شنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۳

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو


فریدون مشیری



قفسی باید ساخت
هرچه در دنیا گنجشک و قناری هست
با پرستوها و کبوترها
همه را باید یکجا به قفس انداخت
روزگاری است که پرواز کبوترها
در فضا ممنوع است
که چرا
به حریم جت ها خصمانه تجاوز شده است
روزگاری است که خوبی خفته است
و بدی بیدار است
و هیاهوی قناریها
خواب جت ها را آشفته است
غزل حافظ را میخواندم
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
تا به آنجا که وصیت میکرد
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از فروغ تو به خورشید رسد سد پرتو
دلم از نام مسیحا لرزید
از پس پرده اشک
من مسیحا را بالای چلیپش دیدم
با سرخم شده بر سینه که باز
به نکو کاری پاکی خوبی
عشق میورزید
و پسرهایش را
که چه سان پاک و مجرد بفلک تاخته اند
و چه آتشها هر گوشه به پا ساخته اند
و برادرها را خانه برانداخته اند
دود در مزرعه سبز فلک جاری است
تیغه نقره داس مه نو زنگاری است
و آنچه هنگام درو حاصل ماست
لعنت و نفرت و بیزاری است
روزگاری است که خوبی خفته است
و بدی بیدار است
و غزلهای قناریها
خواب جت ها را آشفته است
غزل حافظ را میبندم
خیره در مزرعه خشک فلک مینگرم
از پس پرده اشک میبینم
در دل شعله و دود
میشود خوشه پروین خاموش
پیش خود میگویم
عهد خودرایی و خود کامی است
عصر خون آشامی است
که درخشنده تر از خوشه پروین سپهر
خوشه اشک یتیمان ویتنامی است.
فریدون مشیری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر