ای دانای آبان
ای دلیل گریه های بیدلیل
دیگر نمیخواهم چشمهایم را بیاد آری
وآن سرخی گلگون گونه را
که نه از گزش آفتاب
از شرم ناتوانی سرودن یک شعر بود
ای دانای آبان
ای دلیل گریه های بیدلیل
دیگر سراغ مرا از آن کوچه پهن بی محابا
از آن پنجره رو به بازیگوشی کودکان بیوقفه
از آن ایستگاه مجهول بی مقصد مگیر
دیگر سراغ مرا ازآن جمله های بریده بی فرجام
از ناشکیبایی آن بلوغ لرزان
از آن روز گرم تابستان مگیر
دیگر سراغ مرا از هیچ باد سخن چینی
از هیچ ابر دلگیری
از هیچ باران مصلحت اندیشی
حتی از همین آسمان صبور مگیر
گفته بودم
یادت نیست
من گم شده ام.
نگین آذر
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر