ساعت یازده جلوی زندان اوین بودم. سه روزپیش برادران اطلاعات به من زنگ زدند وگفتند بروآنجا وازاجرای احکام دادسرای مستقردرزندان اوین وسایلت را تحویل بگیر. دوسربازمؤدب به خواستههای مراجعین پاسخ می گفتند. به یکیشان گفتم: پسرم با اجرای احکام تماس بگیروبگو فلانی آمده برای تحویل گرفتن وسایلش.
همانجا تلفنی تماس گرفت وخیلی نرم گوشی را سرجایش گذارد وبی آنکه شتابی درپاسخ گفتن داشته باشد به من گفت: گفتند خبری نیست چیزی به ما نگفته اند. من لبخند زدم سربازنیز. جای معطلی نبود. سرضرب راه افتادم به سمتِ قرار. کجا؟ درِشمالی وزارت اطلاعات. یازده اگر اوین بودم یازده وبیست دقیقه رسیدم آنجا ومستقیم رفتم سراغ مرد ویلیچری که درچارچوب درداشت به اطراف می نگریست وبوسهای برپیشانیاش نشاندم گرم.
سربازی که ازدیروزدیده بودمش آمد که: پس کوله وپرچمهایت کو؟ گفتم: نشد که بیاورم. چرا؟ بخاطرِدروغِ اینها. وبا دست به ورودیِ وزارت اشاره کردم. وشروع کردم به قدم زدن آنهم بدون کوله وپرچم. راستی چه سبک می رفتم وبازمی آمدم. من دراین روزها با کوله وپرچم تا چهل کیلومتری راه رفته بودم همینجا. اکنون آنچنان سبک شده بودم که می شد تا شصت کیلومترنیزرکورد زد.
تلفن همراهم زنگ زد. که بود؟ شماره ی مخفی. واین یعنی دو احتمال. یک این که ازداخل وزارت می خواهند با من صحبت کنند، و دو این که ازجایی خارج ازکشوری تماس گرفته اند. همان اولی بود. آقای نوری زاد؟ بله بفرمایید. شما برگشتی که. بخاطردروغ شما. آقای گلشنی قراربود وسایل را تحویل شما بدهد همین الآن بروید تحویل بگیرید. من دیگربا ریسمان دروغ شماها پایین نمی روم. یک نامه ی رسمی می دهید که درآن به هرکجا نوشته شده ریزاین اقلام را به فلانی تحویل بدهید. اصرارکه: برگردید تحویل بگیرید. گفتم: من ازبس ازاین بازیها دیدهام خودم بازیگرشده ام. نمی روید؟ گفتم که، یک نامه ی رسمی با سربرگِ وزارت اطلاعات می دهید به من با ریزاقلام که من بدانم اگرناقص است وقتم را تلف نکنم. این بار این من بودم که گوشی را قطع کردم با یک “خداحافظ” درمیان تکاپوی کلامی ولفاظیِ طرف.
دومرد نسبتاً چاق اطلاعاتی ازیک اتومبیل پیاده شدند وازکنارمن عبورکردند. سلامشان گفتم. یکیشان گفت: خیره ایشالّا. صحبت بیهودهای میان ما رد وبدل شد ونهایتاً با “خیره ایشالّا” ی هموپایان پذیرفت. پژوی ۲۰۶ حفاظت فیزیکی با دومأموری که می شناختمشان ازداخل آمد بیرون. احتمالِ مردهای به تلنگردرآمد کهای بسا نامهای را که خواستهای آورده اند. سلامشان گفتم وآنان نیزبا تکان دست وسرپاسخم دادند وپیچیدند ورفتند. کجا؟ گشت دورهای شان.
یک جوان درزیرپل عابرمرا گیرانداخت وبعد ازدیده بوسی وابرازمحبت گفت: من همینجا درآژانس کارمی کنم اگرکاری داشتید غذایی آبی چیزی دریغ نکنید من درخدمتم. وکلی حرفهای قشنگ که ازآن صورت ریشووبوربا سبیلهای تاب داده برمی آمد ومستقیم می رفت داخل سلولهای من ودرهمانجاها خانه می کرد.
کارگرساختمانیای که روزقبل دیده بودمش ازپلهها به زیرآمد. هموکه به من پیشنهاد داده بود بروم جلوی ریاست جمهوری قدم بزنم چرا که آنجا دیپلماتها رفت وآمد می کنند وممکن است کسی را ببینم وبه خواستهام بها بدهد. هموکه به من گفته بود تنهایی کاری ازپیش نمی بری ومن گفته بودم یک شمع هم بقدرروشنایی مختصرش تاریکی را پس می راند. که اوگفته بود شمعت را له می کنند بنده ی خدا. بله، هموبه زیرآمد وبازسرووضعش خاکی وگچی بود وبا دیدن من شروع کرد به صحبت کردن. این که: اگرگفتی چرا وضع مملکت هردمبیل است؟ چرا؟ بخاطراین که دریک مملکت هردمبیل بهترمی شود دزدی کرد ودروغ گفت وفریب داد. حالا بازبپرس چرا؟ چرا؟ بخاطراین که اگروضع مملکت درست بود وهمه چیزسرجای خودش قرارداشت، خبط وخطاها دیده می شد. آقایان دیگرنمی توانستند مال مردم را بالا بکشند وپشت بندش زل بزنند توچشم مردم.
دیدم این سراپا گچی نمی تواند آدم بیمطالعه وبی سوادی باشد. سخنانش درچارچوب بود ونشان می داد که قاعده ی سخن گفتن رانیک می داند. شما چقدردرس خوانده ای؟ فوق دیپلم. کارم دکوراسیون داخلی است الآن هم دارم ازسرکاری می آیم. به برج بلند نبش شریعتی – همت اشاره کرد وگفت: این برج سی چهل طبقهای مال سپاه است. هرکجا دیدی نوشته “سازه پایدار” بدان که مال سپاه است یا به سپاه مربوط است. اینها برادرمن مملکت را سند زده اند به اسم خودشان و آن وقت شما آمدهای اینجا می خواهی با شمعت اینجا را روشن کنی؟ وگفت: دیشب اتفاقاً درمنزل صحبت شما شد. گفتم: یک بنده خدایی آمده به اعتراض جلوی وزارت اطلاعات راه می رود خسته هم نمی شود. به ش می گویم می زنند نابودت می کنند می گوید بزنند نابود کنند باید هزینه بدهیم تا این جامعه اصلاح شود.
سراپا گچی دلسوزانه گفت: نتیجه نمی گیری. گفتم: می گیرم منتها با پایداری وبدون خشونت. گفت: یک نگاهی بیندازبه خانه وزندگی آقایان درجماران. همهاش مصادرهای است. وانگشتانش را یک به یک خم کرد واسم برد. رسید به اسم امامی کاشانی. وگفت: این آخوند یک لاقبا ازکجا آورده این همه ثروت واین دم ودستگاه را؟ گفتم: گرچه ما آخوند دزد کم دیده بودیم اما انقلاب نشان داد که اینها برخلاف مطالبی که برمنبرها می گویند اتفاقاً به مال دنیا حریص ترند. سراپاگچی به صورت من دقیق شد وپرسید: شما اسمتان چیست؟ وگفت: به نظرآدم با سوادی می آیی. گفتم فلانی هستم. چهره ی مکدرش واگشوده شد وتبسم ولبخند ونشاط وشوق به آن صورت خسته دوید.ای بابا ازاول می گفتی برادرمن. واینای بابا برادرمن رفت تا نیمساعت بعد که روانهاش کردم نکند برایش مشکلی پیش آید.
پسران راهنمایی ودبیرستانی ازپلهها به زیرمی آمدند وبا کمی تعجب به من می نگریستند. سابقاً تعجبشان به پرچمها بود واکنون به این که پس پرچمها کو؟ یکیشان شهامت کرد وپرسید. گفتم ازفردا می آورم. همه می رفتند کناربزرگراه وسوارکرایهها می شدند و می رفتند. یک کامیون سردخانه دار زوزه کشان ازشیب بزرگراه بالا می آمد و دود غلیظی ازپشتش بیرون می زد وحوالی خود را کلاً دردود خود پوشانده بود. اتومبیلهای پشت سریاش با هزاربدبختی ازتیررس دودش می گریختند. جلوترکه آمد دیدم با خطی درشت بربدنهاش نوشته شده: ما به سلامت ومحیط زیست کشورمان بها می دهیم.
یکی آمد وبا نهیب وفرمایشی طلبکارانه به من گفت: شما چرا ازدزدیهای واعظ طبسی نمی نویسی؟ گفتم: من فعلاً روی اموال خودم متمرکزشده ام. گفت: بنویس این فلان فلان شدهها کل استان خراسان که هیچ کل مملکت را به اسم موقوفه دارند بالا می کشند. گفت: من خودم سرخسی ام. کل مردم را به اسم این که شهرسرخس موقوفه است ذلیل خودشان کرده اند. مگرمی شود یک شهرموقوفه باشد؟ وگفت: توکه فیلمسازی چرا ازهمکاربدبختت نمی نویسی که به شلیک محافظان طبسی کشته شد خونش تباه شد رفت؟ پرسیدم ماجرا چه بوده مگر؟ گفت: فیلمبرداربدبخت رفته بود دوشاخه ی چراغش را به برق بزند مصاحبه بکند با واعظ طبسی محافظش شلیک می کند درجا می کشدش. چرا زدی کشتی ش؟ این یارو خیال داشت سیم برق را وصل کند به بدن حاج آقا.
مرد سرخسی را فرستادم رفت. اعصاب درستی نداشت وممکن بود وضع آنجا را بهم بریزد وبرای خودش دردسردرست کند. درحین قدم زدن به اتومبیل هایی نگاه می کردم که به داخل می روند وازداخل بیرون می آیند. کاری که همیشه می کنم. مأموری که به داخل می رفت گفت به داخل نگاه نکن گزارش می دهم بیایند ببرندت. گفتم: اگراین کاررا بکنید من ممنون شما خواهم شد. بنده ی خدا نگاه عمیق وغضبناکی به من کرد و رفت وهمچنان که می رفت برمی گشت وبه پشت سرش نگاه می کرد ودلش نمی آمد ازمیزان غضبش نیزبکاهد.
یکی که نمی نویسم ازمردم بود یا مأموربود ماشین داشت یا نداشت جوان بود یا پیربود زن بود یا مرد بود آمد وازکنارمن رد شد وگفت: قدرش را بدان. من دیدم نرم نرم یک چیزی توی مشتم دارد موجودیت پیدا می کند. مشتم را که وا کردم دیدم کاغذ تا شدهای ست. حالا این بابا که بود وکجا رفت؟ ندیدم. آب شد رفت توی زمین. حالا توی کاغذ چه بود؟ لیستی ازبعض آیت اللهها وروحانیان سرشناس ودولتمردان خوش سخن دورههای دورونزدیک ونمایندگان فعلی وگذشته وخلاصه جماعتی که شهره ی آفاق وانفس اند. بعدش؟ این که این آقایان اهل چه عشق وحال هایی هستند وچگونه شب وروزشان را رنگی می کنند. بعضی هاشان تا چهارتا پنج تا.
بخود گفتم: بازی نخورپیرمرد. این موارد اگرصددرصدهم درست باشد به حوزه ی خصوصی افراد مربوط است وبه دستگاههایی که از فلان مسئولشان چه وجهه و چه قامتی افراشته اند وچه توقعی ازاو دارند. بازبخود گفتم: مستقیم به راه خودت برو که ورود به این قضایا تورا ازنتیجهای که بدنبالش هستی بازمی دارد وای بسا این کاغذ واین لیست، بازی کوچکی ازیک بازی بزرگ باشد برای هضم وحذف تو.
مرد جوانی که سی وهفت هشت ساله می نمود وگرمکنی به تن داشت با دورههای باریک وسبز، آمد وگفت: رانندهام به من خبرداد که شما اینجایید ومن با ترس ولرزآمدم ببینم می توانم به دیدن شما بیایم یا نه. رانندهام آنطرف بزرگراه است ومن همه ی لوازم شخصیام را داخل اتومبیل گذارد هام که اگرگرفتنم چیزی همراهم نباشد. عجله داشت برای حرف زدن.
گفت: من تیزهوش بودم. درالمپیاد رتبه آوردم اما چون مادرم می رفت کلفتی خانه ی مردم بیخیال درس شدم ورفتم توکاربازار وبا هوش خودم نه با زد وبند هفتاد هشتاد میلیاردتومان ثروت دارم الآن. من خیلی سختی کشیدهام تا رسیدهام به اینجا. هنوزازدواج نکردهام فکرهم نمی کنم بتوانم ازدواج بکنم. من همین حالا سی چهل پنجاه نفررا نان می دهم. برادرم که سرطان گرفت کل خانواده ی ما را بهم ریخت ومن بیشترازهمه بهم ریختم.
دستهای مرا گرفته بود ورها نمی کرد. گفت: من وقتی می بینم جوانها درس می خوانند ودنبال زندگی اند لذت می برم. کاری که من می خواستم ونشد. گفت: من همین حالا که پیش شما ایستادهام بدنم می لرزد. چرا که نمی خواهم چیزهایی را که با هزارزحمت بدست آوردهام بخاطرملاقات با نوری زاد ازدست بدهم. من نوشتههای شما را می خوانم. یک باردم سال تحویل رفته بودید جلوی اوین با دکترملکی نوشته بودید همه دنبال خرید عیدند وکسی بفکر زندانیها نیست. بله این واقعیت مردم ماست. من باورکنید الان فکرمی کنم اینها دارند فرکانس صدای مرا هم ضبط می کنند. می ترسم. ماها می ترسیم.
گفت: من یک وقت نمازشب می خواندم حتی. الان اما نه که نمازنمی خوانم بلکه هرکسی را بتوانم ازنمازخواندن بازمی دارم می گویم بیخیال. من سربازبودم توی سپاه هجده سالم بود. بخاطرتراشیدن ریش یک صحنه ی کاملاً جدیِ اعدام ترتیب دادند برای من. زده شدهام ازهرچه اعتقاد مذهبی است. اما انسانیت را دوست دارم. من به این دلیل پیش شما آمدهام که می خواهم به خودم ثابت کنم هنوزانسانم. وبا یک جورشرمندگی باطنی گفت: ببخشید که همراه شما نیستیم. گفتم: پسرم، من به پشت گرمی شماها اینجایم. اگریک دقیقه پشتیبانی شماها با من نباشد مرا درجا ازجا برمی دارند. وگفتم: قرارنیست شماها درکنار من باشید. من اگراینجایم به نمایندگی ازشما وخواستههای شما اینجایم.
مرد جوان ازپلهها بالا دوید ورفت وبا خود هفتاد هشتاد میلیارد ثروت را جابجا کرد وبرد ومن به هوش وذکاوتش آفرین گفتم وبرایش بهترینها را آرزو کردم.
غروب بود که مردی آمد ازاعماق بیکسی. آن مرد با غم آمد. آن مرد با وانت آمد. آن مرد نان خشکی بود. لهجه داشت. روستایی بود وبقول خودش شهری شده بود. کجا؟ قم. گفت: پرسان پرسان آمدهام سراغ شما هرچه باداباد بالاترازسیاهی که رنگی نیست. گفت: گاری داشتم نان خشک جمع می کردم کارم خوب بود بد نبود. کارم که بالا گرفت پول جمع کردم این وانت را خریدم. گفت: بخاطریک اختلاف جزیی با زنم رفتیم دادگاه. چشم قاضی زنم را گرفت نشست زیرپایش که بیا ازاین طلاق بگیر. شکایت بردم دادگاه ویژه ی روحانیت از قاضی آخوند.
التماسم کرد: نوری زاد زنم را دارند ازدستم درمی آورند نجاتم بده. آنچنان به من دخیل بسته بود که ازسربیچارگی سرم را جلو بردم وپیشانیام را بر شانهاش نهادم وهمانجا ماندم. صدای بیصدای گریههای مرا که شنید راهش را گرفت ورفت. بیآنکه صدا بزند: آهای نان خشک می خرم. او برای خرید نان خشک بدانجا نیامده بود. آن مرد باغم آمد با غم رفت. آن مرد با وانت آمد با وانت رفت. آن مرد بیکس بود. نان خشکی بود. آن مرد زن داشت اما زن نداشت. زنش را قاضی برده بود. قاضی آخوند بود.
محمد نوری زاد
دوازدهم بهمن نود و دو – تهران
منبع

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر