یکشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۳

نوائی تازه از ساز محبت در جهان سر کن


همه شادی است فرمانش ، همه یاری است قانونش



شنیدم مصرعی شیوا، که شیرین بود مضمونش
منم مجنون آن لیلا که سد لیلاست مجنونش‌
بخود گفتم تو هم مجنون یک لیلای زیبایی
که جان داروی عمر توست در لبهای میگونش
بر آر از سینه جان شعر شورانگیز دلخواهی
مگر آن ماه را سازی بدین افسانه افسونش
نوایی تازه از ساز محبت در جهان سرکن
کزین آوا بیاسایی ز گردشهای گردونش
به مهرآهنگ او روز و شبت را رنگ دیگر زن
که خود آگاهی از نیرنگ دوران و شبیخونش
ز عشق آغاز کن تا نقش گردون را بگردانی
که تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش
به مهرآویز و جان را روشنایی ده که این آئین
همه شادی است فرمانش، همه یاری است قانونش
غم عشق ترا نازم ، چنان در سینه رخت افکند
که غمهای دگر را کرد از این خانه بیرونش
غرور حسنش از ره میبرد ‌ای دل صبوری کن
بخود باز آورد بار دگر شعر فریدونش.
فریدون مشیری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر