هر که او آگاه تر, با جان ترست.
معنای جان و روان بر ما هنوز روشن نیست با اینکه دانشمندان و حکما و فلاسفه ایرانی که آموزگار همه دانشمندان دنیا هستند، در کتب و مقالات و آثار خود بارها و بارها آنرا توضیح و شرح دادهاند. ولی چون ادبیات ما آلوده دستهای اجانب گشته، ما در این دایره سرگردان شده ایم. مثلا کلماتی مانند وحشی، حیوان و تنها بار منفی دارند و گاها بعنوان فحش بکار میروند. در حالیکه روح را گاهی حیوان مینامند و آب حیات یا آب حیوان بارها بکار رفته است. وحشی در اصل بمعنای آزاده است. نام سیارات و یا ستارهگانی است که آزادانه در دنیای مادی قرار دارند بدون اینکه به کهکشانی متصل باشند. وحشی مخالف انس و الفت است. وحشی یعنی کسی که تعلق خاطری بکسی و چیزی ندارد. ولی امروزه ایرانیان آنرا بعنوان یک کلمه منفی بکار میبرند. و یا کلمه تنها، به معنای بیکس و تک مانده بکار میرود در حالی که تنها جمع تن است و به جمع انسانی که دور هم جمع شوند میگویند، تن ها. درست برخلاف آنچه امروزه بکار میرود.
خلاصه اینکه خانه از پایبست بکلی ویران است.
در لغتنامه دهخدا (که اولین لغتنامه دنیاست و هر چی لغتنامه است از روی آن کپی شده، و این گفته من نیست این گفته تمامی کسانی است که در دنیا سرشان به تنشان میارزد و این مرد نازنین و حکیم ارزشمند آنرا تهیه کرده است) به معنای روح و جان و روان اشاراتی شده است، که در زیر میاید. هر چند این منبع ارزشمند پارسی هم از حمله بربرها در امان نمانده و آنرا بکلی دستکاری کردهاند.
میفرمایند:
و مردم را از گرد آمدن سه چیز آفرید یکی تن که بدن و جسد خوانند و دیگری جان که او را روح خوانند و سیوم روان که او را نفس خوانند. (از رساله ٔ ابوعلی سینا).
مرمرا از دل خویش ای شه نومید مکن
که فدای دل تو باد مرا جان و روان. فرخی
جان بقول هوبشمان از کلمه ٔ سانسکریت ذیانه (فکر کردن ) است . و جان با کلمه ٔ اوستائی گیه (زندگی کردن ) از یک ریشه است. در پهلوی گیان شکل قدیمتر و جان شکل تازه است . و در کردی و بلوچی وافغانی (دخیل ) جان آمده است.
ابن سینا جان را بمعنی نفس یاد کرده: دیگر (از انواع حکمت ) آن بود که از حال هستی چیزها، ما را آگاهی دهد، تا جان ما صورت خویش بیابد و نیکبخت آن جهانی بود. و در ادبیات پارسی مترادف روان (روح انسانی ) هم آمده،
اگر موری سخن گوید وگر موئی روان دارد
من آن مور سخن گویم من آن مویم که جان دارد. امق بخاری
ابن سینا گفته اند که جان مانند خورشید است و روان روشنی خورشید.
بعقیده ٔ گروهی جان با روان دو تاست. بعقیده ٔ قدما جان، جسمی است لطیف و فناپذیر برخلاف روان که جسم نیست و فنا ناپذیر. مظروف و حال روان است. آنچه تن بوی زنده است برخلاف روان که فانی نیست. جان رتبه ٔ ناسوتی دارد و روان از مجردات است و باهم دو باشند، پست تر از روان است یعنی روح حیوانی
کردم روان و دل را بر جان او نگهبان
همواره گردش اندر گردان بوند و کاوان.
دقیقی
که رامینم گزین دو جهانست
تنم را جان و جانم را روانست.(ویس و رامین )
همی گفت ای خواهر مهربان
مرا خوشتر از هوش و جان و روان.
شمسی (یوسف و زلیخا).
که از عشق یوسف چنان گشته ام
که بدخواه جان و روان گشته ام.
شمسی (یوسف و زلیخا).
مر جان مرا روان مسکین
دانی که چه کرد دوش تلقین.
ناصرخسرو.
از جان وروان خویش رنگت کردم
ما را ز لبان خویش رنگی نکنی.
کیاحسینی قزوینی
ملک از راه لطف جان را داد
ملکوت از شرف روان را داد.
بعقیده ٔ گروهی با روان یکیست
جان را دو گفت هرکس، و زی من یکیست جان
ورجان گسست باز چه بر برنهد روان
جان وروان یکی است بنزدیک فیلسوف
ورچه ز راه نام دو آید روان و جان
ابوشکور
بخدمت ملکی بوده ام که با تو بدل
یکیست همچو بمعنی یکیست جان و روان.
فرخی
روان آدمی و جانوران . روح بخاری
عطات باد چو باران دل موافق خوید
نهیب آتش و جان مخالفان پده باد.
شهید.
ای خریدار من ترا بدوچیز
به تن و جان و مهر داده ربون.
رودکی
جان ترنجیده و شکسته دلم
گوئی از غم همی فروگسلم.
رودکی
توشه ٔ جان خود از او بردار
پیش کآیدت مرگ پای آگیش.
رودکی
ز فرزند بر جان تنت آذرنگ
تو از مهر او روز و شب چون نهنگ.
ابوشکور
بنام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد.
فردوسی
ستم باد بر جان او ماه و سال
که شد بر تن و جان شه بدسگال.
فردوسی
بمن بر ببخشای او را بمهر
که از جان تو شاد بادا سپهر.
فردوسی
گر مرا پاسدار خویش کند
خدمت او کنم بجان و بتن.
فرخی
گویند که حیوان راجان باید در دل
آنرا ستخوان و دل و جانست و روانست
منوچهری
ای نهاده بر میان فرق جان خویشتن
جسم ما زنده بجان و جان تو زنده بتن
منوچهری
نگارا بی تو قدری نیست جان را
چو جان را نیست چون باشد روان را.
(ویس و رامین )
برون کند چو درآمد بخشم گشت زمان
ز قصر قیصر و از خوان خویشتن جان را
ناصرخسرو
جانت را مادر و پدر گشتند
نفس و عقل شریف جاویدان
ناصرخسرو
چون جانت بعلم شد در آن معدن
سرما ز تو دور ماند و هم گرما.
ناصرخسرو
خردمند قصد دشمن بوجهی کند که در او خطر جان نباشد. (کلیله و دمنه ). تعاقب هر دو بر فانی گردانیدن جان، مصروف است . (کلیله و دمنه ). جانها و نفسهای ما فدای ملک است . (کلیله و دمنه)
ز آنکه جان آفرین چو جان نبود
علم خوان همچو علم دان نبود.
سنائی
جان بی علم بی نوا باشد
مرغ بی پر نه بر هوا باشد.
سنائی
جان بی نان بکس نداد خدای
زانکه از نان بماند جان برجای.
سنائی
من خاک توام بجای اینم
تو جان منی بجای آنی.
خاقانی
چون بصد جان یکدلی نتوان خرید
هل فروشان را دکان در بسته به .
خاقانی
دل نداند ترا چنانکه توئی
جان نگنجد در آن میان که توئی.
خاقانی
جان که او جوهرست ودر تن ماست
کس نداند که جای او بکجاست.
نظامی
دشمن دانا که غم جان بود
بهتر از آن دوست که نادان بود.
نظامی
قدر دل و پایه ٔجان یافتن
جز بریاضت نتوان یافتن.
نظامی
میپنداری که جان توانی دیدن
اسرار همه جهان توانی دیدن.
عطار
ای بسا ناورده استثنا بگفت
جان او با جان استثناست جفت.
مولوی
هر که او آگاه تر با جان ترست.
مولوی
جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم
صانع خدائی کین وجود آورد بیرون از عدم
سعدی
گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی . (گلستان ).
جان دهد بنده چون دهی مالش
جان گرامی بود مرنجانش.
اوحدی
هر دو جان بخشند اما این کجا و آن کجا؟!
طهماسبی
جان بسخن شد شریف چونان کز جان
زندگی الفغد و هم جمال و شرف تن.
ادیب
ای جان پدر ای فرزند عزیز من ، تو روح و روان من هستی
آشنای ِ جان ؛ آنکه یا آنچه جان به او انس دارد. مطبوع . مورد پسند. دل پذیری
بی بوی تو کاشنای جانست
رنگی ز حیات جان مبینام
خاقانی
شبان وادی ایمن گهی رسد بمراد
که چند سال بجان خدمت شعیب کند.
حافظ.
بجان آنچنان آمدم کز هراس
بدوزخ ره خویش کردم قیاس.
نظامی.
ز بیداد دارا بجان آمده
دل آزردگی در میان آمده.
نظامی
چو کارش ز دشمن بجان آمده
بدرگاه شاه جهان آمده.
نظامی
مطرب از دست من بجان آمد
که مرا طاقت شنیدن نیست.
سعدی
بیابیا که بجان آمدم ز تلخی هجر
بگوی از آن لب شیرین حکایتی شیرین.
سعدی
طبیب از من بجان آمد که سعدی قصه کوته کن
که دردت را نمیدانم برون از صبر درمانی.
سعدی
قومی که از تطاول او بجان آمده بودند. (گلستان ). عجب تر آنکه غراب هم از مجاورت طوطی بجان آمده بود. (گلستان ).
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهائی بجان آمد خدا را همدمی.
حافظ
ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی
دل بی تو بجان آمد وقت است که بازآئی.
حافظ
ما از این هستی ده روز بجان آمده ایم
وای بر خضر که زندانی عمر ابدست.
صائب
بهلاکت نزدیک شدن ؛ به مرگ نزدیک شدن
بجان آمد و جانش از کار شد
دم جان سپردن پدیدار شد.
نظامی
تو رفته و آمده منم بی تو بجان
تو درخاکی و من در آتش بی تو.
محمدبن محمود سبکتکین
چه پرسی ز جانی بجان آمده
گلی درسموم خزان آمده.
نظامی
کار دل از هجر روی دوست به جانست
تا چه شود عاقبت که کار در آن است.
انوری
صد یار بود بنان شکی نیست
چون کار بود بجان یکی نیست.
امیرخسرو
هر کس که بجان آرزوی وصل تو خواهد
دشوار برآید که محقر ثمن است آن.
سعدی
گر می بجان دهندت بستان که پیش دانا
ز آب حیات خوشتر خاک شرابخانه.
سعدی
دو هفته میگذرد کان مه دو هفته ندیدم
بجان رسیدم از آن تا بخدمتش برسیدم.
سعدی
بوی بغلت میرود از پارس بکیش
همسایه بجان رسید و بیگانه و خویش.
سعدی
مشت زنی را حکایت کنند که از دهر مخالف بفغان آمده بود و حلق فراخ از دست تنگ بجان رسیده . (گلستان ).
پسر بد مر او را یکی خوبروی
بجانش پر از مهر گریان بدی
ز بیم جدائیش بریان بدی.
فردوسی
تا جهد بود بجان بکوشم
وانگه بضرورتی از این کوش.
سعدی
بگفت ار نهی با من اندر میان
چو یاران یکدل بکوشم بجان .
سعدی
بکوشند در قلب هیجا بجان.
سعدی
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار بجان میکوشم .
حافظ
مردم از قاتل عمدا بگریزند بجان
پاکبازان بر شمشیر بعمدا آیند.
سعدی
اگرم جفا نماید ز برای خشک جان
بوفای او که جانم هم از آن بدر نیامد.
خاقانی
ای بهزار جان دلم مست وفای روی تو
خانه ٔ جان بچارحد وقف هوای روی تو.
خاقانی
خوش است با غم هجران دوست سعدی را
اگر چه درد بجان میرسد امید دواست.
سعدی
عاقبت درد دل بجان برسید
نیش فکرت به استخوان برسید.
سعدی
سگ آن به که خواهنده ٔ نان بود
چو سیرش کنی دشمن جان بود.
فردوسی
ز جور چرخ چو حافظ بجان رسیددلت
بسوی دیومحن ناوک شهاب انداز.
حافظ تو ندانی که مرا کارد گذشته است از گوشت
تو ندانی که مرا کار رسیده است بجان.
فرخی ز فرقت لب مرجان شکرآگینت
بجان رسیدم کار و به لب رسیدم جان.سوزنی
من آن نیم که دل از مهر دوست بردارم
و گر ز غصه ٔ دشمن بجان رسد کارم.سعدی
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که بجانان نرسم تا نرسد کار بجانم.سعدی
کس به آرام جان ما نرسد
که نه اول بجان رسد کارش. سعدی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر