سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۴

در زمینی که ضمیر من و توست




دل من دیر زمانیست که میپندارد
دوستی نیز گلیست
مثل نیلوفر و ناز ساقه ترد و لطیفی دارد
بیگمان سنگدل است آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را، دانسته بیازارد
در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار
هر سخن هر رفتار
دانه هایی است که می افشانیم
برگ و باری است که میرویانیم
آب و خورشیدو نسیمش، مهر است
گر بدانگونه که بایست به بار آید
زندگی را بدل انگیز ترین چهره بیارآید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد از همه چیزو همه کس
زندگی گرمی دلهای بهم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است.
فریدون مشیری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر