شمردم من ز چله تا به نوروز، نمانده هیچ، جز هشتاد و نه روز!
شب یلدا ز راه آمد دوباره
بگیر ای دوست از غمها کناره
شب شادی و شور و مهربانی است
زمان همدلی و همزبانی است
در آن دیدارها تا تازه گردد
محبت نیز بی اندازه گردد
به هرجا محفلی گرم و صمیمی است
که مهمانی درآن رسمی قدیمی است
بدور هم تمام اهل فامیل
شده بر پا بساط میوه آجیل
ز خوردن خوردنِ این شام چلّه
شود مهمان حسابی چاق و چلّه
همه با انتظاری عاشقانه
نظر دارند سوی هندوانه
نشسته با تفاخر توی سینی
کنارش چاقویی را هم ببینی
چو گردد قاچ قاچ آن هندوانه
شود آب از لب و لوچه روانه
بساط خنده و شادی فراهم
اس ام اس میرسد پشت سرهم
جوانان آن طرفتر جوک بگویند
دل از گرد و غبار غـم بشویند
کسی را گر صدایی نیم دانگ است
در این محفل پی تولید بانگ است
زند بـا «ای دل ای دل» زیـر آواز
ز بعد آن «هاهاهائی» کند سـاز!
ببندد چشم و جنباند سرش را
بخواند شعرها از برش را
چنین با شور و نغمه شعر و دستان
خرامان میرسد از ره زمستان
شمردم من ز چلّـه تا به نـــوروز
نمانده هیچ، جز هشتاد و نه روز
کنـون معکوس بشمارید یاران
که در راه است فصـل نوبهاران.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر