فریدون مشیری
راست میگفتند
همیشه زودتر از آنکه بیندیشی اتفاق میافتد
من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم
زمانی که از دست میرفت
و پاهای خسته ام توان دویدن نداشت
چشم میگشودم همه رفته بودند
مثل بامدادی که گذشت
و دیر فهمیدم که دیگر شب است
بامداد رفت
رفت تا تنهایی ماه را حس کنی
شکیبایی درخت را
و استواری کوه را
من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم
به حس لهچه بامداد
و شور شگفتن عشق
در واژه واژه کلامش که چه زیبا میگفت
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
فریدون مشیری
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر