چهارشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۲

اگر دنبال شناخت خدا هستی‌، کشاورزی کن


سال‌ها پیش در کنار دیواری که رو به روی طلوع خورشید قرار دارد، نهال کوچکی از درخت مو یا انگور را کاشتم. در منطقه‌ای سردسیری که بهاری سرد و گاها یخبندان دارد و در چنین بهاری درختانی که ریشه و اصالت ایرانی‌ دارند، مانند انگور و انجیر به سختی زنده میمانند، مگر اینکه در گلخانه پرورش یابند و یا محافظت بشوند. یعنی‌ همان کاری که من با نهال کوچک مو کردم، زمستان‌ها تا نیمی از بهار، برای حفاظت از نهال جوان پای آنرا با مخلوطی از کاه و سرگین اسب پوشاندم ( این مخلوط معجزه‌گر تولیدات طویله‌ای است که یکی‌ از دوستان عزیزم در آن اسب نگهداری می‌کند و به رایگان به من هدیه داده شده است!) ، و در اواسط بهار و وقتی‌ از دمای هوا مطمئن میشدم، پای مو را از کاه و سرگین باقی‌ مانده از زمستان پاک کرده و می‌گذاشتم نفس بکشد.

تعطیلات آخر هفته گذشته وقتی‌ به محصولی که داده بود نگاه می‌کردم، اعجاب تحسین آمیزی همه صورتم را پوشانده بود و برایم باور کردنی نبود. و وقتی‌ انگور‌های فقط یک شاخه کوچک آنرا چیدم، بیش از ۸ کیلو وزن داشت. اینقدر ذوق زده شده بودم که وقتی‌ دو سوم محصول درخت را چیدم نیمه بیشتر آشپز خانه‌ام پر از انگور شده بود و بعد من ماندم و انگور‌هایی‌ که نمی‌دانستم باید با آنها چه کنم. هر چند در آخر با چند تماس، انگور هام تزئین بخش سبد میوه خانه دوستان شد،

ولی‌ مطمئنم لذتی که از چیدن انگور‌ها و نگاه به محصول درختی که خودم کاشته و پرورش داده بودم، به اندازه همان لذتی است که احتمالا خداوند بعد از افرینش جهان و مخلوقاتش برده است.











هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر