یکشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۴

امروز قند پارسی آنجا مکرر است


ملک شعرای بهار



توصیف و مقایسه گوشه ای از شرایط اجتماعی ملت و مملکت در دوران جنگ جهانی اول با زمانی که رضا شاه فرمان کشتی بگل نشسته ایران را در دستان پر فتوت خود گرفت از زبان ملک‌الشعرای بهار، در زمان فعلی که دنباله ذلت جنگ جهانی اول و حمله بیابانگردان وحشی به مردم متمدن ایران و کشتار بیش از بیست میلیون ایرانی است کتب ملک‌الشعرای بهار با سانسور, تحریف و با جلد غلط انداز چاپ شده و اکثر اشعار این بزرگ مرد که سر بصد ها بیت میزند تا حد چند خط سانسور شده اند! مرگ بر اشغالگران انگل ساکسونی و عبری و عربی و تورگ.
امروز روز عزت دیهیم و افسر است
عصری بلند پایه و عهدی منور است
جاه و جلال گم شده در پیشگاه ملک
بر سینه دست ‌طاعت و بر آستان سر است
سوی دگر گرسنگی و، نعمت این‌سوی است
ملک دگر کشاکش و آرامش ایدر است
بگشوده است بال به هرجا عقاب جنگ
واینجا همای صلح و صفا سایه گستر است
نقش خوش مراد زند کعبتین ما
اکنون که مهره‌های جهانی به ششدر است
این فرصت و فراغت و این نعمت و رفاه
مولود کوشش ملک ملک‌پرور است
ایمن غنوده‌ایم به عصری که بر و بحر
آن‌یک پر از مسلسل واین یک پر اژدر است
گشته سپهر، خصم توانا و ناتوان
دور زمان عدوی فقیر و توانگر است
گر بی‌خطر شبی به سر آری دلیل آن
شب زنده داری سر و سالار کشور است
عمرش دراز باد که در روزگار او
هر روز کار ما ز دگر روز بهتر است
یک روز از درآمدمان بد هزینه بیش
امروز از هزینه درآمد فزونتر است
یکروزمان خزینه تهی بود از اعتبار
امروزمان خزینه پر از شوشهٔ زر است
یکروز طرز کار به میل رجال بود
امروز طرز کار ز قانون مفسر است
یکروز بود ادارهٔ کشور به دست غیر
امروز کار در کف ابنای کشور است
یکروز بود داوری کنسولان روا
امروز داوری به کف دادگستر است
یکروز بود کار سیاست بدست خلق
امروز کار خلق به آئین دیگر است



یکروز بود هر کس و ناکس وزىر ساز
امروز کار و پیشهٔ هرکس مقرر است
یکروز کار تعبیه کردند بهر شخص
امروز هرکس کند آن کش فراخور است
یکروز بود کار تجارت به میل غیر
امروز در معاش خود ایران مخیر است
یکروز اسکناس اجانب رواج داشت
امروز شهر وای وطن مژده گستر است
یکروز بود در همه ابواب هرج و مرج
امروز این دو لفظ به درج کتب در است
یکروز بود فتنه و شوخی به ملک عام
امروز این دو خاصهٔ چشمان دلبر است
یکروز داشت شورش و آشفتگی رواج
امروز وقف طره و جعد سمنبر است
یکروز بود بر رخ بیگانه در فراز
امروز قفل ز آهن و پولاد بر در است
یکروز بود مرز وطن کاغذین حصار
امروز مرزها همه روئینه پیکر است
یکروز بود ساحل کارون ز ما جدا
امروز خود به صفحهٔ ایران مصدر است
یکروز بود خطهٔ مازندران خراب
امروز همچو مشکوی چین غرق زیور است
یکروز بود خاک لرستان مغاک دیو
امروز چون بهشت به ‌دیدار و منظر است
یکروز بود در کف ایل و حشم تفنگ
امروز گاوآهن و بیلش به کف در است
یکروز ماهوار سپه بود کاه و خشت
امروز نقد همت ما صرف لشگر است
یکروز لشگری نه که پیری شکسته دل
امروز لشگری نه که شیری غضنفر است
یکروز در شکستن هیزم دلیر بود
امروز در شکستن دشمن دلاور است
یکروز بود خدمت لشگر بنیچه بند
امروز هر جوان به صف لشگر اندر است
یکروز بود علم نهالی ضعیف و زار
امروز آن نهال درختی تناور است
یکروز بود دانش و فرهنگ بی‌بها
امروز دانش از همه چیزی گران‌تر است
یکروز بود چند دبستان به چند شهر
امروز شهر و قریه به‌تحصیل‌، همسر است
یکروز فضل با نسب و ریش و جبه بود
امروز فضل با سخن و کلک و دفتر است
یکروز کسب علم و ادب عار دخت بود
امروز کسب علم و ادب فخر دختر است
یکروز علم باور ما بود نقل و وهم
امروز آزمودهٔ محسوس‌، باور است
یکروز بود صنعت زر کیمیاگری
امروز هرکه کار کند کیمیاگر است
یکروز فضل با بزه‌کاری شریک بود
امروز جهل با بزه‌کاری برادر است
یکروز بود ورزش ورزشگری سبک
امروز مرد ورزش اولی و اوقر است
یکروز پرورشگر اطفال‌، کوچه بود
امروز پرورشگر اطفال‌، مادر است
یکروز داشتند زنان چادر سیاه
امروز آنچه روی نهان کرده چادر است
یکروز رخت و ریخت بد و بی‌قواره بود
امروز رخت و ریخت نظیف و موقر است
یکروز شهر بود به شب غرق تیرگی
امروز شب ز برق چو روز منور است
یکروز شاهراه گل‌آلود بود و تنگ
امروز شاهراه فراخ و مقیر است
یکروز راه‌ها همه یکسر خراب بود
امروز راه‌آهن ازین سر بدان سر است
یکروز راه شوسه چو بر چهر، خال بود
امروز راه‌شوسه چوبرصفحهٔ مسطر است
یکروز بود گاری و اراده زیر ران
امروز هر طرف دژ ژوئین تکاور است
یکروز بود جاده پر از دزد راهزن
امروز پر ز جاده گشا و زمین در است
یکروز بود وادی و کهسار سد راه
امروز کوه سفته و وادی مقنطر است
یکروز آن که داشت ز دزدان چو لاله داغ
امروز همچو نرگس باکاسهٔ زر است
یکروز آن که بود مهاجر به ملک غیر
امروز سوی خطهٔ ایران مهاجر است
یکروز کارخانه درین مملکت نداشت
امروزکارخانه فراوان و دایر است
یکروز قند و بافته این مملکت نداشت
امروز قند و بافته در مملکت پر است
یکروز در سفر شترِکُند، رهنمون
امروز در سفر موتور تند رهبر است
یکروز کاروان به زمین ره‌نورد بود
امروزکاروان به هوا آسمان در است
یکروز ساربان به زمین بود گام‌زن
امروز بر هوا خلبان آشناور است
یکروز نقل سایه و فر همای بود
امروز نقل کرکس روئینه شهپر است
یکروز بود ناوگکی کهنه در خلیج
امروز چندکشتی جنگی شناور است
یکروز بود عارض کان در حجاب ناز
امروز چهرگان ز پژوهش مجدر است
یکروز بود پیک کبوتر سریع‌تر
امروز برق جای‌نشین کبوتر است
یکروز بدگشاده در قحطی و وبا
امروز جای قحط و وبا از پس در است
یکروز بد به رزق مقدر امید خلق
امروز رزق بی‌هنران نامقدر است
یکروز بود روز کدیور ز فقر شام
امروز روز عیش و رفاه کدیور است
یکروز بود هر سندی ماجراپذیر
امروزکار ثبت سند ماجرا بر است
یکروزگار ناسخ و منسوخ بد رواج
امروز کار ناسخ و منسوخ نوبر است
یکروز کارهای میسر مرام بود
امروز نامیسر و مشکل میسر است
یکروز با فریب و ریا بود کار دین
امروز با حقیقت شرع پیمبر است
یکروز بود گریه کلید در نجات
امروز این حدیث بسی خنده‌آور است
یکروز بود باغ جنان زیر اشک چشم
امروز زبر سایهٔ شمشیر و خنجر است
یکروز نز جهاد و نه سبق و رمایه نام
امروز این سه اصل سرآغاز دفتر است
یکروز حصر داشت علوم اصول و فقه
امروز حظ ما ز همه علم اوفر است
یکروز بود طالب دنیی سگ هراش
امروز کار دنیی و عقبی برابر است
یکروز بد نشسته به یک پرده صد عیال
امروز خانه ویژهٔ یک جفت همسر است
یکروز فخر بود به مندیل و طیلسان
امروز در نظافت و پاکی گهر است
یکروز بود خوب و بد از اختر سپهر
امروز هرکه خوب نباشد بداختر است
یک روز ملک ایران بی‌زیب بود و فر
امروز ملک ایران با زیب و با فر است
یکروز بر قصور سلاطین نشست بوم
امروز جای بوم ز بیرون کشور است
یکروز بود لهجهٔ دربار، اجنبی
امروز قند پارسی آنجا مکرر است
یک روز بود عهد ضعیفی فسرده حال
امروز روزگار خدیوی مظفر است
صاحبقران شرق رضاشاه پهلوی
شاهنشهی که سایهٔ خلاق اکبر است
صافی شده است طبع بهار از مدیح شاه
آری صفای تیغ یمانی به جوهر است
در عهد دیگران همه اغراق بود، شعر
در عهد شه زبان حقیقت سخنور است
بنگر بدین قصیده که در بیت‌های او
پا تا به سر حقیقت و انصاف مضمر است
گر صد کتاب ساخته آید به مدح شاه
چون بنگرید گفته ز ناگفته کمتر است
این مدح را ز جنس دگر مدح‌ها مگیر
کاین را پدر عقیده و اخلاص مادر است
شعری کز اعتقاد شود گفته نز طمع
دامانش باز بسته به دامان محشر است.
ملک‌الشعرای بهار

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر