فریدون مشیری

زادگاه مهر بود و مهرآئین کشوری
چون درخشان گهری در پهنه پهناوری
جای جا، در سرزمینهای فراخش
مردمانی پاکجان
گونهگون آئین و دین
گونگون آداب، اما یکزبان
پارسی، جانمایه همبستگیشان بود
همزبانی چهرهساز زندگیشان بود
دستها در دست هم، درجانشان میتافت
آفتاب دوستی، با گرمی جانپروری
نور یک فرهنگ میتابید بر دلهایشان
سرشار بود از عشق، از آزادگی دنیایشان
برچکاد سرفرازی جایشان
سرزمین سرفرازان بود، «ایران» نام او
مهرورزان، جرعهنوش جام او
کشوری چشم و چراغ خاوران
سرزمین نیکاندیشان و پاکان جهان
نیک گفتاران
نیک کرداران،
کشور نامآوران با مردم نامآوری
این میان بیگانگان
در کمین بودند با ترفندها
رخنهها کردند از راه «زبان»
تا نفاق افتاد در یاران و خویشاوندها
دستها از هم جدا
اشکها شد جانشین خوشترین لبخندها
آه، ای از همزبانان، همدلان، افتاده دور
آه، ای از کاروان جا مانده
حیران، ناصبور
روزگار سرفرازیهایت آیا آرزوست؟
تا گذاری بار دیگر دست خود در دست دوست
پارسی را پاسداری کن، اگر دانشوری.
فریدون مشیری
ای ایران دور از تو باد؛ دست پلید اهریمن صفتان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر