فریدون مشیری

بچشمان پری رویان این شهر
به سد امید میبستم نگاهی
مگر یک تن از این ناآشنایان
مرا بخشد بشهر عشق راهی
بهر چشمی به امیدی که این اوست
نگاه بیقرارم خیره میماند
یکی هم زین همه ناز آفرینان
امیدم را بچشمانم نمیخواند
غریبی بودم و گم کرده راهی
مرا با خود بهر سوئی کشاندند
شنیدم بارها از رهگذاران
که زیر لب مرا دیوانه خواندند
ولی من چشم امیدم نمیخفت
که مرغی آشیان گم کرده بودم
ز هر بام و دری سر میکشیدم
بهر بوم و بری پر میگشودم
امید خسته ام از پای ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه دیدار و پرهیز
رسیدم عاقبت آنجا که او بود
دو تنها و دو سرگردان دو بیکس
ز خود بیگانه از هستی رمیده
ازین بی درد مردم رو نهفته
شرنگ ناامیدیها چشیده
دل از بی همزبانیها شکسته
تن از نامهربانیها فسرده
ز حسرت پای در دامن کشیده
بخلوت سر بزیر بال برده
دو تنها و دو سرگردان دو بیکس
بخلوتگاه جان باهم نشستند
زبان بی زبانی را گشودند
سکوت جاودانی را شکستند
مپرسید ای سبکباران مپرسید
که این دیوانه از خود بدر کیست
چه گویم از که گویم با که گویم
که این دیوانه را از خود خبر نیست
به آن لب تشنه میمانم که ناگاه
بدریایی درافتد بیکرانه
لبی از قطره آبی تر نکرده
خورد از موج وحشی تازیانه
مپرسید ای سبکباران مپرسید
مرا با عشق او تنها گذارید
غریق لطف آن دریا نگاهم
مرا تنها به این دریا سپارید.
فریدون مشیری
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر