داستان خلیفه جحودان که دشمن مانوئیان بود.
در این بخش مولانا به چندین مطلب مهم از جمله «زادمُرد» و یا تناسخ میپردازد. و منظور این است كه، آدمی پس از مرگ در پیکری دیگر باز زائیده میشود. این باززائی بارها و بارها تا جاودانگی او، تکرار خواهد شد. مانند درختان که در پائیز کهنسال میشوند، در زمستان میمیرند، در بهار زنده میشوند و در تابستان بثمر مینشینند. و درختان تقریبا صاحب عمری جاودان هستند، اگر آدمیان دخالت نکنند. «زادمُرد» را نیاکان دانشمند ایرانیان، چرخه هستی یا زاد و مرگ مینامیدند. و معتقد بودند که در اینراه دل بستن، رنج آدمی است. مولانا از قول مانی میفرماید: با مشکلات زندگی، باید رو در رو مواجه شد و غمها و دردهای حیات را آزمود و آموخت. آنچه ما داریم و نمیخواهیم، رنج است، اما آنچه میخواهیم و نداریم هم رنج است و علت رنج درخواست های پایان نیافتنی ماست. ( ور نبودی او کبود از تعزیت )
رستگاری در وحدت با خدای درون، و در هماهنگی و هارمونی با طبیعت است. در این اتحاد، آدمی جزء و خدا کل است. و درهای جهان جاودان بروی همگان گشوده است. راه رسیدن به پایندگی و جاودانگی(نیروانا) راه معرفت است و رسیدن به معرفت، راستی است که در حد جملگی مردم روی زمین است. پس رستگاری آدمی در دست خود اوست و نه وابسته به نیروی کور و ناپیدائی که فوق بشر قرار داشته باشد.
پس آنچه که بزرگان میگویند، را کورکورانه نباید پذیرفت. آنچه را که از معلمان خویش شنیده میشود، چون استاد ما هستند، به یقین نباید پذیرفت. همه امور را باید به محک خرد و عقل سلیم خود سنجید و با تجربه خود آموخت. تنها بر خود تکیه كرد. و باید به حقیقت كه روشنائی و نور است و تنها پناهگاه آدمی است، متکی بود، چراكه پناهی بجز این نیست. پناه خود و نور درون و روشنائی خویش باید بود.
ادامه مثنوی:
صد هزاران بحر و ماهی در وجود
سجده آرد پیش آن دریای جود
آدمی قطره ای از اقیانوس نیست، بلكه اقیانوسی در یك قطره است. و صدها هزار دریا و ماهی در وجودش هستی دارد كه تمامی در برابر دمی كه در درونش دمیده شده نه تنها هیچند، بلكه سجده گزار او هم هستند. او دریای جود است. جود را بمعنی بخشش و كرم و سخاوت معنی كردند. ولی در اینجا، به معنی، مرگ و زندگی با هم، معنا میدهد. دریای جود، كنایه از آنكه زندگی میدهد و زندگی میگیرد، است. و در اینجا اشاره به زادْمُرد و یا تناسخ دارد. آدمها هزاران بار میمیرند و زنده میشوند و از هر بار زندگی، كوله باری از تجربیات را با خود حمل میكنند كه در وجودشان نهفته است.(در ژن هایشان ) و درست مثل سنجابها كه تمام طول تابستان گردو و بادام و فندوق، در زمین پنهان میكنند ولی در زمستان، وقتی برف زمین را میپوشاند، فراموش میكنند كه جای گنجشان، كجاست، آدما هم تجربیات هر بار زندگی را در خود پنهان میكنند ولی در زندگی بعدی آنها را فراموش میكنند، مگر اینكه به منبع چنگ بزنند و به او دست یازند. بر طبق حضرت مانی دانشمند و عجوبه ای كه دیگر، و هرگز دوباره زائیده نخواهد شد، هم ماده جاودان است هم ورای ماده. مرگ وجود ندارد، فقط اتاق انتظار است و بس. و متاسفانه دیر فهمیدیم كه نباید برای «كالبد وام گرفته شده» بهائی بیش از ارزشش قرار دهیم.
چند باران عطا باران شده
تا بدان آن دریا، دُرّ افشان شده
دقیقا مثل درست شدن مروارید در صدف، كه بر اثر تكرار هزاران باره، بارش باران بر روی دریا، ساخته میشود، آدمی هم چنین سفری را طی میكند تا به آن گهر دوست داشتنی، تبدیل شده و گهر ناب شود و خدا شود و جاودان بماند.
چند خورشید کرم افروخته
تا که ابر و بحر، جود آموخته
چندین بار خورشید و تابش مهر را تجربه میكند، تا تازه بفهمد، جود(تناسخ) چیست.
چند خورشید كرم تابان بده
تا بدان، آن ذره سر، گردان شده
چندین بار مهر تابان و لطف او شامل حال آدمی گشته، تا این ذره از سرگردانی و نادانی نجات یابد و سر آن محور اصلی بچرخد.
پرتو ذاتش زده بر مهر و تین
تا شده دانه، پذیرندهُ زمین
ابر و باد و مه و خورشید و فلك دركارند تا این روند ادامه یافته و آدمی جاودان گردد. از لطف و كرمش هست كه امروزه زمین پذیرنده آدما شده و آنان را در خودش پرورش میدهد. واژه پارسی تین در اینجا بمعنی خاک است.
خاک امین و هر چه در وی کاشتی
بی خیانت جنس آن برداشتی
چراكه خاک، امانتداری درستکار است و هر چه بگیرد، همان را تحویل میدهد. جسم و كالبد تحویل میگیرد، جسم و كالبد تحویل میدهد.
این امانت، ز آن عنایت یافته است
کافتاب عدل، بر وی تافته است
اگر زمین چنین امانتدار است، دلیلش تابش خورشید بر اوست. پس آنچه سبب جاودانگی آدمی میشود، رو آوردن به مهر و نور و روشنائی و راستی و شفافیت و آئینه سالاری و یا «به آئین» حضرت زرتشت است.
تا نشان حق نیارد نوبهار
خاک سرها را نسازد آشکار
تا آدمی با کردار نیک نشان ندهد كه بدنبال راستی است، به منبع دسترسی نخواهد یافت. درست مثل دانه ای كه تا نسیم بهار و گرم شدن زمین را حس نكند، سر از خاك به بیرون نمیآورد.
آن جوادی که جمادی را بداد
این هنرها، وین امانت، وین سداد
خداوند است كه به جماد(ماده ای كه نه زنده است و نه مرده، و در اطاق انتظار است، جماد نامیده میشود، مانند تخم و بذر گیاهان، مانند زمین) این هنر و علم و معرفت را عطا كرده است.
آن جماد از لطف، چون جان میشود
زمهریر، از قهر پنهان میشود
همان خداوندی كه جماد را آفریده و به آنها دوباره زیستن را آموخته، همان خدا هم در نهاد آدم جمادی را قرار داده كه تنها توسط نزدیكی به ذات مقدسش و چنگ به دریای رحمتش، دوباره زنده خواهد شد و او را به خدایش خواهد رساند.
در لغتنامه ها دو واژه، تموز و زمهریر از جمله كلمات پارسی هستند كه معنای واقعی آنان پنهان و یا گم شده است. تموز را به خورشید و یا گرمای چله تابستان معنا كرده اند و زمهریر را به زمستان بسیار سرد و یا جایگاه بسیار سرد. ولی ایندو واژه، فقط گاهی به این معانی بكار میروند و در خیلی از نوشتار بزرگان ما، معنای گسترده تر و حتی معنای دیگری را شامل میشوند. و درست دراینجا هم زمهریر معنی سرمای سخت را نمیدهد. و بیشتر معنی پوست سخت و خشن و یا پوستی كه شبیه پوسته بذر است، را دارا است. و در اینجا میگوید، آن دانه به لطف خاک و خورشید جان گرفته و از خاک بیرون میآید، و هنگامیکه دانه شكافته شده و جوانه زد، پوسته دانه(زمهریر) قهر كرده و در خاك ناپدید و یا پنهان میگردد.
هر جمادی را کند فضلش خبیر
غافلان را کرده قهر او ضریر
راستی میتواند هر جماد را خدا كند! از راه راستی، یك جماد، میتواند به جاودانگی رسیده و خود، خدا شود. از جمادی مردم ووو، هر جمادی را كند فضلش خبیر، و خبیر از القاب خداست.
درحالیكه گمراهان و افراد پلید مانند كوران و نابینایان راه میروند.
ضریر، نابینا
جان و دل را تاقت این جوش نیست
با که گویم، در جهان یک گوش نیست
به هر كه بگوئی، كه «راستی» و پارسائی دارای این قدرت است كه از یك جماد، پایندگی و خدا بسازد، در بهترین حالت، میخندد و گوینده را بسخره میگیرد! و با اینكه این یك واقعیت ساده است ولی باور آن برای هركسی اسان نیست. و مولانا از این ستم، كه بجان آدمیان است، شكایت دارد.
هر کجا گوشی بُد، از وی چشم گشت
هر کجا سنگی بُد، از وی یشم گشت
هر كه فهمید من چه میگویم، به معرفت و چشم سوم و خدا میرسد. و خانه اش آباد و دست به سنگ بزند، گهر میگردد. هركه نفمید، دچار است تا انتها.
کیمیا ساز است، چبود کیمیا؟
معجزه بخش است، چبود سیمیا؟
در نزد نیاكان خردمند ما، سیمی و یا علم سیمی همان است كه امروزه به آن شیمی میگویند، و نیاكان دانشمند ما، بر اساس علم شیمی موادی میساختند كه نزد نادانان و جاهلان حاشیه نشین شهرهای پارسی، به معجزه و اعجاز و حیلت ساختن و فسون کردن و مکر کردن و نیرنگ ساختن شناخته شده و هنوز هم اعجاز آنان را به آدم فضائی ها نسبت میدهند. نیاكان ما با این علم، مواد را بر حسبِ طبیعت به چهار دسته تقسیم کرده اند و آنرا چلیپ مینامند. چهار عنصر اولیه آفرینش و یا چهار عنصر بنیادین از نظر دانش پارسی عباتند از: نور، آتش، ظلمات و آب. که در بین خرمن مردم به نامهای هوا، آتش، خاک و آب شناخته میشوند. همانكه امروزه بعنوان ماده و چهار حالتش جامد و مایع و گاز و آتش تقسیم میشوند. اما علم كیمی كه به آن كیمیا و كیمیاگری میگفتند، علمی است كه از هر سیمیدان و یا شیمیدان، برنمیآید. و بسیار برتر از علم شیمی است. و كیمیاگران از میان رفتند، علمشان گم شده و دیگر هم كیمیاگری در بین ما پدیدار نخواهد شد. چراكه یك كیمیاگر مانند ذکریای رازی و خیام میبایستی در تمامی رشته های علمی، از ریاضیات و فیزیك و شیمی و نجوم و زیست شناسی و موسیقی و ادبیات و فلسفه به مقام دانشمندی رسیده باشد. و این از هر كسی برنمیآید. مثلا حضرت مانی كه یك كیمیاگر بود، با علم خود گوی بلورینی ساخته بود كه مانند خورشید میدرخشید و تا ده ها كیلومتر پیرامون خود را روشن میكرد و به ماه سیام یا ماه نخشب معروف بود. از جمله میگفتند كه او با این گوی میتواند آینده را ببیند و پیشگوئی كند. در كتب مختلف او هم پیشگوئی های زیادی نوشته شده است. یا مثلا ذکریای رازی از دیگر دانشمندان علم شیمی ایران، كیمیاگری میدانست و میگویند میتوانسته است، مس را تبدیل به طلا كند و یا قلع را تبدیل به نقره سازد. در اینجا مولانا میگوید هر دو علم كیمیا و سیمیا در برابر علم آدمی كه به معرفت رسیده و چشم سوم و یا بصیرت یافته، هیچ است. اینها كسانی هستند كه خاك را به یك نظر كیمیا كنند. و یا بگفته حافظ دوست داشتنی:
آنانکه خاکرا بنظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی بما کنند؟ حافظ
این ثنا گفتن ز من، ترک ثناست
كاین دلیل هستی و هستی خطاست
مولانا میفرماید، كسی كه خدا را شناخت، به ثنای او ناتوان است، چرا كه ثنا گفتن و تعریف و تمجید از پروردگار كردن، از كسی برمیآید كه هنوز درگیر چون و چرا است. آدمی كه او را بشناسد از همه آلم جداست.
پیش هست وی بباید نیست بود
چیست هستی پیش او کور و کبود
آدمی كه حتی ذره ای از ذات مقدسش را دریافته و حس كرده باشد، براستی خجالت میكشد از گفتن، از منم زدن، از اظهار وجود كردن.
گر نبودی کور، از او بگداختی
گرمی خورشید را بشناختی
اگر كور نباشی و براستی او را بشناسی، خورشید را تجربه میكنی، و برای كسی كه در برابر خورشید ذوب شده باشد، گرمخانه و تنور و حتی آتش، خنده دار است.
ور نبودی او کبود از تعزیت
کی فسردی همچو یخ این ناحیت؟
میفرماید اگر انقدر دل به این و آن چیز، نبسته بودی كه از غم از دست دادن، این و آن، تا این حد مكدر و یا كبود شوی، از شور و آتش عشق راستین، بی بهره نبودی.
تعزیت، یعنی تسلیت گفتن به عزادار و به شکیبائی خواندن. در مقابل تهنیت است. ولی در اینجا کنایت از چیزی را ازدست رفته دانستن، است. دل از چیزی برگرفتن بخاطر از کف رفتن آن، است
فسردی همچو یخ از زهد کردن
بسوز آخر چو آتش گاهگاهی. عطار.
همچو یخ افسرده بودن یعنی سخت سردنفس بودن. دم سرد داشتن. مقابل دم گرم و گیرا داشتن. از شور و آتش عشق بی بهره بودن است.
هشت جنت نیز آنجا مرده است
هفت دوزخ همچو یخ افسرده است. عطار
ادامه دارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر