سه‌شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۴

تو همچنان دل شهری بغمزه ای ببری


حضرت سعدی



شب فراق نخواهم دواج دیبا را
که شب دراز بود خوابگاه تنها را
ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند
که احتمال نماندست ناشکیبا را
گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی
روا بود که ملامت کنی زلیخا را
چنین جوان که توئی برقعی فروآویز
وگرنه دل برود پیر پای برجا را
تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو
ببرد قیمت سرو بلندبالا را
دگر بهرچه تو گوئی مخالفت نکنم
که بی تو عیش میسر نمیشود ما را
دو چشم باز نهاده نشسته‌ام همه شب
چو فرقدین و نگه میکنم ثریا را
شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز
نظر بروی تو کوری چشم اعدا را
من از تو پیش که نالم که در شریعت عشق
معاف دوست بدارند قتل عمدا را
تو همچنان دل شهری بغمزه‌ای ببری
که بندگان پادشاه خوان یغما را
در این روش که تویی بر هزار چون سعدی
جفا و جور توانی ولی مکن یارا.
حضرت سعدی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر