یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۲

دور مانده قرنها از آفتاب


جان بدر برده ز صحراهای وهم آلود.



در زلال لاجوردین سحرگاهی
پیش از آنی که شوند از خواب خوش بیدار
مرغ یا ماهی
من در ایوان سرای خویشتن
تشنه کامی خسته را مانم درست
جان بدر برده ز صحراهای وهم آلود خواب
تن برون آورده از چنگ هیولاهای شب
دور مانده قرنها و قرنها از آفتاب
پیش چشمم آسمان دریای گوهربار
از شراب زندگی بخشنده ای سرشار
دستها را میگشایم میگشایم بیشتر
آسمان را چون قدح در دست میگیرم
و آن زلال ناب را سر میکشم
سر میکشم تا قطره آخر
میشوم از روشنی سیراب
نور اینک در رگهای من جاری است
آه اگر فریادم از این خانه تا کوی و گذر میرفت
بانگ برمیداشتم
ای خفتگان هنگام بیداری است.
فریدون مشیری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر