سه‌شنبه، فروردین ۱۶، ۱۴۰۱

ازکور وکر چه خواهی جز حاشا


محمد تقی بهار



فریاد از این جهان و از این دنیا
وین رسم ناستوده نازببا
برباد رفته قاعده زرتشت
و از یاد رفته توصیهٔ مانا
اوستا گشته توریت بدعت
انگیل گشته واسته دعوا
خُلق ایزدی شده مستنکر
دستور ایزدی شده مستثنی
هامون بخود نبیند جزکوشش
دریا بخود نبیند جز غوغا
گرد قتال خیزد از این هامون
توفان مرگ خیزد از این دریا


بر ماهتاب‌، تیر زند کتان
بر آفتاب‌، تیغ کشد هربا
خون میچکد زکلک سیاسیون
جان میتپد ز رای ذو ‌الارا
جور و فساد سرزده درگیتی
صلح و سداد گم شده از دنیا
قومی پلنگ خوی ز هرگوشه
درهم فتاده‌اند پلنگ‌آسا
گرگان آدمی رخ و آدمخوار
گولان آهنین دل و آهن‌خا
آن خون این مکد ز ره پلتیک
این جان آن کند بره یاسا
ملک خدای گشته دو سد پاره
هر ملک را گروهی گنج‌آرا
وآنکه بخیره بر زبر هرگنج
میران نشسته‌اند چو اژدرها
هریک بدل گرفته بسی امید
هریک بسر نهفته بسی سودا
هر ساعتی به آرزوی این قوم
سد جوی خون روان شد از صحرا
اوکام دل نیافته وز هر سوی
بینی نشسته با دل خون پالا
چندین هزار مادر بی‌فرزند
چندین هزار بچهٔ بی‌بابا
ای خود برنهاده پی پرخاش
وی تیغ برکشیده پی هیجا
این خون پاک ملت یزدان است
چندین چنین چه‌پزی بی‌پروا
این باغ ایزد است و درختانش
با دست حق دمیده چنین زیبا
ای خیره باغ را چه زنی آتش
وی خر درخت را چه‌خوری بیجا
مشکن درخت یزدان را مشکن
منما تهی گلستان را، منما
هان ای حکیم چند کنی لابه
هان ای ادیب چند کنی غوغا
لابه به پیش کور نیارد مرد
غوغا به پیش کر نکند دانا
مردم کرند نیمی و نیمی کور
ازکور وکر، چه خواهی جز حاشا
آنکو شنید، باد بر او نفرین
گر خود شنید وکار نبست آنرا
وانکو بدید، باد بر او توبیخ
گر زانکه دید و بار نبست آنجا.
محمد تقی بهار ملک الشعرای بهار

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر