فریدون مشیری

در سکوت دلنشین نیمه شب
میگذشتیم از میان کوچه ها
رازگویان، هردو غمگین، هردو شاد
هردو بودیم از همه غمها جدا
تکیه بر بازوی من میداد گرم
شعله ور از سوز خواهشها تنش
لرزشی بر جان من میریخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش
در نگاهش با همه پرهیز و شرم
برق میزد آرزوئی دلنشین
در دل من با همه افسردگی
موج میزد اشتیاقی آتشین
زیر نور ماه، دور از چشم غیر
چشمها بر یکدگر میدوختیم
هر نفس سد راز میگفتیم و باز
در تب ناگفتهها میسوختیم
نسترنها از سر دیوارها
سر کشیدند از صدای پای ما
ماه میپائیدمان از روی بام
عشق میجوشید در رگهای ما
سایه هامان مهربان تر بیدریغ
یکدگر را تنگ در بر داشتند
تا میان کوچه ای با سد ملال
دست از آغوش هم برداشتند
باز هنگام جدائی دررسید
سینهها لرزان شد و دلها شکست
خندهها در لرزشلبها گریخت
اشکها بر روی رؤیاها نشست
چشم جان من به ناکامی گریست
برق اشکی در نگاه او دوید
نسترنها سر بزیر انداختند
ماه را ابری بکام خود کشید
تشنه، تنها، خسته جان، آشفته حال
در دل شب میسپردم راه خویش
تا بگریم در غمش دیوانه وار
خلوتی میخواستم دلخواه خویش.
فریدون مشیری
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر