جمعه، آذر ۲۳، ۱۴۰۳

انوشیروان عادل ۶

انوشیروان عادل ۶





مولانا در پخش پیشین داستان انوشیروان عادل، آن نور جاودان و یا رابط بین خدا و انسان و یا دم الهی را درواقع شیره زندگی آدمی دانسته که بر اثر تعداد تناسخهایش، تواناتر میگردد. او همچنین براین حقیقت که آدمی تنها با پرهیز از پلیدی و انجام نکویی در دایره قسمت باقی مانده و در دیار نیستی به فزاموشی سپرده نخواهد شد تاکید چندین باره میکند و اینکه مرده آنست که نامش به نکویی نبرند. این بخش از حکایت انوشیروان که در زیر میآید، مهم و جذاب است، چراکه مولانا همچنان از جان مقدس گفته و چگونگی تشکیل ابلیس را شرح داده و میفرماید، پاره ای از اسرار هستی در همین جهان بر آدمی آشکار میشوند ولی همه کس توانا به فهمیدن و درک آنها نیستند. مولانا گفتار خود در این بخش را آب حیات یا آب حیوان و یا آب زندگی مینامد. هرچند با این آشفته بازاری که به مثنوی تحمیل کردند، بسختی میتوان حرفهای مولانا را دریافت. همه چیزهای خوب و ارزشمند را از بین برده و همچنان درحال ازبین بردنند.

اهلِ نار و نور را بین هم دکان
در میانشان برزخی در نامکان
اهل زمین و اهل آسمان، و یا سمبلیک آن، اهل جهنم و اهل بهشت در یک چیز اشتراک دارند و هم دکانند، و آنهم این است که جا و تکلیقشان مشخص است. ولی در بین این دو، برزخ و یا عدم و یا دیار نیستی و یا نامکان را داریم که برزخیان در آنجا در یک انتظار کشنده و بدون تکلیف مشخص بسر میبرند.
اهلُ نار و اهلِ نور آمیخته
در میانشان، کوهِ قاف انگیخته
تفاوت بین اهل نور و اهل نار آنچنان زیاد است که گوئی کوه قاف در بین ایندو قرار دارد. در دنیا همه نوع آدمی درهم و با هم زندگی میکنند. در بین آدما آنانکه اهل آتش اند با آنانکه اهل نور هستند درکنار هم هستند. هرچند اختلاف آنها از زمین تا آسمان است.
کوه قاف به رشته کوهی گفته میشود که هوشنگ شاه دورادور خشکی های زمین ساخته و هنوز هم موجود است. و در قله یکی از این رشته کوه ها، سیمرغ ایران و یا پدر زال و یا اژدهای آتشین زندگی میکند.
همچو در کان خاک و زر کرد اختلات
در میانشان صد بیابان و ربات
مانند زر و خاک که هر دو در یک معدن درهم آمیخته اند، ولی این کجا و آن کجا.
تفاوت بین این دو بسیار زیاد است و بین این دو صدها بیابان و کوه قرار دارد. ربات یعنی کوه.
همچنانکه عقد، در دُرّ و شَبَه
مُختَلِت چون میهمانِ یکشبه
همچنانکه تولید مروارید سپید با تولید سنگ سیاه و براق شبه، باهم فرق دارند. هردو از آب شور تولید میشوند ولی این کجا و آن کجا. همانگونه که میهمان واقعی با میهمان یک شبه باهم متفاوتند.
شبه یکنوع سنگ سیاه براق صمغی شکل است که به آن «شب برق» که در زبان رایج بصورت «شبق» درآمده، هم میگویند. سنگی سیاه و براق و در نرمی و سبکی همچو کاه ربا است. و بخاطر رنگ سیاهش به آن سنگ شب یا شبه میگویند. بومی شمال و شمال غربی، بویژه آذرآبادهگان ایران است و به دو صورت تشکیل میشود، اول: یک نوع آن، از معدن و کان های البرز بویژه از گیلان بدست آمده و به آن کوده میگویند.(۱)
دوم: از آب شور تولید میشود که به آن لیتیوم میگویند و آن آبی است که به مرور ایام بسته و صمغی شکل میشود. و در دریاچه رضاییه آذرآبادهگان منابع عظیمی از آن قرار داشت که پس از خشک کردن دریاچه، تمامی آنها را غارت کرده و به آمریکا بردند که گفته میشود ارزش مادی آن به بیش از صدها میلیارد دلار میرسد. چراکه تکنولوژی الکترونیکی به این عنصر لیتیوم وابسته است، از تلفن های همراه تا ماشین های تسلا. و درعوض پس از این غارت و بجبران زالو صفتی بیش از پیش ۴۶ساله، تحریمهای جدیدی را برضد ایرانیان قرار داده و فرودگاهها را بر روی پروازهای ایران بستند تا ایرانیان را بیش از پیش شکنجه کرده باشند. و این تنها و اولین خباثتشان نیست، و دو صد سال است که به این پست فطرتی و بربرمنشی مشغولند.
عقد یعنی تولید کردن. و عقد دٌر و گٌهر یعنی تولید سنگهای قیمتی توسط طبیعت. در اینجا میگوید، تفاوت بزرگی بین دو گهر، یکی مروارید سپید و دیگری که سنگ سیاه شبق میباشد. با اینکه هر دو از یک جا چشمه میگیرند. مانند آدمیان اهل نور و اهل نار که هردو از یک خدا آفریده شدند، هردو ویژهگیهای انسانی مشابه دارند، ولی این کجا و آن کجا.
هنگامیکه صدف بسته میشود، شروع به تولید مروارید میکند، اصطلاحا میگویند عقد بسته است. یعنی درحال تولید مروارید است. وقتی عقد زن و مرد بسته میشود، یعنی زن و مرد میروند تا تشکیل خانواده داده و تولید بچه کنند.
عقد بستن یعنی تولید و ایجاد کردن. عقد محبت یعنی تولید محبت. عقد فتوت، ایجاد مرام و معرفت و عقد پیمان، تولید پیمان، عقد زن و مرد، تولید خانواده و تاآخر.
مختلت یعنی درهم و پریشان، مضطرب، دشوار و مشکل، مبهم و نامعلوم. و درگذشته در ایران، مهمانی رفتن و مهمان بودن، مراسم و آداب و آیین ویژه و مخصوص خود را داشت که در خانواده های بزرگ و متمول توسط کاردار خانواده و در خانواده های معمولی توسط بزرگ خانواده انجام میگرفت. و همینجوری کسی وارد خانه دیگری نمیشد.(این رسم تا زمان جنگ جهانی یک در ایران هنوز رایج بود) چرا که معمولا مهمانها از مسیرهای دور میآمدند و ماندنشان روزها طول میکشید. و معمولا و ابتدا از صاحبخانه اجازه و رخصت مهمان بودن میگرفتند. سپس برنامه ریزی و تعیین وقت میکردند، بعد از آن بر سر مدت مهمانداری سخن گفته میشد که معمولا سخن از روزها بود. پس جا و مکان مهمان تعیین میگشت ووو. و یا صاحبخانه دعوتنامه میفرستاد و مهمان به خانه خود میخواند که باز مراتب بالا انجام میگرفت. مهمان یک شبه مهمان واقعی نبود، و بیشتر غریب و بیگانه و پریشانحال و مختلت و راه گم کرده ای بود که از روی انسانیت یک شب به او جا میدادند. و احترام و عزت میهمان را نداشت. و به او میهمان یکشبه میگفتند.
بحر را نیم اش شیرین چون شِکَر
طعم شیرین، رنگ روشن چون قمر
نیمِ دیگر تلخ همچون زهرِ مار
طعم تلخ و رنگ مظلم همچو قار
دریا دو نوع گهر تولید میکند. مروارید که رنگش سپید و روشن است و شبق که به رنگ قیر سیاه است. حالا چرا آب شور، هم مروارید میسازد که رنگش روشن است و طعمش شیرین است و هم شبق و یا شبه و یا لیتیوم که رنگش قار و یا سیاه قیر وار است و طعمش تلخ؟
هر دو بر هم می زنند از تخت و اوج
بر مثالِ آبِ دریا، موج موج
هردو شیره دریا هستند و از فعل و انفعالات شیمیایی که در دریا صورت میگیرد، از بالا و پایین شدن(تخت و اوج) دریا منتج و تولید و عقد میشوند، پس چرا چنین اختلاف بزرگی بین آنها است؟ دریا منبع تولید و آب شور ماده اصلی ساخت هر دو است، پس تفاوت به این بزرگی در رنگ و طعم آنها از کجاست؟ چرا برخی از آدما اهل نورند و برخی اهل نار؟
صورتِ برهم زدن از چشم تنگ
اختلات جان ها در صلح و جنگ
مصراع نخست بدین ترتیب هم آمده«صورت برهمزدن از جسم تنگ» اینکه جانهای آدمیان با هم تفاوت دارند و نیک و بدند، بدلیل چشم تنگی و یا چگونگی نگاه به زندگی و برخورد آدمی با رویدادها است.
آنچه که باعث اختلاف میشود(صورت برهم زن) جسم و کالبد نگاهدارنده(جسم تنگ) آنهاست. مروارید در یک صدف دربسته و در میان لایه هایی از غشاء لزج و نرم و گرم ساخته میشود و شبه در میان سنگهای سرد و بی مرز.
درنتیجه فعل و انفعالاتی که برای ساخت آنها توسط آب شور انجام میگیرد با هم متفاوت است. که در آدمیان، این جسم تنگ کنایه از پرهیزگاری و پاسداری از سه نیک است.(سه پاس داشتن) و کنش و واکنشهای شیمیایی همان پندار و گفتار و کردار آنها است.
پندارها، گفتارها و کردارهای نیک و بد از آدمی(از جسم تنگ)، گوناگونی جانها(خوب و بد بودن آدما) را در نیکی و بدی(در صلح و جنگ) موجب میگردد. یعنی چگونگی پاس داشتن سه نیک است توسط آدمیان، چه با خود و چه دربرخورد با دیگران چه در زمان صلح و چه در زمان جنگ، چه در دوستی و چه در دژمنی، که موجب بوجود آمدن جان پاک و ناپاک میشود.
و شاید منظور مولای ما سوای این معنای ظاهری و برخلاف تمامی آنچه که تاکنون آموختیم، و به آن باورمند بودیم، این است که «بله دم الهی هم تیره و پلید میگردد» و میگوید هنگامی که جسم و یا آدمی به پلیدی آلوده میگردد، روح هم به پلیدی میگراید،(روح سالم در بدن سالم است ) و اینطور نیست که روح همچنان پاک بماند. و شاید معنای «بیست و یا ابلیست و یا لیلیت و یا شیطان» هم همین دگردیسی آدمی و دم الهی او از پاکی به ناپاکی، از مروارید به شبه باشد. و مولانا میگوید آدمی میتواند با حفاظت از جسم خود، یعنی با پارسایی و پرهیز از پلیدی بخدا رسیده و خود، خدا شود و هم میتواند با پلیدی ابلیس گشته و دشمن انسان و خدا گردد. دلیل و سند؟ نگاه کنید به اطراف و دنیای حاضر. چطور ممکن است نوری از خدا در درون آدمی روشن باشد و آدمی مرتکب چنین جنایاتی شود، که وجدان آدمی، حتی از شنیدنش معذب شده و او را از انسان بودن شرمنده میسازد؟ چطور میتوان گفت که من حامل دمی از خدا هستم و درعین حال دست به انجام چنان پلیدیهایی بزنم که ابلیس در تمام طول زندگیش انجام نداده است؟ هیچ پاسخی برای این پرسش نیست، مگر اینکه بپذیریم، دم الهی که آنچنان قدرتمند است که میتواند از آدمی ابر انسان یا کوروش کبیر بسازد، و هم او میتواند آنچنان آلوده گردد که آدمی را به ابر خبیث و یا ابلیسی غیرقابل کنترل و تحمل ناپذیر مبدل کند. دم الهی میتواند مروارید باشد، و میتواند شبه باشد و بس.



موجهای صلح برهم میزند
کینه ها از سینه ها برمیکَند
از محبت سنگها دُر میشوند. و یا پندار و گفتار و کردار نیک(موج های صلح) زشتی و پلشتی و کینه را از سینه ها میزدایند. امواج نیکوکاری و یا ادامه آنها و برخورد این امواج بر یکدیگر، کینه ها را از سینه ها برمی کنند. و مروارید عقد میکنند. از آدمی ابر انسان میسازند و دم الهی را بخدا میرسانند.
موجهای جنگ بر شکلِ دگر
مهرها را میکند زیر و زبر
و عکس این هم صادق است، پندار و گفتار و کردار پلید(امواج جنگ) به ترتیبی دیگر جانها را از پاکی به پلیدی میکشانند و آنها را زیر و زیر و باژگون میکنند. و او را بطور کلی از پیوستن به منبع جدا ساخته و از او ابلیسی لعین میسازند. مهر در اینجا کنایه از جان آدمی است.
مهر تلخان را به شیرین میکشد
زانکه اصلِ مهرها باشد رَشَد
از مهر پلیدها به سمت و سوی ارشاد و راه راست و بهتر شدن میروند، چرا که جان آدمی در اصل از نیکی و محبت ساخته شده است.
میفرماید، محبت، جانها را که در اصل از مهر و نور ساخته شده اند، از پلیدیها پاک کرده و به آنها نشاط و شادی میبخشد. ولی پرسش اینجاست که آدمی(هرچند هم که آدمی پرهیزگار باشد و خدا دوست و خداشناس راستین باشد) بنابر خصلت و ویژه گیهای انسانی اش، چگونه میتواند کسی را که همه زندگیش را تباه نموده ببخشد و گونه چپ خود را هم در اختیار سیلی زن قرار دهد؟ در پاسخ میگوید، برای آرامش واقعی و راستین، آدمی باید نگاه و دید و باور اشتباه خود را عوض کند. چگونه؟ زرتشت بزرگ به قله کوه ها سعود میکرد (و به این دلیل یکی از القاب زرتشت، سعود است که از اوستا میآید و بمعنی بالا رونده بزرگ و همایون شدن است. درنجوم پارسی سعود نام منزل بیست و چهارم از منازل ماه است ) و در خلوت قله ها، جایی که کسی نمیتوانست او را لحظه ای از نیایش خدا دور سازد، به گفتگو با یزدان میپرداخت. روزی هنگامی که از کوه پایین میآمد و قصد داشت خود را در هامون بشوید، بناگهان ماری پای او را نیش زد. زرتشت مار را بانگ زد و به او گفت، من امروز حاضر به قبول مهر تو نیستم، پس بیا و هدیه ات(زهرت) را بردار و ببر. پس مار چرخید و بدور پای زرتشت آنچنان پیچید که تمامی زهر از پای او خارج گشت و سپس به راه خود رفت. این یعنی چی؟ یعنی پاسخ به این پرسش که چگونه میتوان کسی را که تمامی عمر ترا تباه کرده بخشید. یعنی چشمها را شستن و جور دیگر دیدن. یعنی به این باور رسیدن که «من» محور دنیا نیستم و همه چیز حول من نمیچرخد. یعنی زندگی مانند رودخانه ای جاریست و از سنگلاخها، سرزمینهای خشک، گلستانها، بوستانها، مردابها ووو میگذرد، و میگذرد، و برای سرزنش سنگلاخ نمی ایستد، برای نوازش بوستان سرعتش را کم نمیکند، برای خودش همه نوع حقی قائل نمیشود که اکر جایی به میل و مرادش نبود، خشم و کینه بسراغش آمده و او را از مسیر دریا منحرف و یا متوقف کند. چون هدف او رسیدن به دریاست و نه مسیری که گذراست.
خاقانی در وصف زرتشت میفرماید، هفت رخشان مه آبان بهم آیند چه باک، که سعود از مه آبان بخراسان یابم. در اینجا سعود، منظور زرتشت شریف است که در اقلیم خراسان میزیست.
قهر، شیرین را به تلخی می برد
تلخ با شیرین کجا اندر خورد؟
و برعکس، ظلم و ستم و نامهربانی و قهر و دشمنی، موجب تباهی جانهای پاک و دم الهی میشود. و او را راهی برزخ و یا تلخی و ابلیس صفتی میکند. و در برزخ هم دو جان پاک و ناپاک درکنار هم قرار نمیگیرند. چرا که دو ضد هیچگاه با هم و در کنار هم نمیشوند.
تلخ و شیرین زین نظر ناید پدید
از دریچۀ عاقبت دانند دید
در نتیجه جانهای پاک و ناپاک و یا اهل نور و اهل نار اینگونه بوجود میآیند. و اینرا در پایان کار آدمی میتوان دریافت. همچنین جان پاک و جان ناپاک را با چشم نمیتوان دید، و فقط در آخر کار و پس از مردن است که تفاوت این دو مشخص میشود.
معنای ظاهری، پس از این دید باید دانست که پلیدی و پاکی هیچگاه با هم درآمیخته و یکی نخواهند شد. یا این آن میشود، یا آن این. و آدمی زمانی به این حقیقت پی میبرد که به آخر خط، رسید است. از «دریچه عاقبت دانند دید» احتمالا کنایه از مرگ است. واژه قهر احتمالا کنایه از ظلم، شیرین روح پاک و تلخ روح ناپاک است.
چشمِ آخِربین تواند دید راست
چشمِ اول بین غرورست و خطاست
واژه آخر بین میتواند کنایه از قافله سالار باشد و چشم اول بین کنایه از شتربان. که تفاوت این دو در تعداد تناسخهایی است که داشته اند. و قافله سالار میتواند آنچه را که شتربان در آینه میبیند، در خشت خام ببیند.
معنای ظاهری: آدم خردمند و بالغ، توانا به فهم و درک هستی و خودشناسی است، در حالیکه آدم خام و بی تجربه، اغلب دچار غرور و خطا است، و بناچار چشمهایش از دامنه دید کمتری برخوردار است. چراکه سرش گرم نیازمندیهای خود است.
از اینجا مولانا میگوید که همه کس توانایی شناخت هستی و اسرار آنرا ندارند و با مثالی آدمیان را به گروه های مختلف تقسیم میکند.
ای بسا شیرین که چون شِکّر بود
لیک زهر اندر شِکر، مُضمَر بود
آدمی بهنگام تولد جانی پاک دارد ولی بموجب و جبر انسان بودن، در درونش کمی تمایل به ناپاکی وجود دارد. کنایه از گل جغه ایران و یا یین و یانگ چینی که میگوید، در هر پارسایی کمی پلیدی هست و در هر پلیدی، کمی پاکی. و آن بخش کوچک از پلیدی موجود در آدمی، بمرور زمان و بر اثر تربیت و محیط نامناسب، رشد کرده و بزرگ میشود، و جان نورانی و پاکش آلوده به زهر گشته و اهل نار و تباه میگردد.
معنای ظاهری: خیلی از پدیده ها هستند که ظاهری نیک دارند، ولی در درونشان زهری کشنده است. و یا هستی زیبا و شیرین است ولی خالص نیست و پیچ و خم های خود را داراست.
آنکه زیرکتر، بود بشناسدش
چونکه دید از دورش اندر کشمکش
یک خردمند از نتایج کردارش به پلیدیهای درونی خود پی برده و خود را میشناسند.
معنای ظاهری: خردمندان و هوشمندان زیرک، از روی کوچکترین علامت، چم و خم روزگار را دریافته و خوب را از بد تشخیص میدهند.
وآن دگر بشناسدش چون بو کند
وآن دگر چون بر لب و دندان زند
برای رسیدن به دانش و علم هستی و خودشناسی، گروهی هستند که از تجربیات دیگران بهره میگیرند که مولانا آنرا به بوییدن تشبیه کرده است. و برخی که هوشمندی کمتری دارند، هنگامی درس زندگی میگیرند و خوب را از بد تشخیص میدهند و خود را میشناسند که در میدان آزمایش قرار گرفته و از کردار پلیدشان گزند و خسرانی به آنها میرسد. مانند کسی که تا طعم خوراک فاسد را بر لب و دندانش نچشد، فساد خوراک را درنمیابند.
پس لبش رَدّش کند پیش از گُلو
گر چه نعره می زند هیهات گو
در اینحالت شخص خوراک زهرآگین را پیش از آنکه به گلویش سرازیر شود، رد می کند و آنرا از دهانش بیرون میریزد هرچند که نعره میزند چه حیف. یعنی اشخاصی که گاهی وسوسه میشوند بخاطر دلایلی خود را به نفهمی زده ولی هنوز آنقدر عاقل هستند که درس بگیرند و بفهمند.
و آن دگر را در گُلو پیدا کُند
و آن دگر را در بَدَن رُسوا کُند
و کسانی هستند که فقط وقتی درس میگیرند و به کردار ناشایستشان پی میبرند و هستی را میفهمند و بد و فاسد و پلید را تمیز میدهند که دچار بلایی میشوند. اینها کسانی هستند که فاسد بودن خوراک را در گلویشان و هنگام قورت دادن میفهمند. برخی از مردم هم هستند که فقط هنگامی که دچار دل درد میشوند، میفهمند خوارک فاسد بوده است.
و آن دگر را در دبر سوزش دهد
ذوق آن زخم جگر دوزش دهد
و گروهی هم هستند تا وقتی دچار بلا و مسیبتی غیرقابل جبران که ناشی از پلیدی کردارشان است، نشوند، متوجه اعمال بدشان نمیگردنند. و اینها کسانی هستند که تا دچار اسهال و استفراغ ناشی از زخم کبد و سوزش نشوند، نمیفهمند که خوراک فاسد خورده اند.
و آن دگر را بعدِ ایّام و شهور
و آن دگر را بعدِ مرگ از قعرِ گور
گروهی در تمام طول عمر خود تشخیص پلیدی از پاکی را ندارند و حتی وقتی بر اثر مسمومیت بحال مرگ هستند هم، باز نمیفهمند. و گروهی هم هستند که تنها وقتی متوجه فاسد بودن خوراکی که خوردند میشوند که سرشان به سنگ گور میخورد و در قعر آن خوابیده اند. و یا برای عده ای پس از گذشت ایام و سپری شدن ماهها در حالت احتضار آشکار میشود که خوراک فاسد بوده، و برای عده ای دیگر فقط پس از مرگ در مغاک گور معلوم میشود.
ور دهندش مُهلَت اندر قعرِ گور
نا بُد آن پیدا شود روز نشور
و شاید باور کردنی نباشد ولی عده ای هستند که حتی از قعر گور و پس از مردن هم نمیفهمند و تا در برزخ تمامی اعمال و کردارشان مرتبا از جلو چشمشان مانند فیلمی رژه نرفته و تکرار نشود، نخواهند فهمید. روز نشور، یعنی روزی که آدمی در برزخ قرار میگیرد. واژه روز آشورا(عاشورا) برگفته از این واژه اوستایی است.
هر نبات و شکری اندر جهان
مهلتی پیداست از دور زمان
هر آدمی دارای یک عمر مشخص بر روی زمین است. مولانا جان آدمی را به نبات شیرین تشبیه میکند. و میگوید هر سری از اسرار هستی و کلا هر هستی شناسی در یک دوره سنی بر جان آدمی روشن میگردد.
سالها باید که تا از آفتاب
لعل یابد رنگ و رخشانی و تاب
و یا بقول حکیم ارزشمند ایران، سنایی: سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب، لعل گردد در بدخشان یا عقیقی در یمن. همانگونه که سالهای طولانی مثلا هزاران سال طول میکشید تا آفتاب یک گهر و یا سنگ قیمتی را پدید آورد، بهمین ترتیب هم هزاران بار دوره سنی لازم است تا آدمی به تمامی اسرار زندگی پی ببرد، و البته بشرطی که در هر تناسخ با پرهیزگاری از پلیدی، لایق و شایسته دانستن این علم گردد.
پنجسال و هفت باید تا درخت
یابد از میوه رسانی فر و بخت
مانند برخی از درختان که تا پنج و یا هفت سال اول عمرشان، به بار نمی نشینند و میوه نمیدهند، و پس از اینمدت است که میوه رسان میشوند.
باز تَرّه در دو ماه اندر رسد
باز تا سالی گُلِ سوری شود
یا مثلا تره که یک سبزی خوردنی ارزشمند است، یک تا دو ماه طول میکشد تا رشد کرده و قابل استفاده گردد، اما برای اینکه تره تبدیل به گل سوری که گل بنفش توپی شکل بسیار زیبایی است، شود، یکسال طول میکشد. کنایه از اینکه آدمی برای خدا شدن، مدت زمان محدودی در اختیار دارد، و درنتیجه برای آن دم الهی سالیان درازی طول میکشد تا خود را از آلودهگیها برهاند.
این شنیدی، مو به مویت گوش باد
آب حیوان است، خوردی نوش باد
اگر این گفتار را فهمیدی، یعنی به آب زندگی دست یافتی و معلوم است که در راه راست قرار داری، پس نوش جانت این شراب و مستی. و اگر هم نفهمیدی که نفهمیدی.
آب حیوان خوان، مخوان اینرا سخن
جان نو بین در تنِ حرفِ کهن
این سخنان را آب زندگی دان و تصور نکن که در حد سخن است. این سخنان در واقع جان تازه ای است که با واژه های کهن برایت اینچنین بازگو میشود.
نکته ای دیگر تو بشنو ای رفیق
همچو جان، او سخت پیدا و دقیق
یک نکته روشن و پیدا و واجب دیگری که باید در اینباره دانست این است که:
در مقامی هست هم، این زهرِ مار
از تصاریفِ خدایی، خوش گوار
تصاریف یعنی شراب و یا لذتهایی که خدا ساخته است. و معلوم نیست این واژه واژه و یا لغت اصلی و مال مولانا باشد. واژه «زهر مار» میتواند یا کنایه از زندگی زمینی باشد و یا تناسخ.
و میگوید گاهی این تناسخ، از شراب های گوارای خدا است. یعنی آدمی بارها و بارها زندگی کرده و در هر دوره بشکلی متفاوت عمر سپری میکنند و اگر در یکدوره زندگی بر ایشان با تنگدستی و سختی بگذرد، در دوره بعدی با گشاده دستی و آرامش خواهد بود. اگر در دوره ای با ستمگری بگذرد، در دوره بعدی با ستمدیدهگی خواهد گذشت. منطق اینکار هم ساده است. چراکه معمولا آدمی در تنگ دستی و عدم امکانت، زور کمتری برای مردم آزاری دارد و تخم مرغ دزد است. هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد، دل برد و نهان شد.
در مقامی زهر و در جایی دوا
در مقامی کفر و در جایی روا
گاهی زندگی برای آدمی مانند زهر است و مثلا آدم ظالم به مجازات میرسد. گاهی، حکم و نقش دارو را دارا است و آدمی را از خطاهایش مبری میسازد. آدمی در زمانی کافر است در هنگام دیگر زاهد.
در مقامی خار و در جائی چو گل
درمقامی سرکه در جائی چو مل
در تناسخ آدمی گاهی خار است گاهی گل، گاهی سرکه گاهی شراب.
در مقامی خوف و در جائی رجاء
درمقامی بخل و در جائی سخا
گاهی در جای ترسناکی مانند میدان جنگ بدنیا میآید، گاهی در آرامش کوهساران. گاهی در خست و تنگ دستی گاهی در ثروت و سخاوتمند.
در مقامی فقر و در جائی غنا
درمقامی قهر و در جائی رضا
گاهی در فقر و گاهی در ثروت، گاهی در سختی و‌ گاهی در رفاه.
در مقامی جور و در جائی وفا
درمقامی منع و در جائی عطا
گاهی خائن و بدون اخلاق و گاهی سگی باوفا. گاهی ستمگر، گاهی دادگر.
در مقامی درد و در جائی صفا
درمقامی خاک و در جائی گیا
گاهی ضعیف و رنجور و گاهی پهلوان، گاهی در ذلت و گاهی در عزت.
در مقامی عیب و در جائی هنر
درمقامی سنگ و در جائی گهر
گاهی خلافکار، گاهی هنرمند. گاهی معمولی گاهی پادشاه.
در مقامی حنظل و جائی شکر
درمقامی خشک و در جائی مطر
گاهی تلخ، گاهی شیرین. گاهی نچسب و گاهی محبوب.
در مقامی ظلم و جائی محض عدل
درمقامی جهل و جائی عین عقل
گاهی ظالم گاهی دادگستر. گاهی نادان گاهی دانا.
گرچه آنجا آن گزندِ جان بود
چون بدینجا در رسد، امان بود
اگر یک زمان زندگی در این دنیا برایش با سختی همراه باشد، در نوبت بعدی آسودهگی و آرامش نصیبش میگردد. واژه «امان» را «درمان» هم نوشته اند که با جانی که در خطر و گزند است، مناسبت ندارد.
آب در غوره تُرُش باشد ولیک
چون به انگوری رسد، شیرین و نیک
مانند آبی که در غوره جمع شده، ترش و گس، است ولی در مرحله بعدی آب غوره به انگور تبدیل میشود و شیرین خواهد شد.
باز در خُم میشود تلخ و حرام
در مقام سرکِگی نِعمَ الاِدام
این بیت با افکار عقبمانده تبدیل به این مزخرف بی معنی شده که میبینید و من متاسفانه بیت اصلی رانیافتم.
باز بر روی زمین دچار خطا شده و پلید میگردد ووووو آن انگور در خم تبدیل به شراب تلخ میشود که موجب مستی و بیخبری است وووو.
اینچنین باشد تفاوت در امور
مرد کامل این شناسد در ظهور
و این گوشه ای از داستان تناسخ آن دم الهی است که انسانهای پرهیزگار به ما گفته اند.

پاورقی
۱- شبه و یا شبق و یا لیتیوم سنگی است بسیار گرانبها که دارای طبیعت سرد و خشک است. و چون آن را در آتش نهند مانند هیزم میسوزد و بوی نفت خام میدهد. شبه یا شبق نوعی سنگ و از گونه لینیت است که در نتیجه ٔ تراکم ذرات کربن و تغییرات شیمیایی نسبةً سخت شده و رنگ سیاه براقی دارد و در جواهرسازی مصرف میشود. در برابر حرارت میسوزد و انیدریدکربنیک و بخار آب متصاعد میکند و همچنین گاز برخی ئیدروکربورهای مختلف را در موقع سوختن متصاعد مینماید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر