داستان جحودان که مانوئیان را میکشتند بخش شش
تصویر حضرت مانی پیامبر دانشمند و هنرمند و نابغه ایرانی كه توسط داوینچی كشیده شده است. درباره علامت انگشتان مانی و گوی جهان بین و یا ماه نخشب كه در دست دارد سخن بسیار است.این تصویر توسط جحودان به اعراب فروخته شده و اینك در كاخ خلیفه عربستان جعلی است.
در این بخش مولانا شرح میدهد كه چگونه جحودان آئین حضرت مانی را با مختوش كردن آن از دنیا زدودند و در دوازده توماری كه جحود خبیث به دوازده شاه مانوی داد، دستورات مذهبی وارد كرد كه نه تنها باهم اختلاف داشته بلكه خود را بهتر از دیگری میدانستند. و در نتیجه موجب اختلاف جاودان بین مردم دنیا گشته و شعله نفرت و كینه و دشمنی و جنگی را روشن كرد كه تا امروز خاموش نشده است. و در عوض مذهب جحودی را تنها با تغییر نام جحود به نامهای دیگر، در دنیا و دربین مردم مانوی دنیا پراكندند. و مثلا آنچه كه امروزه مسیحیت و یا اسلام نامیده میشود در واقع همان اساس گمراهی و خدانشناسی و گوساله پرستی آئین جحودی است كه در مرامنامه و یا فرعیات كمی تا قسمتی با جحودی تفاوت دارد. و اینكار نه فقط بقیمت جان میلیونها انسان بلكه بقیمت نابودی میلیونها گونه گیاهی و جانوری در تمامی دنیا در طول دو قرن، گذشته شد و بشر را دچار پلیدی و رنجهای هولناك ناشی از آن ساخت. و البته امروزه حكایت همچنان باقیست.
قوم مانی را بُد اندر دار و گیر
حاکمانشان ده امیر و دو امیر
وزیر مكار برای خلیفه جحودان نوشت كه مانوئیان دوازده شاه دارند كه همگی با ملت هایشان مرید و مطیع من هستند و هرچه بگویم انجام میدهند.
هر فریقی مر امیری را تبع
بنده گشته میر خود را از طمع
این ده و این دو امیر و قومشان
گشته بند آن وزیر بد نشان
اعتماد جمله بر گفتار او
اقتدای جمله بر رفتار او
پیش او در وقت و ساعت هر امیر
جان بدادی، گر بدو گفتی كه میر
چون زبون كرد آن جحودك جمله را
فتنه ای انگیخت از مكر و دها
وقتی وزیر مكار جحود همه را زبون و ذلیل و مطیع خود ساخت، و از حماقت همگی مطمئن شد، شروع به فتنه انگیزی كرد. واژه پارسی «دها» یعنی فتنه ای كه از پیش طراحی شده.
ساخت توماری بنام هر یکی
نقش هر تومار، دیگر مسلکی
وزیر جحود مکار بنام هر یک از آن شاهان دوازدهگانه مانوی توماری ترتیب داد که هر یک از تومارها حاوی احکام جحودی بود كه در اساسنامه یكی و در مرامنامه با هم تفاوتهایی داشتند.
حکمهای هر یکی نوعی دگر
این خلاف آن، ز پایان تا بسر
اساس تومارها همگی جحودی و یكسان بود و اینكه خدای یكتائی وجود دارد كه در آسمانها نشسته و فرشتگانی در دربارش حاضر بخدمت ایستاده اند و صاحب جهنم و بهشتی است و شیطانی دارد كه آدمیان را میفریبد ووو، ولی هر تومار دارای دستور عملهای متفاوتی بود كه با دیگر تومارها تفاوت داشت. مثلا در یكی خوردن شراب حلال و در دیگری حرام میبود. مولانا در ادامه بشرح برخی از این تفاوت ها میپردازد.
در یکی راه ریاضت را و جوع (۱)
رکن توبه کرده و شرط رجوع
مثلا در یکی از تومارها، ریاضت و گرسنگی و پرهیز از لذتهای مادی را فضیلت نامیده و آنها را تنها راه توبه از گناهان و رسیدن به خداوند، قرار داده و بعنوان یك ركن مذهب نامیده بود.
در یکی گفته، ریاضت سود نیست
اندرین ره، مخلصی جز جود نیست
وزیر جحود در تومار دیگری كه بدست شاه بعدی داد، نوشته بود که ریاضت هیچ سودی ندارد بلکه تنها راه نجات، سخاوت و بخشش است.
در یکی گفته که جوع و جود تو
شرک باشد از تو با معبود تو
در توماری دیگر نوشته بود كه هم ریاضت و هم بذل و بخشش از بیخدایی و كفر و شرك است.
جز توکل جز که تسلیم تمام
در غم و راحت همه مکر است و دام
و درعوض تنها راه را، تسلیم مطلق به سرنوشت و توكل و سپردن شالوده زندگی بدست خدا، نامیده بود. چنانکه پیش قدرت حضرت حق، چنان باشی كه مرام مُرده است، آنچنانكه جسد و مرده را هیچ ارادت و تدبیر و حرکتی نباشد.
در یکی گفته که واجب خدمت است
ورنه اندیشهٌ توکل تهمت است
در تومار دیگر گفته، آدمی باید همه تلاش خود را برای رسیدن بحق بكند و اینكه نشسته و توكلش بخدا باشد، درست نیست. و بر آدمی انجام خدمت از واجبات است و گرنه بدون خدمت، توکل نوعی ادعا پوچ و بیهوده است.
در یکی گفته که امر و نهی هاست
بهر کردن نیست، شرح عجز ماست
در یکی دیگر از تومارها گفته كه امر و نهی در دین برای این نیست که به آنها عمل شود بلکه امر و نهی را خداوند بدین جهت در دین قرار داده است تا آدمی را به عجز و عدم قدرت خود آگاه سازد.
تا که عجز خود ببینیم اندر آن
قدرت حق را بدانیم آن زمان
و هنگامیکه آدمی فهمید كه تا چه اندازه ناتوان است، آنگاه بقدرت پروردگار خود پی خواهد برد. دو بیت اخیر بیان کننده نظر دو شاخه از اسلام است که معتقدند تکلیف از انسان ساقط است و هرچه هست، جبر و خواست خدا است و عقیده دارند بشر چون مختار نیست، امر و نهی نیز برای او مطرح نیست و امر و نهی برای نشان دادن عجز اوست.
در یکی گفته که عجز خود مبین
کفر نعمت کردن است آن عجز، هین
در تومار دیگری گفته، اگر اظهار عجز كردی، بدان و آگاه باش كه در واقع کفران نعمت خدا كرده ای، چراكه نعمتهایی که خداوند به تو داده است را ندید گرفته ای.
قدرت خود بین که این قدرت از اوست
قدرت خود نعمت او دان که هوست
توانائیهای خودت را ببین و از این توانائیها بقدرت خدا پی ببر. و قدر این توانائیها را بدان و شكرگزار آنها باش. چرا كه شكر نعمت، همان «هو» است.(۲)
این بخش از آئین مانی گرفته شده و در بین بودائیان و برخی از فرقه های هندو و صوفیه حكم دین است.
در یکی گفته کزین دو، برگذر
بت بود هرچه بگنجد در نظر
در یكی دیگر از تومارها گفته، كه باید هر دو مورد بالا را ندید بگیری! و از عاجز دانستن خود و یا توانا بودن خود، بگذر كه در هر دو صورت، آنچه در مركز قرار میگیرد، «من» است، و این «من» یك بت است و بت پرستی هم گناه است.
در یکی گفته مکش این شمع را
کین نظر چون شمع آمد جمع را
در توماری دیگر گفته، منیت خود را نكش! چراكه تسلیم مطلق بودن درست نیست و همیشه باید درمقابل هر چیزی علامت پرسش قرار داد و در باره اش بحث و استدلال كرد. چرا كه تحقیق و بحث مثل شمعی میماند كه تاریكی جهل را میزداید و جمع انسانی را روشن میسازد. پس این شمع را خاموش نكن تا در جهل نمانی!
از هوای خویش در هر ملتی
گشته هر قومی اسیر ذلتی
چراكه اگر ملتی مثل گوسپند باشد و فقط مرام پیروی و تقلید مطلق داشته باشد، و پرسشگری نكند و هرچه به او گفتند را دربست بپذیرد، در آخر به ذلت میرسد.
از نظر چون بگذری و از خیال
کشته باشی نیم شب، شمع وصال
و اگر در دین از پرسشگری و اندیشه دست برداری، در واقع مثل این است كه در نیمه های شب تاریک، شمعی را که میتواند ترا بکوی دوست برساندخاموش کنی.
در یکی گفته، بكُش، باکی مدار
تا عوض بینی یكی را صد هزار
در یکی دیگر از تومارها گفته، پرسشگری، فضولی كار ابلیس است. پس این شمع ناچیز را بكش و خاموش كن و از ناآگاهی هم هیچ باکی نداشته باش، چرا كه در اینصورت خداوند صد ها هزار شمع آگاهی در وجودت روشن خواهد كرد.
که ز کشتن، شمع جان افزون شود
لیلی ات از صبر چون مجنون شود
و آدمی، هنگامی كه حدیث چون و چرا را رها كرد، و شمع فضول رای را كشت، شمع جانش شعله ور شده و محبوب و معشوق عاشق او میگردد. و این تسلیم در ادیان مسیحیت و اسلام است كه پرسشگری را گناه میدانند. در مسیحیت گفته میشود که وقتی آدمی عشق بی چون و چرای خود را تقدیم پروردگار میكند، خداوند عاشق او میگردد.
ترک دنیا هر که کرد از زهد خویش
پیش آمد پیش او، دنیا و بیش
در یكی گفته، گوشه نشینی اختیار كن و از مادیات دنیا بگذر تا خداوند در عوض به تو همه دنیا را بدهد. زیرا دنیا مانند سایه است اگر آدمی دنبال آن برود، از او بگریزد و اگر از آن بگریزد، در پی آدمی آید!
در یکی گفته که آنچت داد حق
در تو شیرین کرد در ایجاد حق
در یکی دیگر از تومارها گفته که آدمی باید با توانائیهائی كه دارد بدنبال پروردگار برود و در راه رسیدن به حقیقت تنها روی هر آنچه كه یزدان به آدمی عطا فرموده، حساب كند، زیرا خدا راه رسیدن بحق را در نهاد او قرار داده و آنرا بدین ترتیب ساده و شیرین كرده است.
بر تو آسان کرد و خوش، آنرا بگیر
خویشتن را در میفگن در زحیر
پس آدمی میبایستی هر كاری كه در توانش است را انجام دهد، چراكه هرچه حق تعالی برای آدمی قرار داده، و طبع آدمی را بر آن استوار كرده، برای راحتی كار اوست. پس آدمی میباید مطابق آن عمل كند و سخت نگیرد و خود را بیهوده در سختی و مشقت و غم و درد نیفكند.
این مطلب در قرآن که ترجمه عربی و تحریف شده خداینامه پارسی است، چنین آمده، «کار دین بر اساس آسانی و سهولت است» چنانکه در قسمتی از آیه ١٨٥ سورت گاوه و یا سوره بقره آمده: «خداوند برای شما آسانی میخواهد نه دشواری» و یا سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت گیر.
در یکی گفته که بگذار آنِ خَود
کان قبول طبع تو، ردّ است و بد
در یکی دیگر از تومارها، رفتار آدمی مطابق با توانائیها و طبیعت نهادینه او را رد كرده و مطابق آن عمل كردن را بد و ضد حق مینامد، چراكه آدمی بطور طبیعی به دنبال امیال و شهوات و راحتی تن و شر و تنبلی است و اینها او را بخلاف راستی میبرد.
گر میسر کردن حق ره بُدی
هر جحود و گبر از او آگه بُدی
میگفت كه این مردم نمیدانند كه اگر راه رسیدن بخدا و حقیقت آسان بود، هر جحود و كافری هم میتوانست بخدا برسد. درحالیكه تنها ریاضت كشان میتوانند بخدا دست یابند!
در یکی گفته میسر آن بود
که حیات دل، غذای جان بود
در یکی دیگر از تومارها گفته : راه رسیدن به حق و حقیقت، شادی و زنده دلی از طریق عشق است، چرا كه دل عاشق، شاد و زنده است و این شادی خوراك جان آدمی است.
هر چه ذوق طبع باشد چون گذشت
بر نیآرد همچو شوره ریع و کشت
اگر آدمی در جهت عشق و زنده دلی حرکت نکند هر کاری که انجام دهد هیچ حاصلی جز زیان به بار نمی آورد مانند کشت بذر در زمین شوره زار است.
جز پشیمانی نباشد ریع او
جز خسارت بیش نارد بیع او
و جز پشیمانی حاصلی ندارد و از سودا و تجارت آن چیزی جز زیان بدست نمی آید.
ریع بمعنی عبادتگاه مانوئیان است. كه معمولا در ارتفاعات كوه ها ساخته میشد. و بمعنای جایگاه بلند و رفیع هم هست. بمعنی زیاد شدن هم هست، مثلا میگویند این نوع برنج ریع زیاد دارد. یا بزبان خرمن مردم، ریع میكند. بیع خرید و فروش، معامله مادی. تجارت. مبادله، داد و ستد. مبادله ٔ مال به مال با قید رضایت طرفین.
آن میثر نبود اندر عاقبت
نام او باشد ماثر، عاقبت
در نتیجه هر کار و عملی که با عشق و زنده دلی و مهر و نور(میثر) همراه نباشد، دشواری و تنگدستی است و عاقبت سختی دارد. میثر یعنی میترا و یا خدای خورشید.
تو مآثر از میثر باز دان
عاقبت بنگر جمال این و آن
كار سخت و كار آسان را باید از ذات آنها شناخت و نه ظاهر. چون گاهی كاری بسیار آسان و سهل مینماید، ولی عاقبت سخت و دشوار دارد و برعكس. كه عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشگلها.
در یکی گفته که استادی طلب
عاقبت بینی، نیابی در حسب
وزیر جحود مكار در تومار دیگری گفته، در طریق حق و رسیدن به راستی و خدا، باید دنباله رو مرشد و استاد و كشیش و آخوند و خاخام باشی و از او تقلید كنی چرا که تشخیص عاقبت خوب و بد از عهده هركسی برنمیآید.
حسب یعنی نژاد نیك، گهر نیک و خداوند نژاد نیک شدن. شرف آدمی از روی نسب پدر و مادر او معلوم شود. فخر به پدران یا فخر از روی مال و دین و شرف. بزرگی مرد از هنر و مال خود و از آباء و اجداد او است. اصل مردم. آریائی تبار. مفاخر پدران. در تداول پارسی، بزرگواری و فضایل اکتسابی شخص است.
چشم بر سر ندارد جام جم
کور شو تا یابی از حق جام جم
افراد معمولی فرجام و پایان كار خود را نمیدانند و صاحب جام جهان نمای جم نیستند یعنی چشم سوم و یا چشم خرد و آینده نگری و عاقبت اندیشی ندارند و بهمین دلیل میبایستی از یزدان راهنمایی بگیرند تا به حق رسیده و با او همپیمان گردند تا صاحب جام جم و یا جام جهان بین شوند.
عاقبت دیدند هر گون ملتی
ناچرم گشتند اسیر ذلتی
هر گروهی از مردم كه مرشد و راهبری دروغین برگزیدند، عاقبتشان گمراهی و لغزش ازهم پاچیدهگی و ذلت بود. واژه پارسی «ناچرم» یعنی بناچار و ناگزیر، معرب آن «لاجرم» است که وارد کتب ادبی پارسی کرده اند.
ذلت یعنی لغزش و لغزیدن. عبارت است از کار ناپسندیده و این لفظ را بطریق ادب بکار میبرند.
جام جم دیدن، نباشد دستباف
ورنه کی بودی ز مردم اختلاف؟
صلاح كار و دوراندیشی كار هر كس نیست، و از پس هر کس بر نمیآید ورنه، اگر همه مردم توانا به اینكار بودند، اینقدر اختلاف بین مردم رخ نمیداد. دستباف یعنی ممکن. مقدور. میسر.
جای سیمرغان بود آنسوی قاف
هر خیالی را نباشد دستباف. مولوی.
در یکی گفته که استا هم تویی
ز آنکه استا را شناسا هم تویی
در توماری دیگر گفته است كه همه چیز در درون توست و تو خود استاد و مرشدی و نیازی به دیگری نداری. این از تعالیم مانی است كه تقلید را منع كرده و خرد آدمی را بالاتر از هر كس دیگری میداند. و آدمی را خداپرورده و اویسی نامیده است. عطار كبیر، جلال دین محمد بلخی، خیام، سنایی، تعداد زیادی از نوابغ و دانشمندان و حكما و بزرگان ایران، خداپروردهگان هستند.
مرد باش و سخرهٌ مردان مشو
رو سر خود گیر و سرگردان مشو
مرد باش، یعنی بخودت اعتماد داشته باش. بخدای خودت اطمینان كن و به خردی كه بتو داده اعتماد داشته باش. و بجای اینكه دیگری را بالاتر و بهتر از خودت قرار بدی، خود را قیم معنوی و دلسوز خودت قرار بده و راه خود را برو. چرا كه هیچ دوستی مهربانتر و دلسوز تر از خودت نیست.
در یکی گفته که این جمله، تویی
می نگنجد در میان ما دوئی
در توماری دیگر گفته : تو و خدا یكی هستید و واسطه ای بین شما نیست. (این هم از آئین حضرت مانی است که میگوئد بین آدم و خدا هیچ فاصله و یا میانجی نیست.)
اینهمه آغاز ما، آخر یكی است
هركه او دو بیند احول مردكی است
همه چیز در همین خلاصه میشه كه آدمی، خود خداست، و هم آغاز است و هم پایان، و هركس بجز این ببیند، به احولی دچار گشته است.
در یکی گفته که دو، یک چون بود؟
این كه اندیشد؟ مگر مجنون بود
در توماری دیگر گفته، چطور میشود «دو» همان «یک» باشد؟ این حرف را احمقها میگویند. مگر ممکن است که آدم عاقل اینگونه اندیشه کند و بگوید که آدمی و خدا یک گهر دارند؟ اینگونه افکار فقط به دیوانگان تعلق دارد.
هر یکی قولی است ضد همدگر
چون یکی باشد، بگو، زهر و شکر؟
هر كدام از اینها، یعنی خدا و انسان دقیقا از جنس مخالف همند. و چگونه میشود بگوییم كه زهر و تلخی زهر همان شیرینی و حلاوت است و ایندو یكی هستند؟
در معانی اختلاف و در صور
روز و شب بین، خار و گل، سنگ و گهر
خدا و انسان هم از نظر ظاهر و هم از نظر معنا، بسیار متفاوتند. آنچنانكه بین شب با روز، خار با گل و سنگ با جواهر اختلاف است.
تا ز زهر و از شکر در نگذری
کی تو از گلزار وحدت بو بری؟
در اینجا مولانا طاقت نیاورده و میگوید، تا چنین قیاس های بی ربط را در فلسفه، خدای بال میآوری و از زهر و شكر مثال میآوری، كجامیتوانی وجود گلزار وحدتی كه بین خدا و انسان است را بفهمی، درك كنی و از گلهای خوشبو آن بوی بری؟ اینرا در پاسخ به جحودان میگوید كه خدا و انسان را دو دانسته و از وحدت بین ایندو غافل بوده و خدا و اهورا مزدا را بال انسان نمیدانستند.
وحدت اندر وحدت است این مثنوی
از سمك رو تا سماك، ای مانوی
مولانا میفرماید، تمامی این مثنوی كه نوشتم، بر اساس همین حقیقت بنا كردم كه خدا و انسان، یكی و وحدت در وحدتند. ای مانوی كار تو از فلك تا عرش و جایگاه خدا رفتن است، پس بال بگشا. سمک در اینجا یعنی ماهی و سماک یعنی عرش خدا.از سمك تا سماك یعنی از فلك مادی به فلك معنا و یا مانوی و یا اهورائی.(۳)
راههای مختلف آسان شدست
هر یکی را ملتی چون جان شدست
وزیر جحود و مكار برای هر گروه از مردم یك راه مذهبی مطابق میل و فهم آنان تأئین كرد و مردم هم خوشحال از اینكه مذهب خود را دارند، آنرا گرامی داشته و بی توجه به عاقبت آن، بعنوان آئین معنوی زندگی خود انتخاب كرده و برایش جان میدادند. چراكه وزیر جحود میدانست، مردم دنبال مذهبی میروند كه آنرا براساس میلشان بیابند، و راه های رسیدن به حق تعالی، را همان راه هایی بدانند كه به آنها مایلند. همین گفته در قرآن است، آنجا كه در قسمتی از آیه ٣٢ سوره روم میگوید، «هر گروهی به مذهب خود شادان است»
زین نمت وین نوع ده دفتر و دو
برنوشت آن دین مینو را عدو
بدین ترتیب، آن وزیر جحود و مكار که دشمن آئین انسان ساز مانی بود . دوازده تومار گوناگون در بیان آئین مانوئیت نوشت و بدست رهبران مردم داد و بدین سان، تخم كینه و نفرت و دشمنی كه به جنگ و كشتار و ویرانی منتهی میشد را كاشت.
او ز یکرنگی مانی، بو نداشت
و ز مزاج خم مانی، خو نداشت
مانی بعنوان پیامبر دانشمند و هنرمند و نقاش ایرانی، كتاب آئین انسان سازی دارد، بنام ارژنگ، که آنرا انگبیل هم مینامند. حضرت مانی این كتاب را با تصاویر رنگارنگ پر كرده و در هر تصویر و نقش، مفهوم آفرینش، ذات آدمی، و رابطه آدمی با طبیعت و خداوند بال و یا اهورامزدا را به تصویر كشیده است. و مردم با دیدن تصاویر آن به مفهوم انسانیت و رسیدن به حق آشنا شده و خو میگرفتند. چراكه دیدن یك تصویر، میتواند به اندازه خواندن یك كتاب، مفهوم را برساند. بویژه در نزد عوام. كتاب ارژنگ مانی توسط بربرها، تكه پاره گشته و هر بخش آن بتارج نامردمی رفته و بشریت تا ابد از چنین نعمتی محروم شده است. در مصراع اول، مولانا با یكرنگی حضرت مانی، طعنه به ارژنگ رنگارنگ میزند، و با اینكه این پیغمبر نقاش، عاشق رنگها و استفاده از آنها بود، مولانا او را یكرنگ، یعنی صاف و ساده و صادق مینامد. و میفزماید، وزیر جحود مكار، از این یكرنگی بویی نبرده بود. و از طبیعت و سرشت پاك و زیبای مانی بیخبر بود.
مزاج آن مایه شراب سازی است كه به آب انگوری كه در خم است، اضافه میكنند تا آب انگور تبدیل به شراب شود. از مزاج خم مانی، خو نداشت، یعنی نمیدانست این شراب انسانسازی كه مانی به خورد مردم داده است چگونه ساخته شده. منظور اینكه جحود حسود خبیث از انسانیت و معنویت بوی نبرده بود.
چامه صد رنگ از آن خم صفا
ساده و یکرنگ گشتی چون ضیاء
جامه صد رنگ یعنی، ارژنگ، كتاب مانی. و ارژنگ توسط مانی پیامبر نقاش كه مولانا او را به خم صفا تشبیه كرده، به انواع رنگها منقش شده بود، و آئین بسیار انسانی و ساده ای مانند، پندار نیك، گفتار نیك و كردار نیك بود، را توسط تصاویر دوست داشتنی به مردم نشان میداد و آنان را به وحدت با خدای خود و درپی آن وحدت با یكدیگر و بنی آدم اعضای یك پیكرند، هدایت میكرد. و مانند خورشید یكرنگ و ساده و روشن بود. ضیاء یعنی خورشید.
نیست یکرنگی کزو خیزد ملال
بل مثال ماهی و آب زلال
از یكرنگی و اتحاد و وحدت، نه جنگی بوجود میآید و نه نفاق و كینه ای. همانگونه كه هیچگاه بین ماهی و آب اختلافی رخ نمیدهد.
گر چه در خشکی هزاران رنگهاست
ماهیان را با یبوست جنگهاست
با اینكه مردم با هم متفاوتند و هزاران اختلاف ظاهری بین آنها وجود دارد، ولی در وحدت و یكتا شناسی و در دریای حق، همگی یكرنگ و یكی و مساوی هستند و هیچ فرقی بین آنها نیست. همانگونه كه در خشكی هزاران رنگ و زیبای وجود دارد ولی ماهی چون با آب وحدت و یگانگی دارد با یبوست و خشكی و وسوسه رنگهای خشكی، هزاران سنگ فرش فاصله میگیرد.
کیست ماهی، چیست دریا در مثل؟
تا بدان ماند خدا عز و جل
در این مَثَل ماهی كنایه از كیست و دریا سمبل چیست؟ ماهی و دریا همان انسان و خدا هستند كه در یك وحدت و «هستی بهم وابسته» وجود دارند. اگر آدمی در بحر و دریای خدا نباشد، مرده است و وجود ندارد. همانگونه كه آب برای ماهی زندهگی است، خدا هم برای آدمی زندگی و حیات است. بدون آب، ماهی میمیرد و بدون خدا، آدمی با جسد فرقی ندارد. و همانطوری كه ماهی به دریا محتاج است، آدمی هم بخدا نیازمند است. و عكس این رابطه صادق نیست. یعنی دریا به ماهی احتیاج نداره و خدا هم از انسان، بی نیاز. و این فقط یك مَثَل برای فهم بهتر است و هیچ وجه تشابه و همانندی و سنخیت دیگری وجود ندارد.
پاورقی
(۱)ریاضت یعنی تعلیم اسپ وحشی جهت سواری. رام کردن توسن. نه اسپ را به مجاهدت خرتوان کرد و نه خر را به ریاضت اسب. گفتم هوا به مرکب خاکی توان گذاشت گفتا توان اگر به ریاضت کنیش رام .خاقانی در لغت به معنی رام کردن و پرورش ستور است و در اصطلاح مسلمانان عبارت است از تهذیب نفس از شهوات حیوانی! و شهوات حیوانی چیست؟ روابط كاملا طبیعی بین یك زن و مرد كه خاك بر سری نامیده میشود. مسلمانان و مسیحیان عقیده دارند که عنصر شریری به نام شیطان وجود دارد که آدمی را به زشتی ها می کشاند و قران به آن نفس اماره میگوید. در توماری كه وزیر جحود و مكار به یكی از شاهان داد، نوشته شده بود كه تا آدمی مرتاض نشود، سخن از دین و ایمان بی اساس است و خوشبختی ناممكن!
(۲)«هو» از ریشه اوستایی و صورت باستانی «هایو» به معنای خالق و آفریننده است. همان که در ندای «یا هُو» در نزد فرقه هایی از صوفیه میآید. در آئین بودا و هندو کلمه مقدس «اوم» معادل اسم شریف «هُو» است. در نزد شیعه هم گفته میشود كه گابریل (جبرائیل)در خواب به حضرت علی وارد شده و ذکر « یا هُو یا مَن لا هُو اِلّا هُو» را به او میآموزد. در یهود، ابی هو (خداوند پدر من است ) نام دومین فرزند هارون برادر موسی است. در اسلام، در قرآن، قل هو ا. مطلع سوره یکصد و دوازدهم از قرآن است که آنرا سوره اخلاص خوانند«قل هو اﷲ احد»، یعنی بگو، هو، یكی و یکتااست.
فکر ما تیری است از هو در هوا
در هوا کی پایدار آید ندا؟مولوی.
باد در مردم هوا و آرزوست
چون هوا بگذاشتی پیغام هوست. مولوی
(۳)سمک در اینجا یعنی فلك افلاك. ولی در نزد پارسها، اعتقاد بر این بود كه شكل ظاهری فلك و یا كهكشانها و كیهان و جهان بطور كل، شبیهه یك ماهی است كه بر روی پشت آن، گاوی قرار دارد و بر روی شاخهای این گاو منظومه شمسی و زمین ما قرار گرفته است. و سمك در اینجا یعنی آن ماهی كه ریشه موجودیت كاینات و فلك بر پشتش قرار دارد، بمعنی فلك است. نگویم دد و دام و مور و سمک که فوج ملایک بر اوج فلک. سعدی. چنین است کردار گردان فلک یکی بر مه آرد یکی بر سمک. فردوسی. مغز او خود نسب دور است و پاک نیست جنسش ازسمک کس تا سماک. مولوی. سماك در اینجا یعنی عرش خدا. از سمك تا سماك یعنی از فلك مادی به فلك معنا و یا مانوی و یا اهورایی و یا خداوند بال رسیدن. و جالبی این بیت در این است كه سماك بمعنی منطقه بالای سینه آدمی تا مرز شروع گردن را هم گویند و اینجا، جایگاه خدا در جسم آدمی است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر