جمعه، اسفند ۲۵، ۱۴۰۲

حكايت شير و خرگوش بخش پنجم


حکایت شیر و خرگوش ۵



ساعتی تاخیر کرد اندر شدن
بعد از آن شد پیش شیر پنجه زن
خرگوش برخلاف دیگر نخچیران كه وقتی قرعه بنامشان درمیآمد، با سرعت یوز خود را به شیر میرساندند، یكساعت درنگ و صبر كرد و سپس سلانه بطرف كنام و شبگاه شیر براه افتاد.
زان سبب کاندر شدن او ماند دیر
خاک را میکند و میغرید شیر
و از این تاخیر و دیر آمدن خرگوش، شیر از خشم مثل مار بخودش میپیچید و میغرید زمین را با پنجه هایش میخراشید.
گفت، من گفتم که عهد آن خسان
خام باشد خام و سست و نارسان
همزمان با خود میگفت، من میدانستم به پیمان فرومایگان خام و نااستوار و ناقص، اعتمادی نیست.
دمدمه ایشان مرا از خر فکند
چند بفریبد مرا این دهر، چند؟
وسوسه های این خسان، مرا بگمراهی كشاند، و این بار اول نیست كه من خام پیمانهای دروغین شده و فریب میخورم. چرا درس نمیگیرم و باز هم فریب میخورم.
سخت درمانده امیر سست ریش
کاو ز خشم و کین، نه پس بیند، نه پیش
سست ریش، یعنی آنكه تحمل و صبرش کم است. شیر كم حوصله كه بر خود و گیرنده هایش كنترل نداشت، درمانده مانده بود، و نمیدانست تكلیفش چیست. و درماندهگی و بیچارهگی و راه پس و پیش را بسته دیدن حكایت تمامی كسانی است كه در زندگی صبور نیستند.




راه هموار است و زیرش دام ها
قحط معنی در میان نام ها
راه زندگی ساده و هموار است. در اینراه فقط باید یك كار كرد، و آن هم اینست كه برای بدست آوردن نان و سرپناه و امنیت جسمی و روحی، كار و تلاش مثبت و سالم انجام داد و دیگر هیچ. راه وقتی سخت و دشوار و تحمل ناپذیر میشود كه یكجای این فرمول درست عمل نكند. مثلا تنبلی و بی غیرتی، موجب فساد، كلاه برداری و دزدی و مال دیگران را مالخود كردن شود. دروغ آدمی را به فتنه و نزاع و دشمنی و خشم و نفرت و كینه راهنمایی كند. بیرحمی و خدانشناسی كار را به قتل و جنایت بكشاند. بی غیرتی و ترس و زبونی و بی همتی آدمی را به ذلت و تحقیر و زبونی و سرسپردهگی و نوكری و رنج ناشی از تحمل این زیبارویان رهبری كند. اینها دامهایی است كه در زیر راهِ هموار زندگی مانند مین عمل میكنند و آدمی را از راه هموار به گذرگاهی ترسناك هدایت كرده و هم زندگی و هم هرچه بنام زندگی است را بی معنی و بی اعتبار میسازند.
لفظها و نامها چون دامهاست
لفظ شیرین، ریگ آب عمر ماست
چگونه آدمی گرفتار این مین های كار گذاشته شده در راه زندگی میشود؟ وقتی كه دچار و اسیر لفظها و نامها و تعاریف مضحك و مسخره ای كه آدما ساخته اند میشود. مانند تعریف زیبایی، تعریف ارزشمند بودن، تعریف روشنفكر بودن و امثال این تعاریف كه از مغز مریض عدهای منفور، بیسواد و بیمار صادر شده است. ریگ لایه ای از زمین است كه بطور معمول درآنجا، آب را میكشد. و خصلت آدمی هم مانند ریگ همه مجاز ها را بخودش جذب میكند.
عمر چون آب است، وقت او را چو جوی
خلق باطن، ریگ جوی عمر توی
آن یکی ریگی که جوشد آب از اوی
سخت کمیاب است رو آنرا بجوی
عمر آدمی مانند آبی است كه در جوی زمان روان است. حالا اگر در این جوی ریگ ریخته شود، چه اتفاقی میافتد؟ آب بجای جاری و ساری بودن، درجا زده و راكد میماند. آب روان صاف و روشن و گورا است. آب راكد، تیره و كدر و بوی ناك و مرداب است. ریگ جوی عمر آدمی، پندار، گفتار و كردار اوست. اگر این سه نیك نباشند، ریگ جوی آدمی، آب و یا عمر او را مكدر و مرداب میسازد. و ریگ زاری كه از آن چشمه بجوشد، از نوادر روزگار است.
یعنی هرجا بخواهند آب جمع نشود، آنجا ریگ میریزند، ببین چقدر كمیاب است كه از ریگ آب بیرون آید! و كی ریگ جوی عمر آدمی، ریگی میشود كه بجای راكد ساختن آب، خود چشمه آب ساز گردد؟ زمانی كه باطن و اخلاق و سه نیك، پاسداری شود.
مولانا می فرماید، هر چوب خط و میزانی كه برای ارزشهای انسانی، توسط برخی از آدمیان ساخته شده اند، هر وسوسه ای كه در گوش آدمی خوانده میشود مانند ریگی است كه در جوی عمر آدمی ریخته شود، و آنرا از جاری بودن، خارج ساخته و بیفایده و بی معنا و محكوم به تباهی كند. پس آدمی باید دنبال آن آب كمیابی باشد كه از زیر ریگ میجوشد. مثلا تعریف آدما برای زیبایی یك زن و یا یك مرد، كوچك و بزرگ بودن اینجا و آنجای آنها است. درحالیكه تعریف واقعی زیبایی برای آدما، تواناییهای آنان است. قدرت روحی آنان است. چگونگی درك زندگی و استفاده صحیح از گیرنده ها و یا حواس ششگانه شان میباشد. بستگی به قدرت كنترلی است كه بر روی این حواس دارند. زیبایشان به خداشناس بودن و درك درست مفهوم انسانیت و چنگ زدن به منبع و اصل خویش است كه همه اینها كالامایی است كمیاب و كیمیا. وانگشت شمار مردمی را پیدا كنی كه به چشمه معرفت و اصل «خدا،انسان» خود دست یازیده باشند.
منبع حکمت شود، حکمت طلب
فارغ آید او ز تحصیل و سبب
کسی که به منبع انرژی و اصل خود دست یابد، و آنرا بطلبد، به مكتب نرفته و خط ننوشته، به غمزه مسئله آموز صد مدرس و پرفسور دانشگاه میشود. نه به كتاب خواندن احتیاج دارد نه به معلم و آموزگار. و نه معیارها و استانداردهایش مانند گولها و احمق هاست.
هست آن ریگ ای پسر، مرد خدا
كو بحق پیوست و از خود شد جدا
در فن شعر، استفاده از «ای پسر» كنایه از آدم خام و بی تجربه و ناآگاه و شاگرد است. میفرماید، ای پسر، آنكه خدا را شناخت با میزانها و ختکش های دیگر آدمیان بیگانه و جدا است.
آب عذب دین همی جوشد از او
طالبان را زآن حیاتست و نمو
آب گورا و جانبخش از ریگ وجود مردمان خدا شناس به بیرون میجوشد، و مریدان را راهی چشمه آب زندگی جاودان میكنند. یك مطلبی كه دانستنش لازم است، مفهوم واقعی مراد و مرشد است. هر آدمی مردمان خدا و مرشد دیگران نیست. حتی اگر چهل سال ریاضت كشیده و در راه خدا سینه خیز رفته باشد. مردمان خدا، آن زنی است كه از كودك خود مثل شیر محافظت میكند و اجازه نمیدهد آب تو دلش تكان بخورد. مردمان خدا آن دلقك خیابانی است كه خنده بر لبان رهگذران میآورد. مردمان خدا آن دختری است كه آنچنان زیبا میرقصد كه چشمها را مرطوب میكند، یا آنچنان تصاویر زیبا طراحی و نقاشی و ترسیم میسازد كه از دیدنشان، لبخند رضایت بر لبها مینشیند. مردمان خدا آن پدری است كه یك قران پول ناپاك بخورد كودكانش نمیدهد. و از اینها و امثال این آدمیان میبایستی درس گرفت و آموخت و آنها را مرشد خود دانست. و اگر بجز اینها، و امثال این مطالب، تعاریف دیگری از مردمان خدا، داده شد، ژاژ خوائی و همان وسوسه هایی است كه در خاژ آدمی(گوش آدمی)خوانده میشود. واژه دین نام فرشته و یا خدای نوشتار و نویسندگی در اساطیر ایران است. و القابی مانند شمس دین و جلال دین بمعنای خداوندان قلم میباشند. و به قرآن و تورات و انگیل که همگی یک کپی تحریف شده از کتاب باستان ایران خداینامه است، دین خدا و یا نوشتار خدا میگویند.
غیر مرد حق، چو ریگ خشك دان
كآب عمرت را خورد اوهر زمان
بجز مردمان خداشناس دیگران مانند ریگ خشكی هستند كه جوی عمر آدمی را پر كرده و مانع از گورایی او میكردند. زمان با آنها محكوم به تباهی است. و بودن باآنها، تلف كردن عمر است و بس.
طالب حكمت شو از مرد حكیم
تا از او گردی تو بینا و علیم
پله اول رسیدن به معرفت فراگیری دانش در امور طبیعی است. مثل كشاورزی، زمین شناسی، فیزیك، شیمی، زیست شناسی، جانور شناسی ووو، از كسانیكه در این امور توانا هستند و میدانند و میدانند كه میدانند، حكمت و دانش آموز تا چشمهایت بر روی واقعیتهای دنیا باز گردد.
لوح حافظ، لوح محفوظی شود
عقل او از روح، محفوظی شود
وقتی ذهن و حافظه آدمی از دانش و علوم طبیعی پر شد، خرد یافته و هنگامی كه آدمی با ذهن پر از دانش طبیعی، با سه نیك آشنا و آنها را پاس داشته باشد به معرفت خواهد رسید و پس از آن عشق بخدا آغاز میشود و باقی ماجرا كه شادی است و لذت و كمال سعادت.
لوح محفوظ اصطلاحی است كه به کتاب «خرد جاودان» هوشنگ شاه تعلق دارد كه از جنس نور است و هیچ دانشی نیست كه در آن یافت نشود. كتاب خرد جاودان كه به آن لوح محفوظ هم گفته میشود را بگفته شاهنامه هوشنگ شاه نوشته است. (١) همین را هم به تورات و هم به عربی به قرآن نسبت داده اند.
چون معلم بود عقلش ز ابتدا
بعد از این شد عقل، شاگردی ورا
چون از روز اول با خرد خود جلو رفت و كردار خردمندانه پیش گرفت، پس بجایی رسید كه خرد شاگرد او گشت و از او آموخت و درس گرفت.
هر که ماند از کاهلی بی شکر و صبر
او همی داند که گیرد پای جبر
هر کسی که از کاهلی و سستی، شکر و سپاس واقعی كه همان كار و تلاش و جهد و كوشش است را جای نیاورد، درنتیجه از روی ناچاری راه جبر پیش میگیرد زیرا جبر لایق اشخاص بی مایه و تتبل و بیکار و عار است.
هر که جبر آورد، خود رنجور کرد
تا همان رنجوریش، در گور کرد
هر کس به جبر متوسل شود، درواقع خود را پریشان و بیمار کرده است و سرانجام همان پریشانی و بیماری، او را به بستر گور خواهد فرستاد.
گفت مانی که رنجوری به لاغ
رنج آرد تا بمیرد چون چراغ
مانی میفرماید، بیهوده اظهار کسالت کردن و خود را بیمار نشان دادن براستی که سبب پیدایش بیماری میشود و شخص از درون می میرد مانند چراغی که خاموش میشود.
جبر چه بود، بستن اشکسته را
یا به پیوستن رگ بگسسته را
معنی واژه جبر چیست؟ آیا نشستن و به امید خدا ماندن تا پای شكسته خوب شود و یا رگ پاره شده كه اگر بسرعت بسته نشود موجب مرگ آدمی میگردد، خود بخود بسته شود؟ آیا این جبر قادر به بستن استخوان شکسته و پیوند دادن رگ گسسته است؟
چون در این ره پای خود نشکسته یی
بر که میخندی، چه پا را بسته یی؟
ای كسانیكه به جبر و سرنوشت از پیش نوشته شده اعتقاد تام و تمام دارید، پس چرا وقتی پایتان نه در راه كار و كوشش، بلكه بدون دلیل و مثلا سقوط از جایی، میشكند، بجای اینكه خوشحال باشید خدا پای شكسته تان را خوب میكند، فورا پیش پزشك رفته و آنرا میبندید؟ خودتان را مسخره كرده اید یا دیگران را؟
و آنکه پایش در ره کوشش شکست
در رسید او را براق و بر نشست
ولی کسی که در راه بدست آوردن یك زندگی سالم و پر تلاش، پایش بشکند. از طرف خداوند به او یاری رساتده شده و یا دردش بزودی تسكین میابد و یا شكستگی پایش بدون دردسر درمان خواهد شد. براق بمعنی سریع و زود مثل برق است.
حامل دین بود او، محمول شد
قابل فرمان بُد او، مقبول شد
آدمی كه برای زندگی تلاش و حركت میكند، كرم و بركت خدا هم شامل حالش گشته و حامل لطف خدا میشود. خداوند او را از درجه پایین به مراتب بالا میكشاند. و از نوكری و فرمانبری به فرمانده ای و سروری میرساند.
تا کنون فرمان، پذیرفتی ز شاه
بعد از این، فرمان رساند بر سپاه
و این پاسخ به آندسته از كسانی است كه همیشه مینالند و میگویند كه بندگان خوب خدا بودند و ختا نكرده اند ولی روزیشان كم و بی رونق است، خرده نانی دارند و سر سوزن آرامشی و میرسند چرا خدا نظری به آنان نمیكند! دراینجا بطور واضح میگوید، انسانی عزیز خداست و لطف و كرم خدا شامل حالش میشود، كه سالم زندگی كند. فعال در راه سالم و راه راست باشد. بجز این هیچ آدمی نمیبایست انتظار باز شدن درب رحمت شود. ابراهیمیان یك داستان از داستانهای باستان كش رفتند و در دفتر و دستك خود آنرا بنام ابراهیم و زن دومش ثبت كردند. و داستان از این قرار است كه وقتی زن اول ابراهیم كه خواهر او هم هست، در سن نود سالگی حامله میشود، به ابراهیم میگوید كه دیگر چشم دیدن هاجر، زن دیگر او را ندارد، پس باید او را رها كند. ابراهیم هم در كمال بیغیرتی، نامردی و بیشرفی، زن جوان و كودك نوزادش را برداشته و به بیابان زده و او را در بیابان، گرسنه و تشنه رها میسازد. هاجر نوزاد در بغل، افتان و خیزان در بیابان براه می افتد تا خود را نجات دهد. دراینحالت كه تشنگی بر او غالب میشود، مرتبا سراب دیده و بدنبال آب، درپی سراب میدود. و آنقدر این دویدنها ادامه مییابد كه در مسیری كه میدویده چاله ای بوجود آمده و آب از آن بیرون میزند. كه البته ابراهیمیان همین را هم بخدای ابراهیم وصل كرده و میگویند خداوند دلش برحم آمده و چشمه آبی را برای هاجر باز كرده است. امروزه كه ابراهیمیان مخ شسته به حج میروند، برای بزرگداشت جوانمردی ابراهیم، به تقلید از هاجر بیچاره مسافتی را مثل آب اماله رفت و برگشت میكتنند كه به این كار، سعی درمراسم حج میگویند. حالا چرا این داستان را كه مانند همه چیزهای دیگر ابراهیمیان یك كپی مسخره و مضحك از داستانهای باستان هست، را نوشتم؟ تا بگویم كه همان خدای پر از نقص ابراهیمیان، هم پیامش با نقل این داستان این است كه از تو حركت، از من بركت. یعنی اگرهاجر مینشست و منتظر میشد تا خدا به او آب برساند، خود و نوزادش از تشنگی تلف شده و نامشان در تورات عبری ودر قرآن عربی نمیآمد. آدمی كه خود را از تنبلی به تخت روان بسته و چون كاری نمیكند، پس ختائی هم مرتكب نمیشود، و مرتبا هم از ته دل آه كشیده و خدایا شكرت را با صدا بلند و طلبكار سر میدهد! عزیز خدا نیست. با اینكه ختائی نمیكند و همواره، زبانی شكرگزار هم هست. و در اینجا میگوید، راه پیشرفت و از فرمانبری به فرمانده سپاه رسیدن، جبر و سرنوشت نیست، تلاش و جهد و كوشش خود آدمی است.
(ای دل به هرزه دانش و عمرت بباد رفت
سد مایه داشتی و نکردی کفایتی)
تاکنون اخت، اثر کردی در او
بعد از این باشد امیر اختر او
میفرماید، اگر تا لحظه تولد، سرنوشت نقش داشته است، با جهاد، و با پاسداری همزمان از سه نیك، سرنوشت ساز خواهی شد. و آدمی خود تبدیل به سرنوشت میشود. و دیگر هیچ سرنوشتی برای او رقم نمیخورد.
تازه کن ایمان، نه از گفت زبان
ای هوا را تازه کرده در نهان
ای مردم كه مرتبا در دل، در نهانتان، به وسوسه ها می اندیشید و اگر آب ببینید، سكوی قهرمانی را میزنید، شما خدا را میخواهید؟ تلاش كنید، مادی و معنوی. چون حرفی، همه كس قهرمان است.
تا هوا تازه ست، ایمان تازه نیست
کین هوا، جز قفل آن دروازه نیست
تا وقتی که هوای تنبلی، كاهلی مال مردمخوری، دزدی، كلاه برداری و و و بجای زور خرد و بازو عمل میكنند، حكایت پریشانی، ساحل و پایانی ندارد.
کرده ای تاویل، حرف بکر را
خویش را تاویل کن، نی ذکر را
سخنان خردمندانه را میشود، به دلخواه خود معنی كرد و لذتش را برد. همانكاری كه اكثرا میكنند. پرسش اینجاست كه بهره اینكار چقدر است، كه آدمی بخاطرش، یگانه سرمایه واقعی كه دارد، یعنی جان و روح خود را بحراج بگذارد؟
حرف بكر، و یا سخن راست را تاویل كرده ای، بدلخواه خودت آنرا معنی كرده و بكار گرفتی. خودت را با گفتار راست، تاویل كن و از ظاهر و صورت، به معنا و باطن درآ.

پاورقی
(١) هوشنگ نام پسر سیامک و نام فرزند چهارم كیومرث(آدم) است که یکی از سلاطین پیشدادی بود. هوشنگ شاه آتش را كشف كرد و به بخاطر این كشف عظیم دستور داد روزها جشن و سرور برگزار كردند. (چهار شنبه سوری احتمالا به مناسبت كشف آتش جشن گرفته میشود.) سپس توسط آتش، آهن را از سنگها جدا ساخت و ابزار و اسباب كشاورزی را اختراع كرد. شهر و كاخها و بناهای عظیم نهاد و ابزار جنگ مانند شمشیر و سپر و خنجر ساخت تا آدمیان را از آزار شیاطین دور گردانید. در تورات او را ارفخشدبن نامیده و پیغمبر میدانند. کتاب جاویدان خرد که به جاوید خرد هم اشتهار دارد و به آن لوح محفوظ هم میگویند از او یادگار مانده است.
هوشنگ دومین پادشاه پیشدادی پور سیامک پور كیومرث بوده و بعضی نسبت او را چنین تحقیق کرده اند: هوشنگ پور فرداد پور سیامک پور میشی پور كیومرث. وی بعد از كیومرث پادشاه شد و از دماوند که اولین شهر روی زمین است و آنرا كیومرث بنا نهاده است، به پارس رفته و در استخر آرامگاه گزید. بنابراین شهر استخر را زمین یا بوم شاه نام نهادند. او پادشاهی دانا و بینا و یزدان ستای و عادل بوده و او را پارسیان پیغمبر بزرگ شمارند و گویند بر وی کتاب آسمانی نازل شده و آن مشتمل بر سی وهشت آیه بوده و ساسان پنجم بعد از او آن را ترجمه کرده و داخل کتب پیغمبران بعد از مه آباد و دساتیر اینک حاضر است و مجمع آن نامها است. و گویند پارس نام پسری داشته که زبان پارسی ملک پارس منسوب بدو است.
تصرفات و اختراعات بسیار از او نوشته اند و کلمات حکمت از او نقل کرده اند و شهر شوش و آروپه را از بناهای او دانسته اند. از هنگام وفات كیومرث تا هوشنگ دویست وبیست وسه سال فاصله بوده و او پانصد سال عمر نموده و کتاب خرد جاودان (لوح محفوظ) از تألیفات او است که در حکمت عملی نگاشته است. گنجور پور اسفندیار که از سلاطین جم است آن را از پارسی پهلوی به زبان متداول ترجمه نموده، است. و آن کتاب را هوشنگ شاه برای پند و اندرز پسر خود و ملوک آینده پارس مرقوم نموده بود و در تواریخ آن ثبت است. هوشنگ شاه كتب متعدد نوشته است. انوشیروان عادل، كتاب خرد جاویدان را در جوف شکم آهویی زرین نهاده در ایوان خود قرار داده بود.
مدت پادشاهی او را چهل سال گفته اند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر