فریدون مشیری

پرستوهای شب پرواز کردند
قناریها سرودی ساز کردند
سحرخیزان شهر روشنایی
همه دروازهها را باز کردند
شقایقها سر از بستر کشیدند
شراب صبحدم را سرکشیدند
کبوترهای زرین بال خورشید
بسوی آسمانها پر کشیدند
عروس گل، سر و رویی بیاراست
خروش بلبلان از باغ برخاست
مرا با این سبکبالان سرمست
سحرگاهان ز هر در گفتگوهاست
خدا را بلبلان تنها مخوانید
مرا هم یکنفس از خود بدانید
هزاران قصه ناگفته دارم
غمم را بشنوید، از خود مرانید
شما دانید و من کاین ناله از چیست
چه دردست اینکه در هر سینه ای نیست
ندانم آنکه سرشار از غم عشق
جدایی را تحمل میکند، کیست
مرا تا نازنین از یاد برده
به آغوش فراموشی سپرده
امیدم خفته اندوهم شکفته
دلم مرده تن و جانم فسرده
اگر من لاله ای بودم بباغی
نسیمی میگرفت از من سراغی
دریغا لاله این شوره زارم
ندارم همدمی جز درد و داغی
دل من جام لبریز از صفا بود
ازین دلها ازین دلها جدا بود
شکستندش بخودخواهی شکستند
ختا بود آن محبتها ختا بود
خدا را بلبلان تنها مخوانید
مرا هم یکنفس از خود بدانید
هزاران قصه ناگفته دارم
غمم را بشنوید از خود مرانید.
فریدون مشیری
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر