یکشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۹۸

حسین منصور حلاج


آیا منصور حلاج با همین نام شناخته میشد و یا نام دیگری داشت؟



مینیاتوری از حلاج
لویی ماسینیون نویسنده فرانسوی کتاب «حلاج کیست» که در اصل یکی‌ از عوامل جاسوسی و سیاست‌های سلطه گرانه، بروش موذیانه، فرانسوی است و گروه‌های ماسیون را اختراع کرده است، از حلاج مینویسد. ماسینیون را تحت عنوان شرق‌شناس و اسلام‌شناس فرانسوی و محقق تاریخ بخوردملت ایران داده ا‌ند.
درواقع میتوان او را یکی‌ از تئوریسین‌ها و سازندگان دین غیر بشری و افراطی‌ که با تحریف دین اسلام متولد شده است، دانست. کار او در دورانی که اروپایی‌ها و امریکایی ‌ها از گرسنگی بخود میپیچیدند (دهه‌های ۵۰ تا ۸۰ میلادی) بزرگ کردن یک کپی افراطی و ضد بشری از دین اسلام بود تا بدین ترتیب ملت ما و دیگر کشور‌های جدا شده از ایران را در کمال عقبماندگی و حماقت فرو برند.
او در قضیهٔ جدا سازی الجزایر، از امپراتوری ایران به آنجا رفته و از گروه کوچکی که بتازگی به اسلام او درآمده بودند، حمایت کرده و با کمک ارتش متجاوز و جنایتکار فرانسه، این گروه کوچک را به تروریست‌های وحشی مبدل ساخته تا در مقابل الجزایری‌ها مبارز برضد متجاوزین فرانسوی و دگردیسی زوری آنها از الجزایری به مسلمان، ایستاده و آنان را دأعش وار از دم تیغ گذراندند.
این جنایتکار و تروریست پرور فرانسوی همچنین از جمله استادان! علی شریعتی در دانشگاه سوربن پاریس بود که آن بازیخورده را شستشوی مغزی داده تا بعد‌ها بعنوان عاملی برای احمقسازی نسل جوان آنزمان, همراه با خمینی راهی‌ ایران کرده و پایه‌های فتنه ۵۷ در ایران را بریزند. و ثروتمند‌ترین کشور دنیا را براحتی‌ تحت اشغال خود در آورده و آنرا چپاول کنند. و مردمش را از دم تیغ بگذرانند بدون اینکه یک قطره خون از دماغ یک سرباز غربی جاری شود.
یکی از معروفترین آثار او بنام «قوس زندگی منصور حلاج» است که در ظاهر به سیر زندگی معنوی و افکار و علایق حسین منصور حلاج پرداخته ‌است و نقطه‌نظرات بزرگان و دانشمندان عالم بشریت و ایران چون عطار را در مورد حلاج به تفضیل مورد بحث و تحریف قرار داده‌است. در تمامی کتاب، تمامی سعی‌ این ملعون خرج این شده است که از حلاج یک چهره غیر ایرانی‌ بسازد. بهمین سبب تمامی اسامی به عربی‌ برگردانده شده و جای جای کتاب از آیات قرآنی آورده شده تا از این قهرمان راه آزادی و دانشمند فرهیخته و هنرمند و موسیقیدان و ترانه ساز و نابغه ایرانی‌ که جانش را برای ایران نهاد، یک چهره عربی‌ مسلمانِ مشوش و تا حدی دیوانه بسازند. این کار را با تمامی دانشمندان، فلاسفه و قهرمانان ایرانی‌ کرده ا‌ند.
بعنوان یک ایرانی‌ میبایستی در نوشته‌های این ملعون بشدت شک داشته و آنها را با دید تردید و پرسشگرانه نگریست.
آنکه برای خدا و در راه خدا زندگی‌ می‌کند.
نوشته اند، حسین منصور حلاج، در ۲۴۴ هجری در تور از توابع بیضای فارس بدنیا آمد. او از دانشمندان و عارفان و مبارزان بزرگ ایرانِ و راه حق است.
پس از کشته شدن نادر شاه، آخرین امپراتور دنیا و رویکار آمدن اجانبی بنام قجر ها که بهمراه خود، مذهب و آیین بغایت عقبمانده و وحشی‌های گولها و یا فرانسویهای امروزی، انگل ساکسون و ویکینگ‌ها را آورده و بملت متمدن ایران که آئینشان ‌ پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک و انسانیت بود، تحمیل کردند، حلاج های ایران از جمله بابک خرمدین، ستارخان، باقرخان و احمد کسروی تبریزی برای مبارزه با جنگلیها و بیابانگردهای دست نشانده مثلث ابلیس یعنی فرانسه، انگلیس و روسیه (و بعد‌ها آمریکا هم اضاقه شد) راه افتاد و بملت باقیمانده از کشتار و جنایت، آئین کهن آنان را یادآوری کرد که اینبار هم وحشی‌ها آنها را ترور کرده و کشتند.
همانکاری که با منصور حلاج کردند که ابتدا او را گرفته و زندانی ساختند، سپس با انواع و اقسام شکنجه ها، او را مثله کرده و سپس به دار آویخته و پس از آن برای عبرت دیگران بسر درِ دروازه شهر آویختند. و پلیدی و ابلیس صفتی آنان با همه اینها هنوز ارضاع نشده، در آخر سر هم آنچه از پیکر پاک این مرد بزرگ ایران، باقیمانده بود, سوزاندند.
اهل فارس او را حکیم، اهل خراسان مهر، اهل خوزستان حلاج اسرار، در بغداد انوار، در بصره مخبر, اهل هند ناجی و اهل چین او را معین می‌خواندند.
برای لقب او بنام «حلاج» آورده‌اند:
نیکو سخن میگفته و اسرار را حلاجی میکرده است. کتب و آثار علمی‌ و هنری این مرد بزرگ یا سوزانده و نابود گشته و یا نزد اجانب است.و آنچه که امروز به او منصوب است، یقین نیست و میبایستی در آن تعمق نمود.
دانشمندان بزرگ عالم بشریت که در دوران او میزیستند در باره‌ حلّاج گویند: آن شير بيشه تحقيق، آن شجاع صفدر صديق، آن غرقه دريای مواج، حسين منصور حلاج، کار او کاری عجب بود، واقعاً غرايب که خاص او را بود که هم در غايت سوز و اشتياق بود و در شدت لهب و فراق مست و بی‌قرار. شوريده روزگار بود وعاشق صادق و پاک باز وجد و جهدی عظيم داشت، و رياضتی و کرامتی عجب. عالی‌ همت و رفيع قدر بود و او را تصانيف ، شعر و موسیقی و ترانه‌های بسيار است به بیانی زیبا در ظاهر و مشکل در حقايق و اسرار و معانی و محبت کامل. فصاحت و بلاغتی داشت که کس نداشت. و دقت نظری و فراستی داشت که کس را نبود. و اغلب مشايخ بزرگ در برابر او تعظیم کرده و میگفتند او را در دانش و معنا رقیبی نيست.





یاد داشت‌های من از کتاب گفتار حلاج:
-دانش را اهلی است، ایمان را مراتبی، و دانش و دانشمندان را تجاربی.
-و دانش، دو گانه دانش است، فروهشتی(لدنی) و فراهشتی.(اکتسابی)
-و دریا، دو گانه دریا است، بر نشستنی و بر نانشستی.
-و زمان، دو گانه روزانی، گجسته پی ( خبیث، مقابل خجسته) و خجسته پی‌.
-و مردم، دو گانه مردمی، یار بخت و ربوده بخت.
پس بشنوی بدل‌، یار بخت و ربوده بخت، و بنگری بفهم، که موهبتی است خود بازشناختن.



پراکنده بس بود در دل‌ هوس
ز دیدار تو، جمله یک گشت و بس.
(در دل هوس‌های زیادی هست ولی‌ وقتی‌ ترا میبینم جمله هوس‌های پراکنده در یکجا جمع شده و همگی‌ تو میشوند. پس وقتی‌ میگویم من، تو هستم، یعنی‌ هرچه آرزو دارم و میطلبم در وجود تو جمع شده است و انسان بدون خواسته‌ها و آرزو‌هایش چیز دیگری نیست، وقتی‌ میگویم من خدا هستم، یعنی‌ جز تو چیز دیگری نیستم و چیز دیگری نمیخواهم.)



-چله یعنی‌ چهل روز در خود نشستن، یعنی‌ ۴۰ روز فکر نکردن، از زن و زر و زور و مادیات دنیا ذهن را زدودن، بدور و تنها نشستن و در حال خود و خدای خود غرق شده و تفکر کردن. تابدین ترتیب بخدا نزدیک گردد. ولی‌ نزدیکی‌ واقعی‌ به خدا، در زندگی‌ واقعی‌ است. یعنی‌ ضمن اینکه می‌‌خورد، میاشامد، با جفت خود همبستر میگردد، کار می‌کند، و با مردم میجوشد، در تمامی‌ احوال از راستی‌ و پاکی و خدا بدور نماند. که برای آدمی‌ با وجود انباشتگی از دئوهای بس پلید، کاری بس بزرگ و مشگل است. واگر نه چله نشستن را همه کس میتواند انجام دهد و با کمک حشیش از ذهن دور افتد. ولی‌ انسان میبایستی نزدیکی بخدا را در نزدیکی با مردم بجوید.
-چون خدا دلی‌ را فرا گیرد، آدمی‌ از هرانچه جز اوست بری و پاک میگردد و حالی‌ همانند مستی یافته و گونه‌ای روزگار میگذراند، انگار بر روی زمین نمیزید. و چون آدمی‌ او را دوست گیرد، دیگر بندهگانِ زر و زور او را به آزار دست نیابند.



- آشنائی نیست آنرا که دم از آشنائی با او زند.
سپاسی نیست، آنرا که سپاس‌‌ او گوید.
پرهیز از پیکار با او دیوانگی است و دل‌ به آشتی او خوش داشتن، نافرزانگی. اندرز من بتو اینستکه، نه به لطف او دلخوش و امیدوار باش و نه از درگاهش ناامید و بیزار، نه دوستیش را در بند شو و نه نادوستیش را آرزومند، نه گواه شو بر هستیش و نه سخن بگو از نیستیش، زنهارت باد از توحید.
-ای مردم، داد مرا از خدا بستانید، نه مرا با جان آسوده میگذارد تا بدان دلبسته شوم و نه مرا از نفس جدا میسازد تا از آن وارسته گردم، این عشوه و نازی است که من توان برداشتش را ندارم. نشاید نفس من ترا بیدادگر خواند.
-مرا بکشید تا شما اسیر گردید و من آزاد!
-من یتیمم، مرا پدری است که بدو می‌‌پناهم و این دل‌ از غیبت وی، تا زنده‌ام به غم فروست.
-نابینائی بینایم، نادانی‌ دانایم، و اینک سخنان من که، هرگاه بخواهم، باژگون میگردد. مرا یارانند، که یارانی هست، هر که را که باور از نیکی‌ هاست.
-جان اینان بعالم ذره آشنایی هم بوده است، پس آفتاب کردند، هم بگاهی‌ که زمان غروب میکرد.
عالم ذره = عالم خلقت که خداوند، بشر را مانند ذرات از نسل آدم بوجود آورد.



-ابلیس خادمترین و باوفاترین مخلوق خدا بود، حتی بقیمت ترد شدن، بجز خدا برکس دیگه سجده نکرد، آیا پاداش وفاداری عذاب و آتش است.
-نقطه‌ را هزار دایره است
گر قدم پیشتر نهد پرگار.
خط پارسی‌، از راست به چپ حرکت دارد، به این اعتبار که، راست، سمت مشرق است و، چپ، سمت مغرب است و از جهت آنکه جملهٔ انوار از مشرق جبروت برآمدند، و در مغرب برهوت فرو آمدند.
-کسیرا که من در خلوت میبینم، برای دیگران، حاضری غایب است. حاضری غایب که با هیچ صفتی نمیتوان او را وصف کرد، و از دلم بدلم نزدیکتر و پنهانی‌ خطرناک همچون شرارهای زیر خاکستر.
-بمن میگوید، مرا با گوش‌هایت ببین، با کلماتی بدون شکل و بیان و نه با نغمه‌ای که دیگر صدا‌ها را میشنوی، بطوری که انگار با خودت سخن میگوئی.
-من او هستم و او را دوست دارم، او من هست و او من را دوست دارد.
-ما مثل دو روح در یک بدنیم, اگر تو مرا میبینی‌، او را هم خواهی دید و اگر او را ببینی‌، ما را دیدی.
-خدا را در میان قلب و سینه ببین، همانطوری که اشک را در بین چشم و پلک چشم میبینی‌.
-مگر زمین از تو تهی شده است که باید ترا در آسمان جست؟ تو آنان را مینگری درحالیکه آنها با چشم‌های کور و نابینا ترا مینگرند، و ترا نمیبینند.
-با چشم دل‌ خداوند را دیدم و پرسیدم، که هستی‌؟ گفتا، توام.
گفتم: همه جا بتو تعلق دارد، ولی‌ تو نامکانی و اصلا کجا در خور تو است که آنجا باشی‌؟ چگونه میشود ترا تصور کرد، چگونه خیال تو بندد خیال، چه داند خیال که تو کجای.
کجایی کجایی کجا
و من در فنایم، فنایم، فنا
و من یافتم، در فنایم، ترا
ای نقش توأم در چشم
ای نام توام بر لب
ای جای توام در دل‌
کجای تو
-بلا از توست و نعمت از توست و بخدا قسم که من سرّ آشکار نکردم. و حقا که میان بلا و نعمت فرق نکردم. و مرا بکشند، و مرا بیاویزند، و مرا بسوزانند و مرا برگیرند، و خاکستر مرا به باد دهند، و ذرات من بر آب‌های جاری نشیند و هر ذره‌ای که از آن آب روید کوهی استوار و بلند شود.
- رهگذری حسین منصور را دید که داشت بر لوح مینوشت، گفت چه می‌نویسی؟ گفت: اوستا را گرته می‌میگیرم، با اوستا در می آمیزم، مینویسم تا اوستا را یاد آورم، اوستا مینویسم.
-از حلاج پرسیدند که: مذهب تو کدام است؟ گفت: من بر مذهب خدایم، یعنی‌ خدای شما هم مذهب دارد و آزاد نیست.
-یکی‌ از دشمنان منصور حلّاج را مسخره کرد و گفت: دعوی پیغمبری میکنی‌؟ حلاج گفت:‌ای اوف بر شما باد که مقام من را پایین می‌‌آورید.
-از حلّاج پرسیدند نظرت راجع به تصوف چیست؟ گفت ذات او وحدانیست، نه کسی‌ او را قبول دارد نه او کس را.
-از حلّاج پرسیدند، که واحد یا یکتا کیست؟ گفت: شاهد به نفی عدد و اثبات وجد پیش از ابد.



-پس دیگر بار حلاج را ببردند تا بردار کنند. صدهزار آدمی گرد آمدند و او چشم گرد می‌آورد و می‌گفت: حق حق حق من حقم.
نقلست که درویشی در آن میان ازو پرسید که عشق چیست گفت: امروز بینی و فردا بینی و پس فردا.
آنروزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و سوم روزش بباد بردادند. یعنی اینست عشق.
خادم او در آنحال وصیتی خواست.
گفت: نفس را بچیزی مشغولدار که کردنی بود و اگر نه او ترا بچیزی مشغول دارد که ناکردنی بود. که در اینحال با خود بودن کار پرهیزگاران است.
پسرش گفت: مرا وصیتی کن.
گفت: چون جهانیان در کردار کوشند، تو در کرداری کوش که ذره ای از آن، به از همه کردار دیگران بود. وآن نیست بجز دانش و آگاهی‌ به حقیقت.
پس در راه که می‌رفت می‌خرامید. دست اندازان وعیاروار می‌رفت با سیزده بند گران. گفتند: این خرامیدن چیست. گفت: زیرا که بنحرگاه(جایگاهی که به پریان بال میدوزند) می‌روم ونعره می‌زد و میگفت:
حریف من منسوب (خویش من) نیست. بحیف بداد شرابی, چنانکه مهمانی مهمانی را دهد.
چون بزیردارش بردند به باب تاق قبله برزد و پای بر نردبان نهاد. گفتند حال چیست گفت: معراج مردان سردار است. پس میزری در میان داشت و دستاری بر دوش.( دستار نوعی جامۀ کلاهدار گشاد، بلند، و شبیه شنل که موبدان و خواص و مشایخ زردشتیان بر دوش می انداختند، ردا)
دست برآورد و مناجات کرد و گفت: آنچه تو داند کس نداند. پس بر سر دار شد. جماعت مریدان گفتند: چه گوئی در ما که مریدانیم و اینها که منکرند و ترا بسنگ خواهند زد. گفت: ایشان را دو ثواب است و شما را یکی .از آنکه شما را بمن حسن ذنی بیش نیست و ایشان از قوت یکتا پرستی و برای راه پیداکرده بخدا، می‌جنبند. و یکتاپرستی اصل بود و حسن ذن فرع.
پس شبلی در مقابلۀ او بایستاد و آواز داد و گفت: خدا یا حلاج؟ گفت: کمترین اینست که می‌بینی.
گفت: بلندتر کدام است.
گفت: ترا بدان راه نیست.
پس هر کسی سنگی می‌انداختند. شبلی برای همراهی گلی انداخت. حلاج آهی کرد. گفتند ازین همه سنگ هیچ آه نکردی از گلی آه کردن چه معنی است.
گفت: از آنکه آنها نمی‌دانند معذوراند. ازو سختم می‌آید که او می‌داند که نمی‌باید انداخت.
پس دستش جدا کردند خنده بزد.
گفتند خنده چیست گفت: دست از آدمی بسته باز کردن آسان است. مرد آنست که دست صفات که کلاه همت ازتارک عرش در می‌کشد قطع کند.
پس پاهایش ببریدند. همچنان تبسم میکرد گفت: بدین پای سفر خاکی می‌کردم. گامی دیگر دارم که سفر هر دو عالم بکند. اگر توانید آن گام را ببرید.
پس دو دست بریده خون آلوده در روی در مالید. تا هر دوساعد و روی خون آلوده کرد.
گفتند این چرا کردی گفت: خون بسیار از من برفت ودانم که رویم زرد شده باشد. گلگونۀ مردان خون ایشان است.
گفتند اگر روی را بخون سرخ کردی ساعد باری چرا آلودی.
گفت: وضو می‌سازم.
گفتند چه وضو.
گفت: در عشق دو رکت است وضو آن درست نیاید بجز بخون.
پس چشمهایش برکندند.
قیامتی از خلق برآمد بعضی می‌گریستند و بعضی سنگ می‌انداختند.
پس خواستند که زبانش ببرند.
گفت: چندان صبر کنید که سخنی بگویم.
روی سوی آسمان کردو گفت: خداوندا بدین رنج که برای تو بر من می‌برند، محرومشان مگردان و از این دولتشان بی‌نصیب مکن که دست و پای من ببریدند، در راه تو. که اگر سر از تن بازکنند در مشاهدۀ جلال تو، بر سر دار می‌کنند.
پس گوش و بینی بریدن وسنگ روان کردند.
عجوزۀ با کوزۀ در دست می‌آمد چون حسین را دیدگفت: زنید ومحکم زنید تا این حلاجک رعنا را با سخن خدای چکار.
آخر سخن حلاج این بود که گفت: یک عشق یک مردم.
پس زبانش ببریدند و هوا تاریک بود که سرش ببریدند و در میان سر بریدن تبسمی کرد و جان بداد.
و مردمان خروش کردند.
و حلاج گوی قضا به پایان میدان رضا برد و از یک یک اندام او آواز می‌آمد که من خدام.
روز دیگر گفتند این فتنه بیش از آن خواهد بود که درحالت زندگی بود پس اعضای او بسوختند.
از خاکستر آواز من خدام می‌آمد. چنانکه در وقت کشتن هر قطره خون او که می‌چکید پدید می‌آمد. درماندند.
به اروند انداختند بر سر آب همان «من خدام» می‌گفت.
پس حلاج گفته بود: چون خاکستر ما در اروند اندازند بغداد را از آب بیم بود که غرق شود.
ردای من پیش آب باز برید و اگر نه دمار از بغداد برآرد.
خادم چون چنان دید ردای حلاج را بر لب اروند آورد تا آب برقرار خود رفت و خاکستر خاموش شد پس خاکستر او را جمع کردند و دفن کردند.
و کس را از اهل طریقت این فتوح نبود.
بزرگی گفت: که ای خداشناسان بنگرید که با منصور حلاج چه کردند تا با مدعیان چه خواهند کرد.
شبلی گفت: آن شب تا روز زیر، اندر نیایش بودم ونماز می‌کردم. چون روز شد، سروشی آواز داد که او را آگاه کردیم برسری از اسرار خود. پس کسی که سر خدا فاش کند سزای او اینست.
نقلست که شبلی گفت: آن شب بسر گور او شدم و تا بامداد نیایش کردم. سحرگاه مناجات کردم وگفتم پروردگارا، این بندۀ تو بود پاک و عارف و خداشناس. این بلا با او چرا کردی؟ خواب بر من غلبه کرد. بخواب دیدم که رستاخیز است و از حق فرمان آمد که این از آن کردم که سِر ما با غیر گفت.
نقلست که شبلی گفت: منصور را بخواب دیدم گفتم خدای بآل با این مردم چه کرد؟ گفت: بر هر دو گروه رحمت کرد. آنکه بر من مهربانی کرد مرا بدانست و آنکه دژمنی کرد مرا ندانست و از بهر حق با من عداوت کرد. حق بایشان رحمت کرد که هر دو معذور بودند.
و یکی دیگر بخواب دید که در رستاخیز ایستاد جامی در دست و سر بر تن نه! گفت: این چیست؟ گفت: این جام بدست «سر بریدگان» میدهد.
نقلست که چون او بردار کردند ابلیس بیامد و گفت: یکی «منم» تو زدی و یکی من! چونست که از آنِ تو رحمت بار آورد و از آنِ من لعنت!
حلاج گفت: تو «منم» بدرب خود بردی و من از خود دور کردم. مرا رحمت آمد و ترا چنانکه دیدی وشنیدی. تا بدانی که منی کردن نه نیکوست. و منی از خود دور کردن به غایت نیکوست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر