شنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۳

من بچشم خویش میبینم


چه میبیند درین جانهای تنگ و تار



کسی باور نخواهد کرد
اما من بچشم خویش میبینم
که مردی پیش چشم خلق بی‌فریاد میمیرد
نه بیمار است
نه بردار است
نه درقلبش فروتابیده شمشیری
نه تا پر درمیان سینه‌اش تیری
کسیرا نیست بر این مرگ بی‌فریاد تدبیری
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
تو پنداری که دارد خاطری از هرچه غم آزاد
اما من بچشم خویش میبینم
به آن تندی که آتش میدواند شعله در نیزار
به آن تلخی که میسوزد تن آئینه در زنگار
دارد از درون خویش میپوسد
بسان قلعه‌ای فرسوده کز طاق و رواقش خشت میبارد
فرو میریزد ازهم
در سکوت مرگ بی‌فریاد
چنین مرگی که دارد یاد؟
کسی آیا نشان از آن تواند داد؟
نمی دانم
که این پیچیده با سرسام این آوار
چه میبیند درین جانهای تنگ و تار
چه میبیند درین دلهای ناهموار
چه میبیند درین شبهای وحشتبار
نمیدانم
ببینیدش
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
نمیبیند کسی اما ملالش را
چو شمع تندسوز اشک تا گردن زوالش را
فرو پژمردن باغ دلاویز خیالش را
صدای خشک سر بر خاک سودن‌های بالش را
کسی باور نخواهد کرد.
فریدون مشیری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر