حکایت شیر و خرگوش ۱۱
چونکه خرگوش از رهایی شاد گشت
سوی نخچیران دوان شد تا بدشت
هنگامى که خرگوش از دست شیر رهایی یافت، شاد و خوشحال و دوان دوان بسوی نخچیران دشت شتافت.
شیر را چون دید محو ظلم خویش
سوى قوم خود دوید او پیش پیش
شیر قاتل موجب کشته شدن خود شده بود و خرگوش قاتل شادمان از قتلى که مرتکب شده بود بسوى قبیله خود میجهید.
شیر را چون دید کشته ظلم خَود
میدوید او شادمان و با رشَد
شیر بخاطر ندانم کارى خود کشته شد و این ندانم کارى موجب نجات خرگوش شد. خَود در اینجا بمعنى نفس و ذات است. رشَد یعنى نجات یافتن، رستگارى. این بدانسو آن بدینسو میکشد، هر کسی گوید منم راه رشد. مولوی
شیر را چون دید در چه کشته زار
چرخ میزد شادمان تا مرغزار
شیر در چاه با خفت و خوارى کشته شد و خرگوش شاد از این مطلب تا مرغزار و نخچیرگاه چرخان و رقصان رفت.
دست میزد چون رهید از دست مرگ
سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ
خرگوش خوشحال بود چون از چنگال مرگ نجات یافته بود و از اینجهت مانند شاخ و برگى که توسط باد در هوا بچرخ و رقص درمیآیند، میچرخید و از شادى میرقصید.
شاخ و برگ از حبس خاک آزاد شد
سر برآورد و حریف باد شد
مانند شاخ و برگ که توسط باد از زندان خاک رها شده و با باد همراه و دمساز میشوند.
برگها چون شاخ را بشکافتند
تا به بالای درخت اشتافتند
برگها با شکافتن شاخه ها از بار تعلق شاخه رهایى یافته و تا نوک درختها بالا میروند.
با زبان همدلى شکر خداى
میسراید هر بر و برگی جداى
بى زبان هر بار و برگ و شاخها
میسراید ذکر و تسبیح خدا
هر شاخه و برگی با زبان دل با خداى خود راز و نیاز کرده و شکر زنده بودن و زندگى را بجا میآورد.
چگونگى بسته شدن نطفه آدمى:
که بپرورد اصل ما را ذو اتاء
تا درخت استبر شد استتاء
این بیت با واژهگان دیگر نوشته و تحریف شده تا اصل معناى آن بطور مسخره اى تغییر یابد. درحالیکه مولانا چگونگى بسته شدن نتفه(نطفه) آدمى را در این بیت شرح میدهد. ذو اتاء از القاب پروردگار و بمعنى سخاوتمند و دست و دلباز است. درخت استبر یعنى درخت تنومند. استتاء یعنى حالت پس از انزال.
جانهای بسته اندر آب و گِل
چون رهند از آب و گِلها شاد دل
مانند خرگوش، اسپرم هایى که از آب و گل ساخته شده اند، شاد و سرحال رها میشوند.
در هوای عشق او رقصان شوند
همچو قرص بدر بی نقصان شوند
اسپرمها رقصان خود را به سلول تخمک میرسانند و سلول تخم را که شبیه قرص کامل ماه است و هیچ کاستی و نقصانی ندارد، تشکیل میدهند.
جسمشان رقصان و جانها خود مپرس
وآنکه گردد جان از آنها خود مپرس
و بدین ترتیب جسم تشکیل میگردد، و سپس جان در آن دمیده میشود. دمى که شرح حقیقت ویژهگیها و احوال درونی اش در بیان نمیگنجد.
از اینجا مولانا از غرور بیجاى آدمى که در برابر عظمت هستى، حقیرى بیش نیست و با اینحال ادعاى بزرگى دارد، سخن میگوید:
شیر را خرگوش در زندان نشاند
ننگ شیری کو ز خرگوشی بماند
خرگوش شیر را در زندان اسیر میکند و این یک ننگ بزرگ براى شیر است که از هر نظر از خرگوش جلوتر است.
در چنان ننگی و آنگه این عجب
فخر دین خواهد که گویندش لقب
و چگونه ممکن است که با وجود چنین ننگى که بر پیشانیش نشسته، آمده و ادعاى سلطانى جنگل را داشته باشد؟ یعنى آدمى با وجود نادانى و خطاهایى که منحر به قید و بند براى او میشود، و او را در چاه به بند میکشد، هنوز ادعاى اشرف مخلوقات را دارد. آدمى که خود با سخت شدن درخت استبر بوجود آمده است.
ای تو شیری در تک این چاه دهر
نفس چون خرگوش تو، کشتت به قهر
اى کسى که مانند آن شیرِ بازى خورده در ژرفای چاه ظلمات نادانى خود حبس شده ای و اسیر حماقتهاى خود هستى، بدان که در آخر، توسط همین نادانى ات از بین خواهى رفت.
نفس خرگوشت بصحرا در چرا
تو بقعر این چه چون و چرا
نادانى ات مانند آن خرگوش چاق و چله، شادمانه در صحرا مشغول چرا و بزرگتر شدن است و تو در ته چاه حماقت نشستى و مرتبا از خودت و دیگران میپرسى، چرا اینجور شد، چرا آنگونه نشد، چرا هستم، چرا نیستم، چرا دارم، چرا ندارم ووو. اسیر چون و چرایى.
سوی نخچیران دوید آن شیر گیر
کاى شما قوم اسیر شیر گیر
خرگوش که اینک مزین به لقب شیر گیر، شده بود، به سوی نخچیران دوید و فریاد برآورد، اى قومى که درگیر و اسیر شیر بودید.
مژده مژده ای گروه عیش ساز
کان دم دوزخ بدوزخ رفت باز
ای گروهی که موجب عیش و عشرت دیگران هستید و دیگران با شکار شما به عیش و عشرت میپردازند، مژده که آن روح جهنمى را به جهنم بازگرداندم.
مژده مژده کان عدوى جانها
کند قهر خالقش دندانها
مژده بدهید که آن دشمنى که بلاى جانتان بود، با قهر خدایش،(توسط خریتش) دندانهایش کنده و کشیده شد. یعنى مرد.
مژده مژده کز هوا ظالم بچاه
اوفتاد از عدل و لطف پادشاه
مژده مژده که به لطف و کرم خدا(مکارى من) آن ظالم توسط هوا و نادانى اش در چاه افتاد.
آنکه از پنجه بسی سرها بکوفت
همچو خس، جاروب مرگش هم بروفت
آن شیری که با پنجه های مرگبارش، بسیار سر ها را کوفته و کشته بود، اینک مانند خسى بى ارزش، توسط جاروب مرگ از عرصه زندگی برداشته شد.
آنکه جز ظلمش دگر کارى نبود
آه مظلومش گرفت و کوفت زود
آن کسى که ظلم کند، دچار ظالم میشود.
گردنش بشکست و مغزش بر درید
جان ما از قید محنت وارهید
گردنش شکسته شد و مغزش از کاسه سرش بیرون افتاد و ما را از رنج و اذآب رها ساخت.
گم شد و نابود شد از فضل حق
بر مهم، دشمن شما را شد سبق
بلطف خدا، گم شد، نابود شد و مرد و به تاریخ پیوست.
جمع شدن نخجیران گرد خرگوش و ثنا گفتن او را:
جمع گشتند آنزمان جمله چموش
شاد و خندان از طرب در ذوق و جوش
نخچیران با شنیدن فریادهاى خرگوش دور او جمع شده و از مژده کشته شدن شیر، شاد و رقصان شدند. چموش یعنى نااهلى.
حلقه کردند او چو شمعی درمیان
سجده کردندش همه صحراییان
نخچیران، بدور خرگوش حلقه زده و او را مانند شمع مجلس در میان گرفتند و به تحسین و تعظیمش پرداختند.
تو نداى آسمانی یا پری؟
نی تو گابرآییل شیران نری
نخچیران به خرگوش گفتند، آیا تو یک الهام آسمانی هستی یا جزو پریان و فرشتگان خدایى؟ نه شاید هم تو فرشته مرگ شیران نر هستى!
هرچه هستی جان ما قربان توست
دست بردی دست و بازویت درست
بهرحال هر چه هستى، جان ما قربان تو، چرا که این جان را تو ناجى بودى. و دستت درست و دستت درد نکند.
راند حق این آب را در جوی تو
آفرین بر دست و بر بازوی تو
خواست خدا این بود که تو باعث و بانى خیر شوى.( حق این آب را در جوی تو روان کرد ) دستان تو وسیله اجرای مشیت الهی شد. پس آفرین بر دست و بازوی تو که بدین کار و بر این مهم توانا شدى.
بازگو تا قصه درمانها شود
باز گو تا مرحم جانها شود
بگو چگونه شیر را از پاى درآوردى تا دلمان خنک شود و بر روى زخم هایمان مرحم شود.
بازگو تا چه سگالیدی بمکر؟
آن عوان را چون بمالیدی بمکر؟
از حیله و مکرى که براى کشتن شیر بکار بردى، بگو. و اینکه چگونه آن دشمن خونخوار را بسزاى عملش رساندى.
بازگو کز ظلم آن استم نما
صد هزاران زخم دارد جان ما
از خفت و ذلت آن سلطان نما، بگو که از ستمش، زخمهاى بیشمار بر دلهایمان نشسته و آنها را خون کرده است. استم نما، یعنى بزرگ نما، اشراف زاده نما. با اسم و رسم و نسب نما، نانجیب زاده هایى که توى کوچه بزرگ شده از سفره مردم نان خورده و امروزه بخودشان آقا زاده میگویند.
بازگو آن قصه کان شادى فزاست
روح ما را قوت و دل را دواست
از داستان شادى آور نابودى او بگو، تا دلهایمان آرام و قوت بیابد.
گفت، تایید خدا بود ای مهان
ورنه خرگوشی که باشد در جهان
خرگوش گفت، سرورانم، این لطف و کرم پروردگار بود وگرنه خرگوش را چه به شیر گیرى! پیش از این مولانا نخچیران را جبرى و تابع سرنوشت از پیش تائین (تعیین)شده و قضا و قدر معرفى کرده بود.
قوتم بخشید و دل را نور داد
نور دل مر دست و پا را زور داد
پروردگار توانا بمن قدرت مقابله با شیر را داد و با نور الهى دل و جرأت بمن بخشید. و جرأت و دلاورى، دست و پایم را نیرومند ساخت.
از بر حق میرسد تفضیل ها
باز هم از حق رسد تبدیل ها
هر فضیلت و برترى که آدمى به آن میرسد و مهربانى قلب ها و معرفت و چشم سوم و بصیرت، از طرف پروردگار به او ارزانى داشته شده است. همچنین دگرگونى حالها نیز از جانب اوست. بگفته حکیم و دانشمند و فیلسوف بزرگ و ارزشمند ایران فرید عطار، اولین گام در مسیر رسیدن بخدا، طلب است. و طلب یعنى درخواست از خدا، از طریق سخن و گفتگو با او. یعنى صرف نظر از اینکه آدمى در چه مکان و زمان و حالى است، در زمان شادى و غم، در امید و ناامیدى، در شیرین و یا شور بختى ووو. از خدا بمعناى واقعى بخواهد که او را براه راست هدایت کند.
حق بدور و نوبت، این تائید را
می نماید اهل ظن و دید را
و هو، و یا پروردگار زیبا، این لطف و کرم را در طول عمر و در زمان مناسب و بر اساس خلوص نیت و خواست آدما به آنها میدهد. و فرقى نمیکند که آدمى اهل راستى باشد یا شر، هر که در طلب و خواسته اش جدى تر، پافشار تر و طالب تر باشد، نوبتش در صف جلوتر میباشد. واژه بدُور، یعنى در طول عمر و یا در طول عمرها(اگر تناسخ را بپذیریم) و نوبت در اینجا یعنى زمان.
هین بملک نوبتی شادی مکن
ای تو بسته نوبت آزادی مکن
پس اى کسى که زمان معینى براى زنده ماندن دارى(اى تو بسته نوبت) به داشته هایت و به زمانى که دارى دل مبند، به مال و جوانى و سرزمینى که در آن جاى دارى، مغرور نباش. چرا که بهرحال در دست تقدیر و خواست خدایى و رهایى برایت وجود ندارد. و البته این نظر جبریون و یا معتقدان به جبر و سرنوشت و خواست الهى است که مولانا آنها را نخچیر و یا ساده لوحان علفخوار و شکار میخواند و گروهبندى میکند.
آنکه ملکش برتر از نوبت تنند
برتر از هفت انجمش نوبت زنند
آنکسى که در طول عمر زمینى اش از طریق خدمت به پروردگارى که در درونش است، به معرفت برسد، او به عمر جاودان خواهد پیوست. و بگونه اى دیگر هم میشود این بیت را تفسیر کرد که قول سعدى کبیر است که میفرماید: مرده آنست که نامش به نکویى نبرند. و نیکو کار نام و عمر جاودان دارد. هفت انجم، یعنى هفت کیهان. بمعنى هفت بار کیهان از آغاز به پایان برسد که زمانى است در حد بینهایت.
برتر از نوبت ملوک باقیند
دور دایم روحها را ساقیند
اهل معرفت و راستى، برتر از زمانند و دور و یا عمر جاودان دارند و از شراب ساقىِ لذت، مست و خوشحالند و تناسخ دیگران را مینگرند.
ترک این شرب ار بگویی یک دو روز
درکنی اندر شراب خلد، پوز
اگر در دورى که بتو داده شده، با خدایى که در درونت هست یکى شده و جایگاه او را از هر نوع پلیدى پاک نگاهدارى، آنگاه زمانى که آن دم امانت، با مرگ جسمانى آزاد میگردد، میتواند بسوى او باز گشته و دوباره بخشى از او گردد.
یک دو روزه چه؟ که دنیا ساعتیست
هر که ترکش کرد اندر راحتیست
یکى دو روز که اغراق است و طول عمر آدمى ساعتى بیش نیست. و گذشتن از پلیدیها، مایه آرامش و سعادتمندى است.
معنى اتریچ راحت گوش کن(١)
بعد از آن جام بقا را نوش کن
و منظور از تارک دنیا شدن این نیست که آدمى برود و یک گوشه نشسته و همه چیز را رها سازد. بلکه برعکس، هر آدمى میبایستى براى راحتى جسمش که حامل دم خدایى است، مبارزه و تلاش کند. ولى رنگ تعلق و دلبستگى ممنوع است و ایندو را باید ترک کرد. چراکه هر چه رنگ تعلق پذیرد، موجب فساد و تباهى و گمراهى است. و بقول حافظ شیرازى، غلام همت آنم که زیر چرخ کبود، ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است.
با چغال بگذار این مردار را
خرد بشکن شیشه پندار را.
این مردار را براى شغالان (چغال) بگذار و آنچه که از تربیت نادرست در مغزت انباشتى و به آن پندار میگویى را مانند شیشه آنچنان خرد کن که تکه بزرگش گرتى باشد. چغال همچنین لقب قبایل بربر چگین و تورگ است و تورگها پیش از هجوم به اتراکیه در غرب ایران و کشتار و آواره نمودن دو میلیون از مردم محلى و تغییر نام اتراکیه به ترکیه و تغییر نام تورگ به تورک و پیش از انتخاب گرگ بعنوان حیوان ملى، چغال را سمبول و لقب خود قرار داده بودند. خود واژه تورگ هم بمعناى چغال و یا معرب آن شغال است.
پاورقى
(١) واژه اتریچ بمعنى رود بزرگ است. این واژه پارسى ( که آنرا اترگ هم مینامند و معرب آن اترک است) از پیوند ات + ریچ تشکیل شده است. ات بمعنى پیوستگى و روانى و ریچ بمعنى بزرگ است و رود اتریچ که بعدها تبدیل به اترگ (رگ زندگى) و امروزه آنرا معرب و بى معنى کرده و اترک مینامند، بدلیل طولانى بودنش که حدود ٧٠٠ کیلومتر طول دارد و در آخر به خزر میریزد، به این نام نامیده شده است.
و واژه ریچ که در زبان پارسى بمعنى بزرگ و زیاد بکار میرود، وارد زبان انگلیسى شده و با همین تلفظ و معناى پارسى یعنى بزرگ مورد استفاده است (ریچ).
اتریچ(اترگ، اترک) نام رودی در مشرق خزر بطول ٧٠٠ کیلومتر در ایران بزرگ است که از کوهستانهاى هزار مسجد در محلی به نام لاله رویان، واقع در ۴۰ کیلومتری شمال خاوری قوچان سرچشمه گرفته و بسوی غرب( هم شمال غربى و هم جنوب غربى) روان میگردد و رود سیمپار(بمعنى پاره اى نقره است که بدلیل رنگ آب آن بدین نام نامگذارى شده است) که انرا به سومبار یا سیمبار تغییر دادند، در قلعه چات به رود اتریچ پیوسته و از دریاچه هایی که همین رود آنها را پدید آورده میگذرد (رود اتریچ در طول مسیر خود، دو دریاچه تشکیل میدهد که متشکل از مردابهای متصل به یکدیگر است. این دو دریاچه دانشمند و تنگلی نام دارند) و پس از عبور از قوچان و شیروان و شمال بیژن گرد(بجنورد) بجنوب غربی مایل گشته و از چلتی الوان گذشته دلتایی تشکیل میدهد و به خلیج حسینقلی میریزد. قسمتی از این رود که میان قلعه چات و خلیج حسینقلی است حد میان ایران و روس است. این رودخانه پس از گذشتن از شهر قوچان و دشتهای شیروان و بجنورد و پیوستن چندین شاخۀ فرعی به آن، از مراوه تپه و هتن (هوتن) در چات به رودخانۀ سیمپار (سومبار) در خاک ترکمنستان متصل میشود و سرانجام در خلیج حسینقلی به دریای خزر میریزد. خلیج حسینقلى نام تغییر یافته خلیجی است در شرق دریای خزر و در آنجا رود اتریچ بدریای خزر می ریزد. اتریچ و یا اترگ ، رودخانه ای دایمی در شمال استان خراسان، شهرستان های قوچان، شیروان، بجنورد، مانه و سمنگان و در استان گلستان، شهرستان های کلاله، گنبدکاووس، و ترکمن، با طول ۵۳۵ کیلومتر. از ارتفاعات ۳۹کیلومتری شرق قوچان سرچشمه می گیرد، نخست به سوی شمال غربی و سپس به طرف جنوب غربی روان میشود. از شمال شهر قوچان میگذرد و پس از ورود به شهرستان شیروان از جنوب شهر شیروان عبور می کند و وارد شهرستان بیژن گُرد و یا معرب آن بجنورد می شود و پس از عبور از شرقِ شهر بجنورد، پس از طی شهرستان مانه و سمنگان، از استان خراسان خارج می شود و با ورود به استان گلستان از شهر مراوه تپه عبور می کند و به سوی روستای مرزی چات، واقع در شهرستان گنبدکاووس، جریان می یابد. در این روستا، با رودخانۀ سیمپار یکی می شود و بخشی از مرز ایران و ترکمنستان، صحراى نادر ترکمنستان و طول ۱۹۰ کیلومتر را تشکیل می دهد و سرانجام در ۳۳کیلومتری شمال غربی گمیشان به دریای خزر می ریزد. طولش در مجموع در حدود ٧٠٠ کیلومتر است. از چات به بعد، در پیرامون رود اتریچ آبادیهایى وجود دارد.
رود اتریچ را از لحاظ طبیعی ـ سیاسی به ۳ بخش تقسیم میکنند:
الف ـ اتریچ داخلی یا بخشی که در داخل خاک ایران است. اتریچ داخلی خود از ۳ قسمت تشکیل میشود: از سرچشمۀ آن در شمال شرقی قوچان تا رضاآباد را اتریچ بالایی مینامند، دشتهای قوچان و شیروان در این قسمت قرار گرفتهاند. از رضاآباد تا مراوه تپه که دشتهای بجنورد، گرمخان، مانه و سمنگان را در بر میگیرد. اتریچ میانی و از مراوه تا دشتهای ساحلی دریای مازندران اتریچ پایینی خوانده میشود. از شاخههای مهمی که به اتریچ داخلی میپیوندد، میتوان رودخانههای فرعی تباریک، پلمپ، رود بجنورد، شیریندره، پیش قلعه، آب خرتوت و چشم شربت را نام برد. اتریچ داخلی بطور کلی شامل ۱۲ حوضۀ فرعی است.
ب ـ اتریچ خارجی به قسمتی از این رودخانه گفته میشود که در خاک ترکمنستان جریان دارد و سیمپار (سومبار) مهمترین شاخۀ فرعی اتریچ در این قسمت به آن میپیوندد. رودخانۀ سیمپار خود از ۳ شاخۀ اصلی تشکیل میشود: شاخۀ شمالی به نام ترکمنان پس از پیوستن به شاخۀ مرکزی سیمپار، به شاخۀ موسوم به چاندر (چندیر) میپیوندد و ۳ شاخه مجموعاً رود اصلی سیمپار را تشکیل میدهند (رزمآرا)
ج ـ اتریچ مشترک که مرز بین ایران و ترکمنستان است. این بخش در نزدیکی محلی به نام پاسگاه پل به تدریج در دشت پراکنده میشود و تنها بصورت فصلی به دریای خزر میرسد (طرح مطالعات، گی اس ای،).
مطابق قرارداد ۱۲۹۹ ق، آب اتریچ میبایستی در قسمت مرزی به تساوی بین دو کشور تقسیم میشد ولى در ۱۳۳۶ ش (۱۹۵۷ م) موافقتنامهای بین دولت شاهنشاهى ایران و روسیه در تهران منعقد شد که اتریچ را متعلق به ایران دانسته و بهره بردارى از آن را بدون اجازه دولت ایران ممنوع میساخت. اما پس از فتنه ٥٧ و اشغال ایران توسط انگلیس و اسراییل این قرارداد هم مانند دیگر قراددادهایى که منافع ایران را تضمین میکرد پاره شد و دولت روسیه در آغازین سدۀ ٢١ م در محلی به نام گادری، سدّی ساخت که باعث تغییر جریان آب رودخانه به سمت شمال و در نتیجه خشکی قسمتهای مرزی گردید.
در جنوب رود اتریچ جلگۀ وسیع و مرتفعاتی است که شاخههای گرگان رود از همین کوهها سرازیر میشوند. قسمت جنوبی آن از کوههای شاهرود شروع شده، به آلاداغ، بینالود، کته شمشیر و جام ختم میشود. بین این دو رشته درۀ وسیع و حاصلخیزی است که رود اتریچ از مشرق به مغرب در آن جاری است و شهرهای مهم خراسان ازجمله قوچان، شیروان و بیژن کرد و یا بجنورد در آن قرار دارند. پس از بیژن گرد، مسیر اتریچ عمیق و پیچاپیچ و کرانههای آن بیحاصل و غیرمسکون است. از چات به بعد، در پیرامون رود اتریچ آبادیهای قابل توجه و مهمی وجود دارد.
تاریخ قبایل تورگ:
تا حدود صد سال پیش، در اطراف اتریچ، در ناحیه مشترک ایران و روسیه برخی طوایف بدوى و بربر بصورت پراکنده زندگی میکردند. سایکس این نواحی را بیابان و صحرایی معرفی میکند که کسی از آن عبور نمیکرده است (ص ۲۱). رضاقلی خان هدایت این نواحی را «محل خطر و خوف» و «صحرای بیکنار»ی میخواند که در آن «نه آبادی نه شجر و نه حجر و نه علامتی است» همو ساکنان آنجا را غالباً «تورگ هاى راهزن یاغی طاغی» میخواند (دومرگان، ۱۴۰-۱۴۱، ملگونوف، ۲۰۴). حمدالله مستوفی نیز در سدۀ ۸ ق دربارۀ این قسمت از رود اتریچ مینویسد که «کنارش اکثر اوقات از تورگ هاى حرامی خالی نبود» (همانجا). این منطقه تا اواخر دورۀ قاجاریه محل برخوردهای نظامی و کشاکشهای فراوان میان حکومت مرکزی و اشرار تورگ بوده است (نک : ابن حوقل، ۱۲۵، حافظ ابرو، ۱۱۷، میرخواند، ۷ / ۱۵۷، ۱۸۰، غفاری، ۳۰۳-۳۰۴، استرابادی، ۸۵، مرعشی، ۹۷) و بدلیل جنگهاى خونبار بین قبایل تورگ و ارتش قاجارى، و کشاکشهایى که بین خود قبایل تورگ رخ میداد، در این ناحیه، شکل ظاهری و اقتصاد روستاهاى مرزى واقع در این منطقه را تحت تاثیر قرار داده و موجب خالى شدن این ناحیه از سکنه شده بود. کرزن از وجود برجهای پناهگاهی بین عشقآباد در ترکمنستان و مشهد و از سرخس تافراه و از شاهرود تا حتی قم گزارش میدهد که روستاییان به هنگام هجوم دستههای تورگ در آنها پناه میگرفتهاند: سایکس، ۲۷).) و از همین روی کوششهایی به منظور جابهجایی طایفههاى ساکن این ناحیه صورت پذیرفته است و این توایف به مناطق مختلف ایران منتقل شده اند که امروزه وجود طوایف مختلف در استانهاى ایران را توجیه میکند(قس: امینالدوله، ۵۷).
رشتهکوه هزار مسجد رشتهکوهی است که ارتفاعات شمال استان خراسان را تشکیل میدهند که به صورت مرزی طبیعی دشت هموار مشهد را از صحرای سرد و خشک نادر ترکمنستان جدا میکند. بلندترین نقطه این رشتهکوه، قله هزار مسجد با ارتفاع حدود ۳۱۴۰ متر در شمال غربی شهر مشهد واقع شدهاست. پیمایش درون درهها و جنگلهای ارس هزار مسجد، و طبیعت بکر و شاداب آن انسان را به وجد میآورد، جایی که آبشار، رود و جنگل، کوه و چمنزارهای زیباییش همه در غباری از مه پوشیده شده و جلوه ای بهشت گونه پیش چشمانتان خلق کردهاست.
نام تاریخى سمنگان در خراسان ایران، ابتدا توسط اعراب به سمنجان و بتازگى توسط تورگها به سمنقان تغییر یافته که نشانگر اشغال ایران توسط این دو قبیله بربر است.
اتریچ همچنین لقب سرزمین ختن است که نام ایالتى در شرق ترکمنستان است. ترکمنستان در زمان قاجارها از ایران جدا شد ولى ترکمن ها خود را همچنان ایرانى میدانند و همچنان تحت تاثیر زبان و فرهنگ و تاریخ پارسى و دین مانوى است. و بخش بزرگى از ترکمنها پارسى زبانند و به زبان پارسى بشدت اهمیت میدهند. ملک ختن در زیبایى زبانزد بوده و واژه پارسى ختن یعنى زیباروی. همچنین واژه ختن نام گونه ای از آهوان است. و در ادبیات پارسى مشک و آهوی مشکین و زیبارویان ختن مشهور هستند، و بعنوان سمبل زیبایى و خوبرویى بکار برده شده اند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر