شنبه، مهر ۲۹، ۱۴۰۲

حكايت خلیفه جحودان كه مانوئیان را ميكشت بخش سوم


داستان جحودان که مانوییان را میکشتند بخش سوم



در ادامه بررسى روانشناسى آدما در مثنوى جلال دین محمد بلخى،او در بخش زیر، به یكى از زوایا وبیغوله هاى روحى و روانى و ذهنى آدمى پرداخته و آنرا میشكافد. و چرایى و چگونگى جانشین شدن خداى جعلى و تخیلى، بر خداى واقعى مانوییان، حتى بر خداى خردمندترین مانوى ها و یا پارسایان ویا چلیپیها، را شرح میدهد. مطلبى كه مولانا در این بخش به آن میپردازد، در رابطه با روانشناختى آدمى اهمیت بسزایى دارد، و بدون اغراق آنرا میتوان مشگل اصلى مردم امروزى هم دانست، و به مكر مكاران امروزى كه از این مطلب درجهت كنترل انسانها، نهایت سوءاستفاده را كردند، پى برد.
و مطلب و یا زاویه روحى آدمى، كه مولانا بر آن تاكید دارد، چیزى نیست بجز تصورات و برداشتهاى شخصى آدمى از واقعیت، و اهمیت دادن به این برداشتهاى نادرست و خیالى، حتى بیش از خود واقعیت.
مولانا از توهمات آدمى و آدم متوهم سخن میگوید و مثالى كه در این رابطه میآورد، عشق یك انسان مجنون به یك خیال بنام لیلى است. و آنرا به خداى خیالى و جعلى و خداى دست ساز، بسط و گسترش میدهد.
و میفرماید، برداشت غلط و فهم نادرست و یا خیال است كه آدمى را مجنون و احمق میكند و این درست همانكارى است كه وزیر مكار با مانوییان كرد، یعنى برایشان یك خداى خیالى ساخت كه غیر قابل دسترس، تماس ناپذیر و ناپیدا بود و این نقش خیال آنچنان زیبا بود كه همگان خداى واقعى مانى را رها كرده و مجنون وار عاشق، لیلى ساخته ذهن، جحود مكار شدند. مولانا در اینجا بصراحت میفرماید،فقط یك احمق و دیوانه و یا مجنون است كه دل به خیال میبندد. و از زشت رویى چون لیلى، بت پرستیدنى ساخته و او را دنبال كرده و به تباهى میرسد.
داستان لیلى و منجون:
ابتدا باید بگویم كه این داستان مانند اكثر داستانها، ریشه در حقیقت دارد. و از این قرار است كه یك شاهزاده دربار امپراتورى صفوى عاشق دختر كنیز مطبخ میشود.( این مطبخ را در مثنوى لیلى و مجنون نظامى به مكتب، تغییر نام دادند كه واقعا مسخره است.)
این عشق از كودكى و به دلیل همبازى بودن ایندو در حیاط كاخ، بوجود میآید. شاهزاده صفوى كه با آیین مانى تربیت یافته و برایش چیزى بجز انسانیت اهمیتى ندارد، از عشق خود به دخترك، با پدرسخن گفته و خواستار ازدواج با او میشود. شاه این مطلب را با مشاوران خود درمیان میگذارند و آنهااین وصلت را بدلایلی رد كرده و با این وصلت مخالفت میكنند و به كنیز مطبخ دستور میدهند كه دخترك را برداشته و دربار را ترك كند. زیرا رسیدن ایندو به هم غیر ممكن است. وایندو هیچگاه در كنار یكدیگر قرار نمیگیرند. چرا كه با هم بسیار متفاوتند. سواى اینكه یكى نجیب زادهاست و دیگرى جحود، بیشتر بخاطر اینكه از نظر مانوى ها، جحودان گبرند و بز میپرستند و خداى واقعى را انكار كرده و چون وجدان درونى ندارند، به انجام هر عمل پلیدى دلیرند و از جنایت اباء ندارند. درحالیكه مانوى ها از كشتن یك مورچه هم پرهیز میكنند و میازار مورى كه دانه كش است، و بنى آدماعضاى یك پیكرند، ملكه ذهنشان است. پس وصلت با چنین فردى براى دربارى كه ضامن و نگاهبان راستى و پاد شاهى است، غیرممكن میباشد. وقتى شاهزاده از رفتن دخترك آگاه میشود، دیوانه واربدنبال او رفته و براى یافتن او، سر به بیابان گذاشته و مجنون میشود و روزگارش تباه میگردد.
و مولانا با آوردن این داستان، میگوید این درست اتفاقى است كه براى جامعه بشرى در ٣٥٠ سال پیش رخ داد و درنتیجه آن، مردم مجنون شده و خداى واقعى را از دست داده و روزگارشان با رنج ودرد آمیخته شده و از ماهیت آدمى خارج شدند. و از آنروز تاكنون دیگر هیچكس روى خوش ندید. مولانا ضمن بیان اختلاف معنوى بین مانوى ها و جحودان، تاكید میكند كه آنچه موجب پیروى مانوى ها از وزیر شده و آنان بدنبال وزیر رفتند، عشقى بود كه به یك خیال واهى و نادرست پیدا كردند. چرا كه وزیر مكار جحود، یك خداى نادرست و زشت را بعنوان خداى واقعى ملكه ذهن مانویان ساخت و آنان رابا خداى خیالى و دروغ كه در واقع یك زشترو بود، از خداى واقعى دور ساخت. همینكار را امروزه، نوادهگان وزیر، توسط امپراتورى رسانه اى و اینترنت، با ایجاد خیالات و اخبار نادرست و تاریخ وجغرافیاى جعلى، با مردم دنیا كرده و آنان را بیش از پیش تباه میسازند.
در داستان لیلى و مجنون نظامى و ده ها نویسنده دیگر كه آنرا به طرق گوناگون بازگو كرده اند، یك اشراف زاده زیبا، سمبلیك یك مانوى خداشناس، تبدیل به یك دیوانه آواره میگردد، چراكه خداى راستین خود را رها ساخته و عاشق یك زیباروى خیالى شده است. لیلى یك دختر جحود معمولى است و چیزى كه او را از دیگران متمایز كند، دارا نیست، ولى وقتى كسى نگاه و یا حماقت مجنون را داشته باشد، لیلى سیاه چرده و لاغر، برایش خدا میشود. چون او در خیال از لیلى موجودى فراتر از دیگران ساخته است. چون او عاشق موجود خیالى است كه در ذهنش ساخته و نه شخصى بنام لیلى. (كسانیكه عشقهاى مجازى دنیاى اینترنت و شبكه هاى اجتماعى و اطاقهاى گفتگو را تجربه كردند، با این گونه عشقهاى دروغین آشنا هستند وسخن را بهتر درمیابند.) و مولانا این داستان را بسط میدهد به اینكه ما خداى خیالى و یا آنچه درذهنمان ساختیم را مقدس دانسته و او را میپرستیم درحالیكه واقعیت چیز دیگرى است. از خداى جعلى، غیر واقع و دروغینى كه وزیر جحود، با مكر و حیله به مردمان تحمیل كرد و خداى راستین آنان رااز ایشان گرفت و تا ابد انسانها را دچار رنج و پریشانحالى و تیره روزى و پلشتى و پلیدى كرد سخن میگوید و میفرماید، اسیر ظاهر و داستانهاى دروغین و خواب و خیال شدن، و در خیال براى خود خداساختند، نتیجه اى جز تیره بختى نداشته و ندارد.
گفت لیلی را ملوكى، کان تویی
کز تو مجنون شد پریشان و غوی
میفرماید، یکی را از ملوک پارس را، حکایت عشق شاهزاده به لیلی و شوریدهگى وی بگفتند. ملک را دردل آمد جمال لیلی دیدن، تا چه صورت است موجب چندین فتن. بفرمودش طلب کردن.
او را آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند. ملک در چهره او نظر کرد. كنیزكى دید سیه فام وباریک اندام. در نظرش كوچك آمد، بحکم آنکه کمترین كنیچك اقلیم او بجمال از او پیش بودند و به زینت بهتر. (برگرفته از گلستان سعدى)
ملك از وزیرانش پرسید، آنكه شاهزاده از عشقش چنین مجنون گشته، این است؟
غوى یعنى، لاغر گردیدن و قریب به هلاکت شدن. همچنین از هوس گمراه شدن، پیرو خواهش نفس. یعنی شب بروز آوردن به تنهاى و دژم. دراینجا معنى لاغر و نحیف شدن میدهد.
از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت، خامش چون تو مجنون نیستی(١)
ملك گفت، دخترك از زنان دیگر زیباتر نیست، گفت، خامش باش كه از دریچهٔ چشم دیوانه باید در لیلی نظر کردن و تو مجنون نیستى! باید یك دیوانه باشى تا بتوانى، لیلى ناچیز را هورى بهشتى ببینى. تاخداى جعلى را خداى واقعى بدانى.
دیده مجنون اگر بودى ترا
هر دو عالم بى خبر بودى ترا
اگر نگاه كوتاه و عقل ناقص و حال مجنون وار داشته باشى، چیزى بجز خداى خیالى و جعلى نمیبینى. و در نتیجه از هر دو عالم بیخبر و نا آگاهى.



با خودى تو، لیک مجنون بیخود است
در طریق او بیدارى بد است
تو خردمند و عاقل و بیدارى، درحالیكه مجنون درگیر خیال است. و ازنظر او خیال زیباتر از واقعیت است.
هر که بیدار است، او در خواب تر
هست بیداریش، از خوابش بتر
هر كه درگیر خداى جعلى است، او ناآگاه تر است، و در نتیجه در خواب بودنش، بسود مردمان است، وبیداریش از درخواب بودنش بدتر است. این خواب و بیدارى در مصراع دوم به معنى كلاسیك خود یعنى همان خواب و بیدارى است.
هر که در خواب است، بیداریش نى
مست غفلت، عین هشیاریش نى
هر كسى خداى خیالى و ساخته گى دارد، و در خواب غفلت و جهالت است، اگر دررختخواب دراز كشیده و خوابیده است را بیدار نكنید چون خوابیدن چنین ابلهى از بیداربودنش، بهتر است.
چون بحق بیدار نبود جان ما
هست بیداری چو در بندان ما
چون اگر ما خداى واقعى را نشناسیم، و خداى ساختگى، خداى ما باشد، با اینچنین خداى جعلى، درزمان بیدارى و در طول زندگى، فقط به تیره روزى و اسارت و بردهگى و ذلت میرسیم. و جز ظلم ونادرستى از ما برنمیآید. پس همان بهتر است كه در خواب باشیم، چون در بیدارى دچار رنج و درد،براى خود و مردمان خواهیم بود.
در مصراع نخست، بیدارى بمعناى شناخت خداى واقعى است. و درمصرع دوم بمعناى بیدار بودن و در خواب نبودن.
جان همه روز از لگد کوب خیال
وز زیان و سود، وز خوف زوال
آدمى كه خدایش خیالى و جعلى است و خداى واقعى را نشناخته و گمراه است، یعنى شناخت واقعى از مفهوم خدا ندارد، و درنتیجه دوستدار واقعى او هم نیست، اینچنین فردى درگیر نگرانى و ترس مدام و رنج ناشى از این ترس و نگرانیها است. چنین آدمى همواره در ترس از دست دادن بسر میبرد. و جانش هر روز از این خدا و خیال باطل، لگد كوب میشود. ترس از دست دادن مال و منال، ترس از دست دادن خانه و كاشانه و همسر و فرزند و ترس از دست دادن جان، و كلا ترس، آدمى را از ماهیت انسانى خالى كرده و درعوض به او بى هویتى و پوچى میدهد. درحالیكه وقتى خدا را بمعناى واقعى شناخت، نخست دوستدار او، سپس عاشق او گشته و درآخر دیگر حتى از مرگ هم بیمى ندارد و بدین ترتیب به آرامش میرسد.
نی صفا می ماندش، نی لطف و فر
نی بسوی آسمان، راه سفر
آدمى با خداى ساختگى، و یا آدم خدانشناس، و گمراهى كه خیال میكند، خدا را میشناسد، هم این دنیا و لذتهایش را از دست میدهد، و هم هیچگاه خداى واقعى را نمیشناسد و او را از دست میدهد.
خفته آن باشد که او از هر خیال
دارد امید و کند با او مقال
و تعریف خفته و یا كسى كه خدا را به واقع نمیشناسد، این است كه هربار بامشگلى در زندگى روبرو میشود، از خداى خیالى درخواست مدد و یارى میكند، و چون از خیال نتیجه اى نمیتوان گرفت، پس مرتبا با او در جدال است و بر سر اینكه چرا كمكش نكرده، چرا روزگارش خوب نیست، چرا به آرزوهایش نمیرسد، چرا در كارش موفق نیست، چرا كسى دوستش ندارد و و و، پیوسته درناراحتى و چون و چرا و دعوا با اوست. و كاسه چكنم آویزان گردنش. مقال بمعنى جدل و دعوا ودرگیرى.
نی چنانکه از خیال آید بحال
آنخیالش گردد او را صد وبا
و همانطورى كه از خیال انتظار میرود، آن خداى دروغین و خیالى، براى او، فقط مایه ناامیدى و دل سردى و هزاران گرفتارى دیگر میشود. چراكه از خیال و دروغ جز این چیزدیگرى منتج نمیشود. وبال دراینجا بمعنی سرانجام بد است.(٢)
گول را چون هور بیند او بخواب
پس ز شهوت ریزد او با گول، آب
آدمى كه گمراه شد، خداى جعلى و خیالى را كه درواقع براى خودش گولی است، مقدس شمرده وتصور میكند، با چنین خدایى میتوان به آرامش روحى رسید. درست مانند اینكه ابلیس را در خواب، بصورت زنی زیبا ببیند و تحریک شهوانی شود و محتلم گردد.
هور بمعنی زیبا روی مانند خورشید. فرشته. و گول بمعنی وحشی و بیابانگرد و بربر، زشت و خشن و ناپسند.
چونکه تخم نسل او در شوره ریخت
او بخویش آمد، خیال از وی گریخت
میرود در نمكزار تخم میكارد و تصور میكند، حاصلى برایش دارد. و فقط زمانى با این واقعیت تلخ كه شوره زار، جاى كشت نیست، روبرو میشود كه پس از گذشت زمان، و یا پایان عمر، میبیند هیچ حاصلى ببار نیامده است. درست مثل آدمى كه در خواب، زنى را دیده و با او سكس داشته، و آب تولید و تکثیرنسل خود را در رختخواب ریخته و وقتى از خواب میپرد، تازه بخودش آمده و میفهمد كه همه چیز، خیالى بیش نبوده است و رختخواب آبستن بشو نیست. شوره بمعنی بیابان و زمین عقیم. جایگاه گولان و بیابانگردان.
ضعف سر بیند از آن و تن پلید
آه از آن نقش پدید ناپدید
در اینحالت وقتى فرد از خواب و خیال بیرون میآید، چه چیزى برایش میماند؟
سرى كه سست است و تنى كه آلوده است. و امروزه میبینیم كه هواداران مذاهب ساخته گى دچار چه ضعف و زبونى فكرى هستند و تا چه حد دستهایشان آلوده به پلیدى است. مولانا با این مثال، اعتقاد به خداى خیالى و دروغینى كه جحودان براى انسانهاى راستین ساختند، نشان داده و از این جنایت، آه ازنهادش برمیآید.
مرغ، بر بالا پران و سایه اش
میدود بر خاک، پران مرغ وش
ابلهی صیاد آن سایه شود
میدود چندانکه بی مایه شود
مثال دیگر براى خداى دروغین این است كه آدم گمراه، خداى خیالى خود را در آسمانها جستجو میكند. درست مثل ابلهى كه سایه مرغ در حال پرواز در آسمان را بر روى زمین میبیند و گمان میبرد که این سایه، پرنده حقیقى است. و سپس بر او وهم و خیال غالب شده و شتابان و بطمع صید مرغ، بدنبال سایه میدود. این نادان یك عمر در پی آن سایه میدود و سرانجام همه توش و توانش را بر سر اینکار نابخردانه بهدر میدهد وعاجز و ناکام از پا درمیآید. و بدین سان عمر خود را در راه شکار سایه ها بهدر میدهند. و بدتر ازهمه، اینها آن آدم گمراه و نادان است که در طول عمر خود هزاران بار دچار شك و تردید میشود كه آیا اصلا خدایى وجود دارد و یا خیر!
بیخبر کان عکس آن مرغ هواست
بیخبر که عکس آن سایه کجاست
تیر اندازد بسوی سایه او
ترکشش خالی شود از جستجو
ترکش عمرش تهی شد عمر رفت
از دویدن در شکار سایه تفت
آدم گمراه كه خدایش جعلى است، مانند آن صیاد نادان است که نمیداند، آنكه خدایش شده، سایه اى بیش نیست و اینكه میپرستد، و بدنبالش میدود، بت خیالى و عکس آن پرنده ای است که بر هوا پروازمیکند.
آن ابله برای شکار سایه آن پرنده بسوی او تیر می اندازد و آنقدر به اینکار ادامه میدهد تا تیر دانش از تیر خالی میشود. اشخاص گمراه و خیال اندیش تیرهای لحظات و ساعات را از ترکشخانه عمر خود بیهوده رها میکنند و عمر خود را به پایان میرسانند در حالیکه دستشان از پرنده مراد خالیست و شتابان عمرشان را بى نتیجه و پر از رنج و درد، به پایان رسانده اند.
سایه یزدان چو باشد دایه اش
وارهاند از خیال و سایه اش
درحالیكه اگر آدمى خداى واقعى را بشناسد و دوستدار او شود و در جهت رضایت او گذران عمر كند، آنگاه خداوند زیبا، مانند یك دایه و نگاهبان مهربان، او را از دام خیالات و جهل و نادانى و سایه سار تباهی و اوهام میرهاند و بلایا را از او دور میسازد و او ا به آرامش و خوشى زندگى میرساند. پس چراحسین منصور حلاج را نرهانید؟ او كه مانوى و عزبز خدا بود و من خدا هستم و یا انا حق میزد؟ چون هرکه بامش بیش، برفش بیشتر! آنكه بداند و بداند كه بداند، و باز خطا كند، خداى خود را بسرعت از دست میدهد. درحالیكه نادان بخاطر نادانى، گاهگاهى معذور میگردد. براى همین رسیدن به دانایى آسان نیست و زیستن در مقام دانایى هم آسان نیست. و این اتفاقى است كه براى مانوییان دنیا افتاد. آنها دانسته خطا كردند. پس براى همیشه خداوند از میان آدمیان رفت و خداى جحودى جایش نشست. این واقعیتى است كه در داستان آدم و حوا، بطور سمبلیك به آدمها گوشزد شده، كه اگر خدا مطلبى را بشما بگوید، شما را هوشیار كند و شما بدانید و با اینحال خطا كنید، از بهشت خدارانده شده و به بیچارهگى دچار خواهید شد. این است كه خیام كبیر میفرماید، براى ناتوان ها و عوام،همان بهتر است كه بنشینند لب جوى و گذر عمر ببینند.
سایه یزدان بود بنده خدا
مرده این عالم و زنده خدا
مردمانى كه خداى واقعى را یافته اند، خود سایه اویند. آنها از تعلقات این دنیا، و سایه هاى روى زمین،یعنى توهمات بیهوده، رها و آزادند و خدا را در درون خود زنده نگاه داشتند.
دامن او گیر زودتر بیگمان
تا رهی از آفت آخر زمان
پس هرچه زودتر برو و دست در دامن خداى درونت بزن، و او را بیاب تا به خوشبختى برسى و از بلایا دور بمانى.
رو ز سایه آفتابی را بیاب
دامن شه شمس تبریزی بتاب
برو و بجاى نشستن در سایه، آفتاب واقعى را بجو و این آفتاب چیزى نیست جز خورشیدى كه بر جانت پرتو مى افكند. یكى دیگر از دلایلى كه شمس تبریزى لقب خود مولانا است، از این بیت برمیآید كه مولانااشاره به خورشید درونش میكند و به دیگران هم میگوید كه شمس درون خود را پیدا كنند.
ره ندانی جانب این سور و عُرس (٣)
از ضیاء حق حسام الدین بپرس
و اگر راه رسیدن به چنین ضیافت و خوشبختى را نمی شناسی ، آنرا از حضرت حسام الدین بپرس كه نامی است که مولانا به آن تخلص میکرده است و لقب خود مولانا است. درضم نام اهمیتی ندارد و من به این نامهایى كه بخورد ما دادند، اعتقادى ندارم! چراكه میدانم، اجانب براى مخدوش كردن همه چیز ابتدا از تعویض نام شروع میكنند. مثلا روز پس از اشغال ایران در سال ٥٧، اولین حركت، پس از خمیركردن میلیونها كتب منتشر شده در زمان شاه فقید، تعویض و تغییر نامهاى اماكن و خیابانها و شهرهاى ایران بنامهاى بیگانه بود. تمامى ساخت و ساز هاى شاه فقید، بنام خمینى تغییر پیدا كرد. نام شهرها و خیابانها، با نامهاى تورگی و عربى تعویض شد. شهر و دریاچه رضاییه، شدند، شهر و دریاچه ارومیه! بندر و مسجد شاه شد، بندر و مسجد امام! ووو، چرا كه وقتى نامهاى جعلى و دروغین در بین مردم جا افتاد و نامهاى اصلى در نزد نسلهاى آینده ناشناخته و بیگانه شد، درنتیجه، تحریف تاریخ اماكن و مال خود كردن مكانهاى تغییر نام یافته، بسیار راحت و سهل صورت میگیرد. و این جنایت بیش از هرچیزى در مورد ادبیات پارسى صورت گرفته و جحود و مسیحى و اعراب و تورگ، خود را تا آنجا كه جا داشته، به ادبیات پارسى تحمیل كردند. و ادبیات پارسى مورد تجاوز بیشرمانه اجانب واقع شده است. درنتیجه بهر نامى نمیشود اعتماد كرد. حتى من با نام مثنوى معنوى هم زاویه دارم و با اندك برخوردى كه با آثار مولانا داشتم، بوضوح دیدم و خواندم كه این ابر انسان، از آیین مانى بشدت دفاع وآنها را تبلیغ میكند. و اگر آیات قرآن و مداحى امامان اسلامى و نامهاى تغییر یافته به موسى و عیسى ووو، را ندید بگیریم، بوضوح میتوان خواند كه مثنوى او بیشتر مثنوى مانوى است تا مثنوى معنوى. بهرحال منظور مولانا اینه كه حقیقت را از من شنو و به آن عمل كن.
پاورقى:
(١)مجنون :جنون زده و دیوانه. آنکه عقل وی زایل یا فاسد شده باشد. دیوانه شده دیوانه کرده شده . دیوانه و شوریده و بی عقل، مَجانین. مألوس، دیوانه، مقابل عاقل و فرزانه
عاقل ومجنون حقم یاد آر
در چنین بی خویشیم معذور دار.مولوی
(٢)وبال: دشواری. گرانی. سختی. ثقل. عذاب. گناه . تقصیر. عیب و خطا. ذلت، جرم. مرارت و سختی وتصدیع.ناگوار.سرانجام بد. و با لفظ آوردن و بودن و داشتن مستعمل است ناگواردی چراگاه و گرانی وهرگاه عاقبت چراگاه منجر به شر و بدی گردد.
وبال آوردن، رنج و سختی آوردن، بد آوردن:
که این اژدهاخوی مردم خصال
نهنگ است که آورد بر ما وبال .نظامی.
کنده چو در سوختن آرد وبال
پیشتر از سوختنش کن نهال .امیرخسرو.
وبال بودن ، سخت و گران بودن . ناگوار بودن:
سگ استاد را صیدش حلال است
ز جاهل کشتن حیوان وبال است .ناصرخسرو.
(٣) عرس ضیافت، جشن عروسى
روز عرس شب عرس عرس مولانا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر