع عقل کل محسوب میشود. و چه کسی عاقل عاقلان و عقل کل است؟ آنکه صاحب هزاران عقل است. و چگونه آدمی صاحب هزاران عقل میشود؟ وقتی هزاران بار زندگی کرده باشد و در هر دوره از زندگی خود مالک یک عقل شده باشد، و پس از هزار بار تکرار، و یا هزاران بار تناسخ، در وجودش به اندازه هزاران نفر آدم عقل جمع شده است. درست مثل یک کاروان شتر که شامل ده ها شتر است و آنها به رسن بهم متصل وار در حرکتند و دهان بند همگی آنها در دست یک نفر انسان است، انسانی که هزاران بار زندگی کرده است.
اندر ایشان بنگر آخر ز اعتبار
یک قلاووزست جانِ صد هزار
پس به آدمیان باید با احترام نگریست، چون احتمال دارد، با هر آدمی که برخورد میکنیم، او یک قافله سالار و یا طلایه داری باشد که تجربه هزاران سال تناسخ با اوست، درواقع جان هزاران آدم در او است. در هندوستان به کسانیکه برخلاف آدمهای معمولی هستند به چشم مافوق انسان و یا انسان کامل و یا قافله سالار مینگرند. مثلا زنی را که بظاهر شیرین عقل و دیوانه بنظر میآید و ظاهری بس آشفته و کثیف دارد و کارش راه پیمایی و نشستن در اینجا و آنجاست، و گاهی زیر لب سخنان نامفهومی میگوید و به اندازه بخور و نمیر از دست هواداران مشتاق او، که همه جا دنبالش هستند، لقمه ای در دهان گذاشته و یا جرعه ای مینوشد، انسان کامل دانسته و تا حد نیایش در برابرش خم میشوند. چراکه او را انسان کامل و یا واقفی میدانند که بر اثر تکرار زندگی بر روی زمین و تناسخ هزاران باره، نسبت به همه چیز بی اعتنا و دلزده است و تنها گذران عمر میکند تا آنرا به پایان رساند.
چه قلاووز و چه اُشتربان، بیاب
دیده ای، کان دیده بیند آفتاب
بهرحال فرقی ندارد که آدمی چه کسی باشد، قافله سالار و طلایه دار باشد و یا شتربان. فرقی نمیکند که شتربان است و مهار چند شتر با اوست(چندین بار تجربه زندگی دارد ) و یا قافله سالار است و کنترل ده ها قافله با اوست، در معنای ظاهری میگوید، تا وقتی اندیشه ای نیک و نورانی و خدایی داشته باشد، تا وقتی بتواند چشم در چشم خورشید بدوزد، اینچنین آدمی شایسته الگو گیری است. و چه کسی میتواند چشم به چشم خورشید بدوزد؟ مصراع دوم «دیده ای کان دیده بیند آفتاب» یکی از اسرار مهم الهی است و آنها که باید بدانند، میدانند. و نباید هویدا کرد.
نک جهان در شب بمانده میخ دوز
منتظر موقوفِ خورشید است روز
آدمی که خود یک جهان است اینک غرق در سرگردانی و تیره روزی است و منتظر است که دستی از غیب برون آید و کاری بکند. و تمام عمر خود را در این انتظار و تابیدن و دمیدن خورشید میگذراند. اینک که جهان در شب به میخ کشیده شده و منتظر خورشید است که روز را بیاورد.
اینت خورشیدی نهان در ذرّه ای
شیرِ نَر در پوستینِ برهّ ای
درحالیکه نمیداند که او خود در درون هزاران ناجی دارد، او هزاران خورشید در درونش هست که شب قیری رنگ را میزوداید. او شیری در درون دارد که پوسته بره مانند او، درحال خفه کردن این شیر است.

مولانا هم مانند هاتف اصفهانی که میفرماید، دل هر ذره را که بشکافی، خورشیدی نهان در آن بینی، از نیروی اتم و یا خورشیدی که در درون هر ذره است خبر داشته و میفرماید، اینکه آدمی را ناچیز و کم شماری از نادانی است، چرا که در هر ذره ذره آدمی یک خورشید نهان گشته و او درواقع شیر نری است که در پوستین بره ای فرو رفته است.
اینت دریایِ نهان در زیرِ کاه
پا بر این کَه هین مَنِه با اشتباه
و یا مانند کاهربا که شیره دریا است، و وقتی کاه را جذب میکند، درواقع آن کاه در زیر خود یک دریا را نهان ساخته است. ویا بعبارت دیگر، کاهربا یک دریاست که در زیر کاهی که جذب کرده پنهان گشته است. آدمی در ظاهر مانند یک کاه ناچیز و عاجز بنظر میآید. درحالیکه در زیر این کاه یک دریا پنهان است. پس مراقب رفتارت با خود و دیگر آدما باش. و بیرحمانه پا بر این کاه مگذار.
اشتباهی و گمانی در درون
رحمتِ حق است بهرِ رهنمون
اشتباه دراینجا بمعنی خرگاه بزرگ و گمان بمعنی و چم گهر است. میفرماید این خرگاه پر از گهر، یعنی این آدمی که میبینی که در درون خویش خرگاهی از گهر دارد، این خرگاه پر از گهر همان لطف و کرمی است که از طرف خدا به آدمی داده شده است. و خدا این گهر عظیم را بعنوان کمک و راهنما به آدمی داده تا او خود را از جهنم زمین برهاند. البته اگر آدمی بفهمد و آنرا دریابد.
میفرمایند، خداوند آنچنان آدم را دوست داشت که وقتی آدم یکی از قوانین الهی را شکست و بناچار از بهشت به جهنم زمین رانده شد، خداوند برای اینکه آدم دوباره به او بپیوندد و به بهشت برگردد، دمی از خود را در درونش پنهان ساخت تا راهنمای او بسوی خدا باشد. و کار شیاطین این است که دنیا را(جهنم را) آنچنان شیرین و جذاب بنمایانند که آدمی برای بدست آوردن آن، دست بهر کاری زده و خرگاه پر از گهر درون خود را ندیده و آنرا ضایع نموده و گرفتار نیستی و عدم و برزخ گردد. در حالیکه بزرگترین و بهترین لذتها و ثروتهای زمینی دارای تاریخ مصرف محدودی است، و تاریخ مصرفش که تمام شود آدمی نه تنها از آن زده شده و دیگر برایش جالب نیست، بلکه آن لذت و ثروت موجب کسالت و دلزدهگی و فسادش هم میگردد.
هر پیمبر فرد آمد در جهان
فرد بود و صد جهانش در نهان
من مطمئن نیستم که واژه پیمبر واژه اصلی و از مولانا باشد ولی بهر تقدیر، واژه پیمبر در اینجا بمعنی و چم«فرستاده شده» است و نه آن معنایی که همگان میشناسند. یعنی بمعنی پیامبر خدا نیست. میگوید هر که از عدم بر روی زمین فرستاده شد، چون بارها و بارها زندگی کرده و هربار دانش و تجربیات تازه به کوله بارش افزودهاست، پس مانند کهربا که شیره دریاست، آدمی هم چون پا به هستی میگذارد، درواقع شیره زندگی است که پدیدار میگردد و تجربه صد جهان با او است.‌
عالم کُبرا بقدرت سخره کرد
کرد خود را در کِهین نقشی نورد
هر آدمی که بظاهر کم و ناچیز و کوچک بنظر میآید، یا خود را کوچک میبیند یا حقیر میشمارد، درواقع میتواند همه عالم کبیر را تسخیر کرده و زیر فرمان خود آورد.
ابلهانش فرد دیدند و ضعیف
کی ضعیف است آنکه با شَه شد حریف؟
تنها یک ابله است که آدمی و خود را ضعیف و ناتوان میبیند و تصور میکند احتیاج به راهنما دارد. آدمی از جنس خداست، کجا میتوان او را ضعیف دانست.
ابلهان گفتند فردی بیش نیست
وایِ آن کاو عاقبت اندیش نیست
در پشت آن که بنظرت ضغیف میآید قدرتی مافوق تصور پنهان است و فقط یک ابله اینرا باور ندارد. و وای بر حال آنکسی که نتیجه این بی فکری را نداند.
عاقبت دیدن بود از کاملی
دور بودن هر نفس از جاهلی
این دانش و آگاهی که بدانی چه هستی و از کجا آمدی و به کجا میروی، ترا فردی خردمند میسازد، و موجب نکامل روحی تو میگردد، و اینکه حتی یک نفس در نادانی نزنی.

پاورقی
۱- بت سومنات و یا مجسمه حضرت زرتشت در معبد زرتشتیان سومنات بطول ۵ متر از جنس آهن(و یا فلزی که امروزه برای ما ناآشنا است) صیقل خورده بود که مانند آینه میدرخشید. این مجسمه و یا بت بدون هیچ ستون و پایه ای در هوا معلق بود. که در مقاطع مشخص شب حرکت می کرد و سرمن ها و برهمن ها با صدای بلند در مقابل آن به نیایش و عبادت یزدان میپرداختند. و شب هنگام تمامی سومنات از نوری که از آن ساتع میشد، مانند روز روشن بود.
روزی در شهر ساحلی که امروز سومنات نامیده میشود، در یک ساحل سنگی بی استفاده، کوروش کبیر که لقب دیگرش اسکندر است، و به همه جای دنیا سفر کرده و زمین را برای آدمیان زیبا و مطمئن میساخت، (به گفته ای سد سکندر همان دیوار چین است که کوروش برای چینیها ساخت) وقتی به زمین سنگلاخ و خشن ساحل سنگی سومنات رسید و جمعی مردم بینوا را آنجا آشفته و بینوا دید، دستور داد تا دیوان آنجا را از سنگها پاک کرده و شهر زیبایی بنام سومنات را آنجا بنا کردند. سپس و پس از اینکه دنیای آنها را ساخت برای ساخت معنویات آنان هم قلعه مستحکمی از سنگ های خارا که هر کدام به طول پنج ذراع بودند، ساخته و آنرا معبد زرتشتیان سومنات نامید. و در این معبد زرتشتیان مجسمه ای از زرتشت که شرافت زمین از آن اوست، ساخت که در وسط معبد بدون اینکه بجایی بند باشد، استوار و محکم در بین زمین و آسمان ایستاده بود و میدرخشید. در طول هزاران سال همه مردم دنیا به دیدار این مجسمه و بت عجیب آمده و بهترین ثروت خود را برای او میآوردند و درنتیجه معبد تبدیل به یک گنجینه ای شد با هزاران تن سیم و زر و گهر های شب افروز. انگلیسیها پس از فتح سومنات و غارت معبد آن، کوشیدند تا علت معلق بودن مجسمه زرتشت را بیابند. و با فرو کردن نیزه های خود به این مجسمه و اطراف آن تلاش کردند تا شاید به رشته هایی نامریی برخورد کنند ولی اینچنین نشد. پس با گرز به جان مجسمه افتاده و آنرا به آتش کشیدند که باز همچنان مجسمه برجا بود. تا آخر از سر ترس مجسمه را رها کرده و شروع به درآوردن خشتهای طلای دیوارها و ویران کردن معبد کردند و هرچه زرتشتیان هند التماس کرده و گریه و زاری کردند نتیجه ای نداشت و انگلیسیها معبدی که بیش از شش هزار سال از عمرش میگذشت و مانند روز اول زیبا بود، ویران کردند. و صدها سرمن را گردن زدند. با ویران شدن معبد سومنات، مجسمه حضرت زرتشت بر زمین افتاد. انگلیسیها با ترس و لرز آنرا به کشتی برده و همراه با هزاران صندوق گهر های ناب و خشت های طلای معبد و هزار تماثیل و سد هزار صور که از الماس و لعل و مروارید و زر و گهر های کمیاب ساخته شده بودند و هزاران تاج شاهی و شهریاری و تعداد زیادی مجسمه های طلا و نقره از شاهان باستان که با پرده‌هایی که با جواهرات و طلا بافته شده بود، پوشیده شده بودند، بطوری که بر روی آنها قیمت نمیتوانست نهاد، از سومنات بردند. و طولی نکشید که کشتی آنها در دریا ناپدید شد و کسی از سرنوشت آنها و کشتی که حامل مجسمه زرتشت و خزائن معروف معبد زرتشتیان بود، خبر ندارد و آنها را دیگر ندیده است. احتمالا کشتی بخاطر سنگینی بیش از حد، با کوچکترین تلاتم دریا، غرق شده است. امروزه مشخص شده است که معبد سومنات توسط پارسها و با محاسبات دقیق ریاضی و توسط میدان مغناطیسی که در آنجا به پا کرده بودند ساخته شده و مجسمه در معبد بدون هیچ پایه و ستون و بدون اینکه به جایی بند باشد، در میان جاذبه مغناطیسی این خانه به نحو متعادل در فضا قرار داشته است. و صورت زیبایش بطرف مردم میدرخشیده است.
حمله به سومنات نه فقط برای گنجینه‌های شگفت انگیز آن بلکه برای موقعیت جغرافیایی اش، صورت گرفت چراکه میگفتند اگر نیروی تاریکی بر شهر حاکم شود می‌تواند کل سرزمین میانه( ایران بزرگ) را تصرف کند.

۲- به کاهربا در علوم زمین شناسی به صمغی سخت شده، فسیلی و معمولاً زرد رنگ از دسته ی هیدروکربن ها که انواع شفاف تا نیمه شفاف دارند، گفته میشود. کاهربا به سبب وجود الکتریسیته ساکن، کاه را جذب می کند و مصرف تزئینی و مصارف دارویی دارد. کاهربا بر اثر مالش یا حرارت دچار فعل و انفعالات شیمیایی شده و جذب و تولید نور و لرزاندن اعصاب حیوانات و تجزیه ٔ آب و نمکهااز خواص و آثار آن است

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر