شاه عباس و کریم دریایی (راوی: علی محمد دالوند، متولد ۱۳۱۰ ش. ساکن بروجرد)
یک روز شاه عباس لباس درویشی پوشید و رفت توی شهر. گشت تا رسید به یک خانه ای. دید سه تا دختر نشسته اند. اولی می گوید اگر شاه عباس مرا بگیرد جفتی پسر کاکل زری برایش به دنیا می آورم. دومی گفت اگر مرا بگیرد غذایی برایش درست می کنم که تمام لشگرش بخورند و تمام نشود. و دختر کوچکتر گفت کاش روزی بیاید که شاه عباس چهل شب زیر حکم من باشد.
شاه عباس حرفها را شنید و برگشت به قصر. دستور داد هر سه دختر را احضار کردند. دو تا دختر اولی را عقد کرد اما سومی را داد دست کسی و گفت ببرش بیابان و سرش را ببر، و دستمال خونی آن را هم بیاور. آن شخص دختر را برد بیابان و شمشیر کشید که سرش را ببرد. دختر به التماس درآمد کهای برادر کشتن دختر بدبختی مثل من چه فایدهای به حال تو دارد؟ بیا و بخاطر خدا از خون من بگذر. آن شخص دلش به رحم آمد و دختر را رها کرد و به جایش پرندهای را کشت و دستمال را با خون آن سرخ کرد و برد برای شاه.
دختر سرگذاشت در بیابان و رفت تا رسید به یک مرد چوپان. چوپان دید که دختر خیل خوشکل است گفت به من شوهر می کنی؟ دختر گفت بله چرا نکنم. اما اول سر گوسفندی را ببر تا کباب کنیم و بخوریم و بعد به تو شوهر می کنم. چوپان گوسفندی سر برید و کباب کرد و خوردند. بعد دختر گفت حالا برو آبادی، مادری، خواهری، هر کسی داری بردار بیاور تا عقد کنیم. همینطوری که نمی شود. چوپان گفت باشد. رفت که خواهر و مادرش را بیاورد. دختر شکمبهً گوسفند را به سرش کشید و فرار کرد و رفت تا رسید به باغ بزرگی. باغبان او را دید فکر کرد جوان کچلی است و چون پیر شده بود و احتاج به کارگر داشت رو به دختر کرد و گفت هی کچل! شاگرد من می شوی؟ دختر گفت باشد و ماند پیش باغبان پیر.
چند روز که گذشت آمد به میان باغ که یک تخته سکوئی درست کند. وسط باغ را چال کرد دید از زیر خاک هفت خم خسروی (سکه طلا) درآمد. باغبان را صدا کرد و گفت پدر صاحب این باغ کیست؟ گفت صاحبش یک شخصی است در این شهر " وری یرد (نام اصلی و محلی شهر بروجرد) ". گفت بیا این پولها را بگیر برو به هر قیمتی شده باغ را از او بخر و قبالهاش کن به نام من. باغبان رفت به وری یرد و باغ را خرید و قبالهاش کرد به نام دختر. یک مدتی که گذشت دختر کاخی در آن باغ بنا کرد که هیچ پادشاهی تا آن وقت نه به چشم دیده و نه به گوش شنیده بود. این را هم بگوئیم که توی آن گنج خسروی که دختر پیدا کرده بود گردی هم بود که اگر آن را به مس میزدی طلا می شد.
خلاصه گذشت تا یک روز درویشی آمد در کاخ دختر و قدری مدح علی گفت. دختر منزل به او داد. ظرفهایی که در آنها به درویش غذا دادند همه از طلا بود. همه را به درویش بخشید. صبح هم که خواست برود صد تومان دیگر به او دادند. از قضا مدتی بعد، همین درویش رفت در قلعه شاه عباس و شروع کرد به مداحی. شاه عباس به او پنج تومان صدقه داد و روانه اش کرد. درویش پیغام فرستاد به شاه کهای شاه تو ناسلامتی پادشاه یک مملکت هستی به این بزرگی، اما سخاوتت به اندازه زنی هم نیست. شاه عباس قضیه را جویا شد، و درویش هم از سیر تا پیاز برایش گفت. شاه عباس به اهل کاخ گفت این درویش را نگهدارید و پذیرایی کنید تا من بروم و ببینم که این دختر کیست و کجاست؟
خلاصه شاه عباس با لباس درویشی آمد منزل دختر و سه روز و سه شب ماند. هر چه برایش آوردند ظرفهایش از طلا بود. همه اش را به خودش بخشیدند. سر آخر هم سیصد تومان به او دادند و روانهاش کردند. شاه عباس وقتی می خواست برود به یکی از کلفتها گفت برو به خانمت بگو مگر سرمایه تو از چیست که اینهمه بخشش می کنی و تمام نمی شود؟ کلفت آمد و به خانم حرف شاه عباس را گفت. خانم گفت برو به درویش بگو تو اوّل برو یک کوری هست که نشسته بر سر یک چاهی و می گوید هر کس به من رحم کند خدا به او رحم نکند. از او بپرس چرا این حرف را می گوید؟ بعد که جواب آوردی من هم می گویم که ثروت و سرمایهام از چیست که تمام نمی شود.
شاه عباس رفت و رفت تا رسید به یک کوری که سر چاه نشسته بود و می گفت هر کس به من رحم کند خدا به او رحم نکند. از او پرسید چرا این را می گویی؟ با جای آن بگو هر کس به من رحم کند خدا هم به او رحم کند. کور گفت نه، نه. هر کس به من رحم کند خدا به او رحم نکند. شاه عباس گفت آخر بگو ببینم علّت این گفته تو چیست؟ کور گفت یک پادشاهی است در این شهر، به او می گویند پادشاه بیغم. تو برو از او بپرس چرا بیغم است؟ همه خلایق از شاه گرفته تا گدا غم دارند اما به او می گویند شاه بیغم. اگر جواب گرفتی و آوردی، من هم علت این حرفم را به تو می گویم. شاه عباس کور را ول کرد و رفت تا رسید به شهر. رفت به کاخ شاه بیغم. از او پرسید چرا به تو می گویند پادشاه بیغم؟ پادشاه بیغم گفت یک کریمی هست، سر پلی توی دریا نشسته و از صبح تا غروب برنج و خورشت و مرغ پخت می کند و توی دریا می ریزد. برو از او بپرس که چرا اینکار را می کند؟ اگر جواب آوردی من هم علت بیغمیام را به تو می گویم.
خلاصه شاه عباس آمد رسید به کریم دریایی دید بله از کله سحر تا تنگ غروب برنج و خورشت و مرغ پخت می کند و می ریزد توی دریا. شاه عباس از او پرسید حاج کریم، چرا اینهمه غذا را می ریزی توی دریا؟ کریم دریائی گفتای درویش قصه من دراز است اگر حالش را داری بنشین تا برایت تعریف کنم. شاه عباس نشست و کریم دریایی شروع به حکایت کرد:
ر من یک زمانی جوان کچلی بودم و در این شهر گوساله چرانی می کردم، زمستانها هم بیکار بودم. یک روز زمستان که بیکار بودم یک شخص حاجی تاجری آمد و گفت آقا نوکر نمی شوی چهل شب؟ گفتم به چقدر؟ گفت چهل شب نوکر من بشو من صد تومان به تو می دهم. همه خرج نان و آبت هم با خودم. گفتم باشد و رفتم. او اول کار صد تومان به من داد بردم دادم به مادرم و آمدم پیش حاجی. یک هفتهای گذشت تا اینکه او هفت قاطر و یک گوساله بزرگ برداشت و با هم حرکت کردیم و رفتیم تا رسیدیم به کنار یک دریایی؛ وسط دریا یک جزیره و کوه بلندی بود. باروبندیلمان را گذاشتیم و جاجی گفت سر این گوساله را ببر تا گوشتش را بخوریم، اما پوستش را نگاه دار که کارش دارم. سر گوساله را بریدیم و خوردیم و یکی دو روز گذشت. توی این مدّت من هر چه آت و اشغال و ریزه نان سفره بود می ریختم توی دریا تا ماهیها بخورند. خلاصه، وقتی گوشت گوساله تمام شد، حاجی پوست گوساله را آورد و پهن کرد و به من گفت بیا برو توی این پوست دراز شو. من هم از همه جا بیخبر رفتم و دراز شدم؛ تا آمدم بگویم آره یا نه، حاجی مرا توی پوست پیچاند و در پوست را محکم دوخت و رفت گوشهای پنهان شد. کمی که گذشت یکمرتبه یک دالی(عقاب) از آسمان آمد مرا به چنگال گرفت و برد روی کوه وسط دریا. دال پوست را درید که بخورد من از پوست درآمدم. حاجی داد زد گفت پسرم اصلاً نترس، از آن سنگ و کلوخها که زیر پایت است بردار و با قلاب سنگ بینداز از این طرف؛ قلاب سنگ را هم توی پوست گوساله گذاشته بود.
خلاصه، من هر چه دستم رسید از صبح تا غروب از آن سنگها توی قلاب سنگ گذاشتم و پرت کردم. حاجی هم همه را توی گونی ریخت و بار قاطرها کرد و رفت. من هر چه داد زدم حاجی پس من چی؟ مرا نمی بری؟ گفت تو بمان همین جا که بابات مرده! من تازه فهمیدم که آن سنگها گوهر شب چراغ بوده اند. نگاه کردم دیدم این حاجی خدانشناس قبل از من هم عده زیادی را گول زده و به جزیره آورده، به دست آنها جواهر از جزیره جمع کرده و برده و آنها را همان جا گذاشته و رفته تا مرده اند. گفتم دیدی چه خاکی بر سرم شد؟ مدتی حیران و سرگردان بودم. آخر گفتم برای چه اینجا بمانم؟ خودم را به این دریا می زنم یا به ساحل می رسم یا می میرم و خوراک نهنگ و ماهی می شوم. از اینجا ماندن بهتر است. وقتی خودم را به دریا زدم دیدم دو تا ماهی با هم صحبت می کنند؛ و یکی به دیگری می گوید این همان کچلی است که برای ما نان ریزه می ریخت، حالا که گرفتار شده باید نجاتش بدهیم. این را گفتند و شانشان را زیر من زدند و از دریا نجاتم دادند. من هفت روز و هفت شب گرسنه و تشنه از بیابان گذشتم تا رسیدم به شهر. ماندم تا مدتی. دیدم بله باز هم آن حاجی خدانشناس سراغ نوکر می کند. من شکل و شمایلم را عوض کردم و رفتم پیش حاجی. دوباره نوکرش شدم. یک هفته که گذشت قاطرها و گوسالهای را برداشت و هفت شب و هفت روز از توی بیابان برهوت رفتیم تا دوباره رسیدم به ساحل دریا. سرگوساله را بریدیم و پوستش را کندیم و گوشت گوساله را خوردیم. گوشتها که تمام شد حاجی گفت برو توی پوست دراز بکش. من خودم را به نفهمی و نابلدی زدم. یا با سر میرفتم یا با پا. آخرش به حاجی گفتم من بلد نیستم تو برو توی آن تا من یاد بگیرم. حاجی رفت توی پوست تا یاد من بدهد، امّا تا آمد بخودش بجنبدپوست را پیچیدم و درش را دوختم. دال آمد و او را برد بالای کوه جزیره. پوست را پاره کرد و حاجی از توی پوست درآمد. داد زدم حاجی نترس من همان کچلی هستم که دفعه قبل آوردی اینجا. با کمک خدا از جزیره نجات پیدا کردم. راه و چاه نجات از جزیره را بلدم، اگر می خواهی نجاتت بدهم شرطش این است که دخترت را به عقد من درآوری و نصف مال و ثروتت را با قباله به نام من کنی. حاجی نامه نوشت و مهر و امضا کرد و سنگی توی آن پیچاند و با قلاب سنگ برای من انداخت. بعد گفت حالا بگو چگونه بیایم؟ گفتم بابات مرده! حالا آنقدر اینجا بمان تا بپوسی.
خلاصه حاجی خدانشناس را گذاشتم و با بار قاطرها برگشتم. خانواده حاجی سراغ او را گرفتند. گفتم حاجی بین راه مریض شد و مرد. مرا وصی و جانشین خود کرد. این هم وصیتنامه مهر و موم شده اش. نامه حاجی را آوردم دادم به خانواده اش. خلاصهای درویش این بود قصه من. الآن دختر آن حاجی زن من است و من از ثروت بیحساب او هر روز می پزم و برای ماهیهای دریا که سبب نجات من شدند می ریزم. این است که می گویند تو نیکی می کن و در دجله انداز. به همین علّت هم به من می گویند کریم دریایی.
شاه عباس قصه کریم دریایی را که شنید برگشت و آن را به شاه بیغم گفت. شاه بیغم هم به شاه عباس گفت راز بیغمی من این است که زنی دارم که دختر عمویم است. ما با هم عهد کرده و قسم خورده بودیم که اگر من زودتر مردم او شوهر نکند و اگر او زودتر مرد من زن نگیرم. تا اینکه یک روز دختر عمویم مریض شد و به حال مرگ افتاد. من که از او قطع امید کرده بودم برای اینکه به عهد خود وفا کنم رفتم و خودم را مقطوع النسل کردم. اما دختر عمویم نمرد و فردای آن روز کم کم حالش جا آمد و خوب شد. مدتی گذشت، دختر عمو از من خواست تا با او هم بستر شوم تا بچه دار شویم. اما وقتی جریان خود را به او گفتم و او فهمید ناراحت شد و گفت من شوهری می خواهم که پدر بچههایم باشد! من هم گفتم از این نوکرهای قصر هرکس را که می خواهی انتخاب کن و از او بچه دار شو. حالاای عمو درویش بدان که غم همه عالم روی دل من است اما مردم از روی مسخره به من می گویند پادشاه بیغم.
شاه عباس قصه پادشاه بیغم را که شنید با ناراحتی از او خداحافظی کرد و آمد پیش مرد کور که سر چاه نشسته بود و داستان شاه بیغم را برای او گفت. کور هم چنین حکایت کرد که بله من هم گماشتهای بودم که این چاه را می کندم. پسری داشتم جوان که بالای چاه می ماند و دلو را می کشید. روزی ته چاه جعبهای دم کلنگ من افتاد. گفتم حتما این گنج است، اگر پسرم بفهمد ممکن است طمع کند و با سنگ مرا ته چاه بکشد و گنج را خودش ببرد. روی همین حساب پسر را صدا زدم که پائین بیاید. تا آمد ته چاه با کلنگ زدم توی سرش و او را کشتم. جعبه را برداشتم و آمدم بالا. در جعبه را باز کردم تا ببینم در آن چه هست که ناگهان گردی از درون جعبه درآمد و چشمهایم را کور کرد. از آن وقت تا الآن من سر همین چاه نشستهام و می گویم هر کس به من رحم کند خدا به او رحم نکند. چون من که پسر خودم را به طمع مال کشتهام مستحق رحم نستم.
خلاصه شاه عباس پیش دختر آمد و قصه کور را برای او تعریف کرد. بعد از او خواست که راز ثروت خود را برای او فاش کند. دختر به شاه عباس گفت از موقعی که از اینجا رفتهای چند شب گذشته است؟ شاه عباس گفت چهل و یک شب. دختر گفت پس بدانای شاه عباس که من همان دختری هستم که آن شب پشت در خانه ما آمدی و آرزویم را که چهل شب حکمرانی بر تو بود شنیدی و دستور قتلم را دادی. اما لطف خدا کار خودش را کرد و مرا به این ثروت و به آن آرزو رسانید و تو چهل و یک شب دنبال حکم من رفتی. این را گفت و سجده شکر بجای آورد و همه قصه خود را از یافتن گنج خسروی و گرد کیمیا برای شاه عباس تعریف کرد. شاه عباس هم از زنده بودن او خوشحال شد و او را به نکاح خود در آورد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر