حکایت شیر و خرگوش۷
آمدن خرگوش نزد شیر و خشم شیر بر وی:
شیر اندر آتش و در خشم و شور
دید کان خرگوش میآید ز دور
شیر كه از عهد شكنی نخچیران و از فریبی كه از آنها خورده بود در آتش خشم و انتقام میسوخت، ناگهان دید، سر و كله یك خرگوش چاق از دور پیدا شد.
می دود بی دهشت و گستاخ او
خشمگین و تند و تیز و ترش رو
خرگوش با قیافه ای حق بجانب، یعنی ترشرو و خشمگین و جدی و بدون ترس، مستقیم بسوی شیر میدوید.
کز شکسته آمدن، تهمت بود
و ز دلیری، دفع هر ریبت بود
١- هرجا خواستید به شما شك نكنند، با قیافه حق بجانب ظاهر شوید. زیرا ظاهری كه از شرم گناه، و از ترس مجازات، شكسته و نگران بنظر آید، نشان دهنده تقصیر و گناه شخص است. ولی با حالت گستاخی و بیباک ظاهر شدن، هرگونه شک و اتهامی را از بین میبرد. ریبت یعنی تهمت و بدگمانی.
چون رسید او بیشتر نزدیک صف
بانگ بر زد شیر، های ای ناخلف
همینکه خرگوش به كنام شیر رسید، شیر غرش زد آهای بدعهد ناخلف!
من که گاوان را ز هم بدریده ام
من که گوش پیل نر مالیده ام
با من بدعهدی میكنی؟ منی كه گاوان نر و پیلهای مست را بخاک کشیدم و از تو خیلی بزرگتر را از هم دریده و مغلوب كرده ام. با من؟
نیم خرگوشی که باشد کاو چنین
امر ما را افکند اندر زمین؟
تو ای نیم خرگوش ناچیز برای من نافرمانی میكنی؟
ترک خواب و غفلت خرگوش کن
غره این شیر، ای خر، گوش کن
ای خر، خواب خرگوشی را فراموش و خوب به غرش من گوش كن، حالا كه كیفرت دادم، خواهی فهمید كه با كی طرفی!
عذر گفتن خرگوش به شیر از تاخیر و لابه كردن:
گفت خرگوش، ای امان، عذریم هست
گر دهد عفو خداوندیت دست
باز گویم چون تو دستوری دهی
تو خداوندی و شاهی، من رهی
خرگوش گفت، ای خداوند و شاه بزرگ، اگر به این حقیر مهلت دهی، دلیل و عذر دیر كردنم را شرح میدهم.
گفت، چه عذر ای قصور ابلهان؟
این زمان آیند در پیش شهان؟
شیر به خرگوش گفت، چه عذر و دلیلی میتواند، گناه یك ابله را برای یك شاه قابل گذشت كند؟
مرغ بی وقتی، سرت باید برید
عذر احمق را نمی باید شنید
٢- با احمق بحث كردن و دلیل خواستن و به سخنانش گوش دادن جز ضرر، و پشیمانی سودی ندارد. شیر به خرگوش گفت، تو مثل خروس بی محلی كه بی موقع آمدی و میخواهی آواز بخوانی! تو را باید لای پلو گذاشت. چرا كه از قدیم گفتند، گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنیم. مولانا، شیر حكایت را فردی آگاه معرفی میكند، ولی چرا این فرد آگاه قصه، مرتبا گول میخورد؟
عذر احمق، بدتر از جرمش بود
عذر نادان، زهر دانش کش بود
دلایلی كه یك احمق برای پوشاندن و شرح اشتباهش میآورد، از گناهش بدتر و ناراحت كننده ترند. چرا كه بدون منطق و بی معناست و مستقیما به شعور و دانش آدمی توهین میكند.
عذرت ای خرگوش از دانش تهی
من چه خر گوشم که در گوشم نهی؟
شیر به خرگوش گفت، تو تصور كردی كه من دراز گوش و احمقم كه با دلایل و عذر بی معنا و منطق، قصد فریب مرا داری؟
گفت، ای شه، ناکسی را کس شمار
عذر استم دیده ای را گوش دار
خرگوش به شیر گفت شاه، این ناكس بی سر و پا را چند لحظه ای قابل حساب كن، و به حرفم گوش كن.
خاصه از بهر شكوه و جاه خود
گمرهی را تو مران از راه خود
به ویژه بشكرانه بزرگی و خردمندی كه داری، گمراه ناچیزی مثل مرا از درگاهت مران.
بحر، كاو آبی بهر جو میدهد
هر خسی را بر سر و رو مینهد
همانگونه كه دریا بشكرانه آبی كه به رود ها و جویبارها میرساند، هر خس و خاشاكی را هم كه بر روی آب مینشیند، تحمل میكند.
کم نخواهد گشت دریا زین کرم
از کرم دریا نگردد بیش و کم
این لطف و كرم دریا، چیزی را از عظمت و بزرگیش كم نمیكند كه هیچ، اثبات گذشت و جوانمردیش هم هست.
گفت دارم من کرم بر جای او
چامه هر کس بُرم بالای او
٣- با هر كسی مثل خودش رفتار كردن، همه جا جواب نمیدهد. پس بهتر آن است كه همه جا مثل خودت رفتار كنی. شیر گفت، اینها درست است، ولی با هر فرد باید مثل خودش رفتار كرد، چرا كه هر چامه ای را باید اندازه صاحب چامه دوخت. و همگان جنبه محبت و احترام را ندارد. و من با هر کس به اقتضای وضع و حالش رفتار میکنم.
گفت بشنو گر نباشد جای لطف
سر نهادم پیش اژدرهای عنف
خرگوش گفت، حالا حرف منو گوش كن، اگر بیراه گفتم، منو بزار جلوی توپ و به اژدرهای قهر و قدرت تسلیم کن.
من بوقت چاشت در راه آمدم
با رفیق خود، سوی شاه آمدم
خرگوش گفت، من و رفیقم، چاشت خورده نخورده، بطرف شبگاه تو دویدیم.
با من از بهر تو خرگوشی دگر
جفت و همره کرده بودند آن نفر
گروه نخچیران بخاطر عهد و پیمانی كه با تو بسته بودند، من و خرگوش دیگری را برای تو گسیل کردند.
شیری اندر راه، قصد بنده کرد
قصد هر دو همره آینده کرد
ما در راه بودیم که ناگهان شیری به من و رفیقم حمله کرد.
گفتمش، ما بنده شاهنشهیم
خواجه تاشان که آن در گهیم
به او گفتیم كه ما خوراك امروز پادشاه بیشه هستیم و سلپان منتظر ماست. خواجه تاش یعنی غلام و به غلامان تورگ دربار قاجارها، خواجه تاش میگفتند. خواجه تاشان یعنی هم خاژه و یا صاحب یکی. دو غلام را گویند که یک صاحب و خاژه دارند. دو بنده یک صاحب.
گفت، شاهنشه که باشد، شرم دار
پیش من، تو یاد هر ناکس میار
آن شیر متجاوز و بیشرم گفت: شاهنشاه كی باشد؟ سلپان اصلی منم، وقاحت كنار بگذار و در برابر من نام هر ناكس و بی سر و پایی را مبر.
هم ترا و هم شهت را بر درم
گر تو با یارت بگردید از درم
اگر از دستم فرار كنید، هم تو، هم رفیقت و هم سلپانت را یكجا از هم خواهم درید.
گفتمش، بگذار تا بار دگر
روی شه بینم، برم از تو خبر
من به شیر متجاوز گفتم، پس اجازه بده تا برای آخرین بار شاهنشاهم را دیده و با او خداحافطی كرده و درضمن به او بگویم كه از این ببعد سلپان بیشه نیست و تو بجایش حاكمی!
گفت، همره را گرو نه پیش من
ور نه قربانی تو اندر کیش من
شیر مهاجم گفت، پس رفیقت را پیش من گرو بگذار تا اگر تو برنگشتی، او را بخورم.
لابه کردیمش بسی، سودی نکرد
یار من بستد، مرا بگذاشت فرد
گریه و زاری و التماسها، پیش آن ظالم كردیم، ولی سودی نكرد، و او رفیقم را زیر پنجه اش نگه داشت و مرا تنها رها کرد.
ماند آن همره گرو در پیش او
خون روان شد از دل بیخویش او
یارم از زفتی سه چندان بُد که من
هم بلطف و هم بخوبی، هم بتن
رفیق من که در گرو شیر متجاوز ماند، و دل خون شد، از چاقی و درشتی سه برابر من بود و همچنین در لطافت و خوبی و مرغوبیت هم از من بالاتر بود.
بعد از این، ز آن شیر، این ره بسته شد
حال ما این بود، كت دانسته شد
شرح حال ما این بود كه گفتم، و من آمدم به تو بگویم كه بخاطر شیر تازه وارد، نخچیران مجبورند، رشته پیمانی كه با تو بسته اند را پاره كرده و از این پس به او خوراك برسانند و شما هم از من میشنوی، بار سفر ببند.
از وظیفه بعد از این امید بُر
حق همی گویم ترا، حق است مُر
و درسته كه حرف حق تلخ است، ولی بقول ما آذریها همینی است كه هست، بودور كه واردو!
گر وظیفه بایدت، ره پاک کن
هین بیا و دفع آن بیباک کن
اگر میخواهی مثل گذشته، هر روز خوراك و روزی بی دردسر داشته باشی، این گوی و این میدان، اول جاده را پاك كن و رقیب مهاجم را از میدان بدر كن.
جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او:
گفت، برخیز و بگو تا او کجاست؟
پیش رو شو،گر همی گویی تو راست
شیر گفت، اگر راست میگی، پیش برو و مرا نزد آن شیر ببر.
تا سزای او و سد چون او دهم
ور دروغ است این، سزای تو دهم
تا او و سد تا مثل او را به سزای تجاوز و بیشرمیش برسانم. و خدا بدادت برسد، اگر دروغ گفته باشی.
اندر آمد چون قراول او به پیش
تا برد شیر را بسوی دام خویش
در ایران كهن، به فوجی از سربازان که پیشاپیش سپاه حركت میكردند و از سیاهی و آمار دشمن خبر میدادند، و در باره سپاه دشمن،اطلاعات جمع كرده و آنرا به سرلشگر میدادند، پیشرو لشکر و یا قراول میگفتند. میفرماید، خرگوش مانند یک پیشرو و قراول جلوتر از شیر براه افتاد تا او را بسوی دامی كه برایش پهن كرده بود، ببرد.
سوی چاهی كاو نشانش کرده بود
چاه مُگ را دام جانش کرده بود
دامی كه خرگوش برای كشتن شیر پهن كرده بود، چاه ژرف و عمیقی بود كه پیش از رفتن به كنام شیر، آنرا نشان كرده بود. مُگ، موگو( بعبارتی مُغ )بمعنی ژرف و عمیق است و معرب آن مُغ نامیده میشود. همان گونه كه مگُوس بمعنای راز و سر و هرآنچه گه نباید گفت را مجُوس مینامند و بدون درنظر گرفتن معنای مگُوس، آنرا به كل ایرانیان بسط میدهند. همانگونه كه همه چیز را اشتباه تلفظ میكنند و تمامی واژگان پارسی را كه حامل چهار حرف پ چ ژ گ است را گرفته آنرا بخاطر عدم توانایی تلفظ و ناقص بودن زبان خود، تغییر داده و این نقص زبان خود را به ایرانیان هم تحمیل كرده اند. و مثلا به: چین میگویند صین. به گچ میگویند جس به چراغ میگویند سراج، به چغندر میگویند، شمندر، به آماچ میگویند آماج، به ژنگ میگویند زنگ، به چامه میگویند جامه، به ژن میگویند جن، به پلاس میگویند لباس، به گابریل میگویند جبراییل، به چاچكند میگویند تاشْکَنْد (پایتخت و بزرگترین شهر ازبکستان كه ایرانی تبار هستند) ووو. از اینها گذشته، طرفه كه به معنی یادگاری نفیس است و معمولا مسافر با خود از سفر میآورد، و طرفه نطنز و طرفه بغداد و طرفه طراز از طرفه های معروف در ادبیات و فرهنگ پارسی است را به تحفه طراز، تحفه نطنز و تحفه بغداد برگرداندند. و هزاران پلیدی دیگر. و من واقعا در تعجبم كه در زمان پهلوی ها حتی یك ادیب پیدا نشد كه به این تجاوز رذیلانه بیگانگان حتی اشاره كند! و شاید هم بودند و بهمین گناه، بطور گمنام، سرشان زیر آب رفت!(٢)
میشدند این هر دو تا نزدیک چاه
اینت خرگوشی چو آب زیر کاه
شیر و خرگوش رفتند تا به نزدیك چاه عمیق و ژرف رسیدند. و خرگوش مانند آبی كه زیر كاه جمع شود، با ظاهری آرام و درونی پر از تشویش بود. سخن كوتاه و حكیمانه «آب زیر كاه» كنایه از هر فرد و یا هر چیزی است كه ظاهر و باطنش با هم زمین تا آسمان فرق دارد، درست مانند تفاوت بین كاه و آب كه هیج وجه تشابه و یكسانی ندارند. در باره چگونگی بوجود آمدن این مثل، داستانهای گوناگونی نقل شده، از جمله اینكه، مردم نابكار روی چاهی را كه كنده بودند با كاه میپوشاندند، و بدین ترتیب دیگران را در چاه آب می افكندند. اینت، به معنای «چنانچه میگویند» است و اینجا اشاره دارد به مثل آب زیر كاه.
آب کاهی را به هامون میبرد(١)
آب، کوهی را عجب چون میبرد
رودخانه عظیم هیرمند كه معروف به رودخانه جاودان است و آبش به دریا و یا دریاچه افسانه ای هامون و یا دریاچه ای كه زرتشت خود را در آن شستشو میداد، در سیستان میریزد، با خود خس و خاشاك زیادی را حمل میكند و این جای تعجب ندارد. آنجا چشمها گرد میشود كه آب، كوهی را با خود حمل كند. و فریب دادن سلپان جنگل و بیشه توسط یك نخچیر و یا خرگوش چرنده، مانند حمل كوه توسط آب است.
دام مکر او، کمند شیر بود
طرفه خرگوشی که شیری ربود
خرگوش كه در میدان مبارزه تن به تن با شیر، بازنده و ناكام بود و توان گرفتن شیر با كمند را هم نداشت، متوسل به مكر و حیله شد و بر سر راه او دام نهاده و خرگوش طرفه(حقه بار و یا مکار)، شیر را دزدیده و با خود بكام مرگ میبرد.
ادامه دارد.
پاورقی
(١) در ایران سه دریاچه معروف وجود داشت،دارد كه در دنیا بینظیر هستند. دریاچه خزر، كه بزرگترین دریاچه دنیاست و یك گنج واقعی برای ایران بود، كه آنرا دزدیده و ضمن غارت منابع آن از جمله گاز و نفت موجود در آن، بخاطر رعایت نكردن مقررات و موازین حفظ محیط زیست، و چون مال مفت بود با دل بیرحم، محیط زیست بینظیر آنرا آنچنان آلوده كردند كه صدها گونه های گیاهی و جیوانی بینظیر آن بطور كلی منقرض شدند. همانكاری را كه ضمن غارت نفت و گاز و منابع خلیج پارس، با محیط زیست خلیج پارس و دریای پارس و صحرای پارس كردند. دومین شگفتی طبیعت ایران، دریاچه نمك رضائیه واقع در آذرآبادهگان است كه بزرگترین دریاچه آب شور دنیا و در دنیا بینظیر بود، چه از نظر وسعت و بزرگی و چه از نظر داشتن موجودات آبزی بینظیر در دنیا، هم گیاهی و هم حیوانی، كه نسلشان تماما توسط جحودا منقرض شد و برای همیشه از بین رفت. و جحودا با همكاری تورگهای اشغالگر آناتولی، این جنایت را پس از فتنه سال ٥٧ و با خشك كردن عمدی این دریاچه شگفت انگیز انجام دادند. سومین دریاچه بزرگ و افسانه ای ایران، كه از بزرگی مانند دریاچه خزر، آنرا دریای زر مینامیدند، دریاچه ٔ مقدس هامون در شمال شرقی سیستان است. آب آن از رودهای هیرمند و فراه رود و خاش و شوررود تأمین می شود. وسعت دریاچه هامون ۵۶۶۰ کیلومتر مربع است. نیمی از آن در استان کرمان و نیم دیگر در سیستان و بلوچستان جای گرفته است. دشت های جیرفت، فاریاب و رودبار جنوب در استان کرمان، و دشت های ایرانشهر، بمپور، سردگان، دلگان، سرتختی و اسپکه در استان سیستان و بلوچستان در نزدیکی منطقه هامون قرار دارند. درون دشت ها امکان کاشتن گیاهان مناطق گرمسیری وجود دارد. ۳۴ هزار کیلومتر از زمین های هامون منطقه کوهستانی است، ۳۲ هزار کیلومتر دیگر آن را دشت ها و کوه پایه ها پوشانده اند و ۳ هزار کیلومتر دیگر باتلاق است. تنوع گیاهی و جانوری در این بخش از سرزمینمان آنچنان شگفت انگیز است كه اشغالگران ایران، بخشی از روی حسادت و بخش دیگری بخاطر بردن منابع معدنی موجود در دریاچه و كل منطقه، رود هیرمند را كه هزاران سال بود خروشان جریان داشت و به رود جاودان و یا رودی كه هیچگاه كم آب نمیشود معروف بود را بر روی دریاچه هامون بستند و دریاچه را نیز از درون دچار انواع و اقسام پلیدیها نمودند، از جمله وارد کردن ماهی علف خواری بنام آمور بدون انجام تحقیق درباره سازگاری آن به منطقه كه پیامدهای فاجعه باری در پی داشت. آمور به سرعت تکثیر شد و تمامی نیزارهای تالاب را بلعید و نابود کرد و به یکی از علت های مهم تغییر منطقه تبدیل شد. ایجاد سد بر روی زمین هایی از جنس گل رس باعث شد جریان آب رودخانه هیرمند کندتر حرکت کند و آب کم تری به دریاچه برسد، بستن سرچشمه هیرمند كه به هامون میریخت و و و دیگر جنایات كه منطقه را محكوم به مرگ تدریجی ساخت. همان بلایی را بر سر دریاچه رضاییه آوردند و پس از خشك كردن عمدی آن، تمامی كف دریاچه كه معدنی از لیتیم بود را غارت كردند. (لیتیم فلزی است كه در صنعت موبایل سازی و موشك و دیگر دستگاههای دیجیتالی كاربرد دارد و بسیار گران و نایاب است). یكی دیگر از دلایلی كه دریاچه های عظیم و شگفت انگیز ایران را جنایتكارانه خشك میكنند، این است كه جحودان دنبال یك چیزی در ایران میگردند كه هنوز آنرا پیدا نكردند و ٤٥ ساله تمامی ایران را بدنبال آن شخم زده و هنوز هم بهوای رساندن آب به مركز ایران، هم درحال نابودی طبیعت و سه نیم كردن ایران و هم جستجو آن چیزی هستند كه در كتب باستان ایران كه پیش از این از ایران ربوده اند، نوشته شده است.
امروزه در منطقه ای كه هامون افسانه ای قرار دارد، گیاهان زیادی وجود ندارد و همین پوشش گیاهی ضعیف موجب شده این در هنگام بارش باران به سرعت سیلاب های ویران گر جاری شود و که نتیجه آن فرسایش خاک و هدر رفت آب است. دریاچه هامون منطقه ای ارزشمند در شرق ایران است که پرنده های بسیاری به آن مهاجرت می كردند. امروزه ۲۳۹ گونه مختلف جانوری در دریاچه زندگی می کنند که از پرتعدادترین آن ها می توان به پلیکان، فلامینگو، غاز، قوی گنگ، باکلان، کفچه نوک،اردک تاجدار، آنقوت، هوبره، کبک، تیهو، عقاب، شاهی، سنقر، شاهین، دال، جغد، پرستوی دریایی، عقاب دریایی دم سفید، عقاب تالابی، سارگپه، مار چلیپر، افعی پلنگی، افعی شاخدار ایرانی، مار جعفری، چلپاسه و یا بزمجه، آگاما، ماهی گرگک، کپور ماهی، آمور سفید و سیاه ماهی اشاره کرد.
دریاچه و تالاب هامون بعد از دریای خزر و دریاچه رضاییه سومین دریاچه بزرگ کشورمان است، همچنین هفتمین تالاب بزرگ جهان بشمار میآید. امروزه دریاچه خود از سه دریاچه کوچک تر تشکیل شده است. پیش از این یك دریاچه، دریا مانند را میماند. امروزه نیز هنگامی که آب دریاچه ها بالا بیاید تشکیل یک دریاچه واحد را می دهند که در استان سیستان و بلوچستان قرار دارد. رودخانه عظیم هیرمند اصلی ترین منبع تامین کننده آب دریاچه هامون است.
در ارتفاعات کوهستانی هامون بارش گاهی به ۶۰۰ میلی متر می رسد اما در قسمت های کم ارتفاع جنوب آن میزان بارش به ۱۰۰ میلی لیتر کاهش می یابد. هامون و منطقه اطراف آن به خاطر ارتفاعی که از سطح دریا دارند در دسته مناطق بیابانی قرار می گیرند. مرتفع ترین ناحیه کوه شاه است که ۴۴۰۰ متر بالاتر از سطح دریا قرار دارد. کم ارتفاع ترین نقطه اطراف آن نیز چاله جازموریان است که تنها ۳۵۰ متر بالاتر از سطح دریا است.
منطقه هامون با این که در مرکز کشور ایران قرار دارد اما رطوبت زیادی از دریای عمان به آن می رسد که آن را متفاوت با دیگر بیابان های کشور می کند. در این ناحیه بارندگی کم و گرما و تبخیر زیاد است اما با وجود رطوبت بالای دریای عمان می توان از منابع تجدید پذیر آن استفاده کرد. در قسمت مرکزی هامون حفره ای بیضی شکل است که تمامی آب های سطحی منطقه به سمت آن جاری می شوند و دریاچه هامون نام دارد.
وسعت دریاچه در فصل های مختلف سال بشدت تغییر می کند هنگامی که در بهترین شرایط خود قرار دارد وسعت آن به ۵۶۶۰ کیلومتر مربع می رسد.
با توجه به تغییر بسیار سطح آب دریاچه، سواحل آن نیز تغییر می کنند. این زمین ها لجنزار و باتلاقی هستند و تنها گیاهان آن خارها و بوته ها هستند. دریاچه هامون در شرق ایران و در سیستان ، کنار دریاچه ٔ هامون سواران قرار دارد. این دو دریاچه ٔ بوسیله ٔ باطلاقی به نام نیزار بهم متصل شده اند. این دریاچه ها در مواقع پرآبی لبریز شده ، آب زاید آنها بطرف جنوب شرقی حرکت میکند و به دریاچه ٔ گودزره میریزد. اطراف این دریاچه را نیزارهای وسیعی فراگرفته که در مواقع بی آبی همه زرد میشوند، ولی در هنگام بهار که ساقه های آنها نرم است به مصرف تغذیه حیوانات و قدری که بزرگ شدند به مصرف بافتن حصیر و ساختن قایق و اسباب های دیگر میرسند. عبور و مرور از دریاچه بوسیله ٔ قایق هایی صورت میگیرد. خشک كردن عمدی بستر دریاچه هامون موجب شده است تا با وزش کوچک ترین بادی ریزگردها از بستر تالاب ایجاد شوند. قطع آب ورودی رودخانه هیرمند، و خشک شدن دریاچه هامون به همراه بادهای موسمی سیستان، مردم سیستان و بلوچستان را با مشکل های اقتصادی، اجتماعی و بهداشتی مواجه کرده است. توفان ها شن های روان را از بستر رودخانه و کشور افغانستان بلند می کنند و به خصوص در فصل تابستان به شهرهای سیستان و بلوچستان، زاهدان و زابل می وزند و زندگی مردم را با اختلالات جدی مواجه كرده است كه تماما بمنظور كوجاندن ایرانیان از این منطقه زیبا و پر بركت است.
در تاریخ و ادبیات ایران بارها از دریاچه هامون یاد شده است. در اوستا بارها با آن اشاره شده و کوه اوشیدا که در جوار آن است محل نازل شدن وحی به زرتشت پیامبر بوده است. امروزه نام این کوه، کوه خواجه است. درباره آن گفته اند، « شهریار سیستان سوار برکشتی روی دریاچه هامون گردش میكرد و میگفتند که در دوره رستم وسعت این دریا بیش از این بود . مؤلف مینویسد:دریای زره (هامون)به سیستان است که درازای آن سی فرسنگ است، و پهنای او هشت فرسنگ وگاه آب این دریا چندان بود که از رودی خیزد که از کرمان بگذرد و به دریای اعظم ریزد.» دریاچه هامون آنچنان بزرگ بود كه گاهی مانند دریاچه خزر، به آن دریای هامون میگفتند. و این البته به پیش از اشغال ایران توسط غرب و اسرائیل یعنی به پیش از فتنه سال ١٣٥٧ برمیگردد.
این دریاچه در ایران قدیم از لحاظ مذهبی دارای جنبه ٔ تقدس بوده ، چنانکه معروف است كه پریان خود را در دریاچه هامون میشستند. و در دوازدهمین هزاره، دوشیزه ای از خاندان بهروز در دریاچه ٔ هامون خود را میشوید و آبستن میشود. در آن روز خورشید در وسط آسمان بی حرکت میماندو آب تمامی كره زمین را دربر میگیرد.
(٢) در گذشته به حكما و افراد با دانش علمی و معنوی بسیار، مُگ میگفتند كه در زمان قاجار ها، این واژه و كلمه به مغ تغییر یافت، چون جحودان عبری و عربی بخاطر ناقص بودن زبانشان، توانا به تلفظ برخی حروف مانند، ژ، پ،چ و گ نبوده و نیستند، بنابراین در زمان ساخت لهجه های خود از زبان پارسی، (كه امروزه زبان عبری و عربی و تورگی و و و ، و یا زبان مادری مینامند!) تمامی واژگان و لغاتی كه این چهار حرف را با خود داشتند، معرب شده و از روی آنها ١٥ كلمه جدید عربی و عبری ساخته شده و بعنوان زبان مادری بكار گرفته میشود، و جالب اینجاست كه این واژگان پارسی كه پس از ربوده شدن به آنها تجاوز هم شده، امروزه از طرف اجانب، مال ما نامیده میشود و پارسی زبانان را از بكار گیری آنها، منع میكنند! واژه مُگ هم به همین سرنوشت دچار گشته و حكمای ایرانی را كه پیش از این مگان میگفتند، مغ و یا مغان نامیدند. بعدها این كلمه ویژه نامیدن رهبران دینی زرتشتی شد، چرا كه بربر ها فرق بین حكیم و فرد معمولی را نمیدانستند و این انحراف و گمراهی بخاطر نداشتن آگاهی و بیسوادی مطلق جحودان عبری و عربی اولیه بود كه به دربار قاجارها نفوذ كرده و با سمت میرزا بنویس، مشغول بكار شده و موجب مخدوش شدن ادبیات و كتب ادبی و تاریخی ایران كه كتب تاریخی دنیا است، شدند و این انحراف بعدها بطور عمدی و با جدیت هرچه تمامتر، صورت گرفت و هنورز هم دریای ژرق زبان پارسی همچنان در معرض تجاوز و تخریب قبایل بغایت بربر است كه امروزه همه كاره هستند. تو گویی با خراب كردن اصل میشود صاحب اصل و نسب شد. و قبایل بربری كه كردار و اعمال وحشیانه ای كه امروزه در دنیا و برضد بشریت انجام میدهند، نشانگر اصل و نسبشان است(هرچند با هزار ترفند و حیله گری خود را به تاریخ تمدن بشر تحمیل كنند) و هنوز صد سال نیست كه با كشتار گروهی مردم صلحجو، صاحب سرزمینهایشان شدند، در كمال وقاحت، همگی، ادعای تاریخ كهن و امپراتوری میكنند!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر